<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>فصل شکفتن</title>
<link>http://warbler1.blogfa.com</link>
<description>it is hard to tell that the world we live in is either a reality or a dream</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 22 Dec 2011 22:04:00 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>یاد ایامی...</title>
<link>http://warbler1.blogfa.com/post-371.aspx</link>
<description>این چیزها مال توی گودر نوشتن بود. این نوستالژی بازی ها که من چند روز است بدجور گرفتارش شدم. البته همیشه کم و بیش همین بودم. حالا بدتر شده. خلاصه که اگر گودر هنوز بود این صفحه به این زودی ها خیال به روز شدن نداشت. اما حالا گودر شده فیدخوان و من یک عالمه وبلاگ رفقای قدیم را تویش داشته ام و همین طور ردیفی این روزها می روم سراغشان. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برخوردم به &lt;A href=&quot;http://pashofta.blogfa.com/post-84.aspx&quot; target=_blank&gt;این پست&lt;/A&gt;. گینزبورگ توی یکی از یادداشت های کتاب فضیلت های ناچیز حرفی می زند که الان هرچه گشتم پیدایش نکردم. کتاب دم دستم نبود و توی اینترنت هم چیزی پیدا نشد. از همان دو سال پیش یعنی وقتی خواندمش گاهی بهش فکر می کنم. حرف کلی اش این است که همه ی روزهای سخت زندگی یک وقتی رویای آدم می شوند. می فهمی زندگی واقعی همان ها بود و تو اشتباهی داشتی جای دیگری دنبالش می گشتی. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آن روزها، همان روزها که این پست دوست عزیزمان منتشر شده روزهای خوبی برای من نبودند. کلا نیمه ی دوم سال 87 و اوایل 88 واقعا به من سخت گذشت. آن قدر که همین حالا هم که یادش می افتم درد از وسط سینه شروع می شود و زندگی ام را فتح می کند و همه ی این ها توی چند ثانیه می گذرند. اما گاهی، فقط گاهی به خودم می گویم که اگر کمی از حصار خودم بیرون آمده بودم و کمی کوچ کرده بودم و کمی چیزها را جدی نگرفته بودم این همه درد تلنبار شده نداشتم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برای همین، گاهی که به نظر می رسد دارم غر می زنم از چیزی یاد سال 87 می افتم. یاد نیمه ی دوم 87 که همه چیز داشت کم کم برایم فرو می ریخت و پوست می انداختم. به خودم می گویم که یک روز می شود که دلت می خواهد برگردی به همان روزها و فقط چند دقیقه توی آن هوا نفس بکشی. دست خود آن وقت هایت را بگیری و سعی کنی او را بشناسی. خیلی فرق کرده ای. اما هنوز همان چیزهای کوچک می تواند خوشحالت کند. بعد به خودت می گویی کاش بعضی چیزها برگردد به قبل از آن خرداد خون و شرف. به قبل از دردها و دوری ها و از دست دادن های بزرگ تر. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پی نوشت&lt;/P&gt;&lt;SPAN style=&quot;WIDOWS: 2; TEXT-TRANSFORM: none; TEXT-INDENT: 0px; BORDER-COLLAPSE: separate; FONT: medium &apos;Times New Roman&apos;; WHITE-SPACE: normal; ORPHANS: 2; LETTER-SPACING: normal; COLOR: rgb(0,0,0); WORD-SPACING: 0px; -webkit-border-horizontal-spacing: 0px; -webkit-border-vertical-spacing: 0px; -webkit-text-decorations-in-effect: none; -webkit-text-size-adjust: auto; -webkit-text-stroke-width: 0px&quot; class=Apple-style-span&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; FONT-SIZE: 12px&quot; class=Apple-style-span&gt;
&lt;P&gt;پی نوشت:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دوباره که این را خواندم فکر کردم چه بی ربط نوشته ام. منظور اینکه کلی یاد خاطرات شیرینی از آن سال افتادم که وسط این دردها از یادم رفته بود. رفقای اینطوری داشتن خیلی خوب است. فکر نکنم دیگر هیچ جا رفقای این جوری پیدا کنم و فکر نکنم هیچ رفاقتی مثل آن رفاقت ها شود. علوم اجتماعی خیلی رفقا و خیلی روزهای خوبی بهم داد. سعی می کنم بعضی چیزها را نگه دارم که یادم نرود خوشی چه بود آن روزها. حیف که بعضی وبلاگ ها به اجبار و بعضی به میل شخصی تعطیل شدند. حیف که دیگر وبلاگ بازی رواج آن روزها را ندارد. حیف که نیستیم. که زمان می گذرد...&lt;/P&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;</description>
<pubDate>Thu, 22 Dec 2011 22:04:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>warbler1</dc:creator>
<guid>http://warbler1.blogfa.com/post-371.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شهر منهای وقتی که هستی...</title>
<link>http://warbler1.blogfa.com/post-370.aspx</link>
<description>
&lt;br /&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;اول&lt;/p&gt;&lt;p&gt;وقتی بروی، این شهر حسابی جای خالی دارد. تمام کافی شاپ ها و  سرتاسر خیابان ولیعصر و بلوار و پاستاها و شیرینی شکلاتی های نیشکر و چمن بزرگ پارک ملت یک پایشان لنگ است. می دانی؟ وقتی بروی حتی شمال و ایوانش و  سنگ کاغذ قیچی و مار و پله هم کم می آورند و  خودشان را از من پنهان می کنند. وقتی بروی این شهر نفس هایم را می خورد، هوا را می خورد. مثل کسی می شوم که هر نفسی که می کشد تهش به هق هق برسد. &lt;/p&gt;&lt;p&gt;دوم&lt;/p&gt;&lt;p&gt;از خیلی قبل می خواستم امروز چیزی بنویسم اما هیچ فکر نمی کردم این باشد. یکهو چیزهای زیادی عوض شد و هنوز فرصت نکرده ام حتی بهشان فکر کنم. ببینم که اصلا خوشحالم می کنند یا ناراحت؟ مثلا حالا 4 مرداد است. آن سال هم 4 مرداد بود. فرقی هم نمی کند البته. اما گاهی زمستان تمام می شود و کم کم جایش فصل دیگری می آید. هر فصلی را هم پایانی است. کم کم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;سوم&lt;/p&gt;&lt;p&gt;می رویم عروسی. عروسی &lt;a href=&quot;http://warbler1.blogfa.com/post-366.aspx&quot; target=&quot;_blank&quot; title=&quot;دوست&quot;&gt;دوست&lt;/a&gt;.  &lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Tue, 26 Jul 2011 00:59:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>warbler1</dc:creator>
<guid>http://warbler1.blogfa.com/post-370.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://warbler1.blogfa.com/post-369.aspx</link>
<description>
به هر حال این هم یکی از راه های حل مساله ی زندگی است که به اندازه کافی به چیزها و کسانی که از دور به چشممان زیبا و اسرار آمیزند نزدیک شویم تا ببینیم که در آن ها از راز و زیبایی نشان نیست. این یکی از چند دستورالعمل سلامت است که می توان برگزید که شاید چندان دلپسند نباشد اما آن اندازه آرامش می آورد که زندگی مان را بگذرانیم و از آن جا که امکان می دهد حسرت هیچ چیز را نخوریم چون به ما می باوراند که به بهترین چیزها رسیدیم و بهترینش هم چیزی نبود هم چنین به مرگ تن می دهیم.&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;در سایه ی دوشیزگان شکوفا-مارسل پروست&lt;/p&gt;



</description>
<pubDate>Sat, 16 Jul 2011 16:58:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>warbler1</dc:creator>
<guid>http://warbler1.blogfa.com/post-369.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بس بس حکایت از تو ناگفتن بسی بهتر</title>
<link>http://warbler1.blogfa.com/post-368.aspx</link>
<description>
عطرها و موسیقی هایی هستند که دل آدم را سوزن سوزن می کنند. یک چیزی از وسط سینه شروع می شود و بعد تمام بدن را تصاحب می کند.حالا عطر  رفته، موسیقی تمام شده  اما آدم می ماند.می ماند توی حس آشنایی که گاهی اصلن یادش هم نمی آید مال کی یا کجا بوده. یا با چه کسی آن لحظه را شریک شده؟&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;خیابان هایی هستند که به عطرها و موسیقی ها می مانند.پایت را که تویشان می گذاری خانه خراب می شوی. . مثل شروع یک موسیقی یا عطری که از کنار آدم عبور می کند...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;پی نوشت:&lt;/p&gt;&lt;p&gt;دوستم به من می گوید : بلدی شعرهای بی ربط را تیتر کنی. &lt;/p&gt;&lt;p&gt;خواستم بگویم بی ربط نیست اصلن .&lt;/p&gt;


</description>
<pubDate>Thu, 07 Jul 2011 23:39:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>warbler1</dc:creator>
<guid>http://warbler1.blogfa.com/post-368.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ساعتی بنشین که باران بگذرد</title>
<link>http://warbler1.blogfa.com/post-367.aspx</link>
<description>
گفتم : تو اگر رفتی ، گاهی برایم چیزی بنویس و بفرست. گاهی خبری از خودت بهم بده . (حالا یادم آمد که به معصومه هم گفتم به جای چت کردن برایم نامه بنویسد) بعد از گفتنش شرمنده شدم. غمش را با این حرف بیشتر کرده بودم و نمی خواستم . این لعنتی ترین حس این روزها و شب هاست. که دست های آدم خالی است . برای هیچ غمی کاری نمی تواند. &lt;p&gt;توی علوم دبستان یک چیزی داشتیم که درست یادم نیست اما می گفت که مخلوط ها را می شود از هم جدا کرد اما محلول ها به سختی جدا می شوند. این رفاقت ها مخلوط نیست. که بگویی این ها مال من بود این ها مال تو. حالا هر چه مال خودت بود را بردار چون من دارم می روم. مجبوری تکه تکه کنی. یک ماهیت واحد را از وسط یا از هر جایی که فکر می کنی سهم توست جدا کنی. جدا کردن هم اسم خوبی نیست. پاره کردن. کندن. بعد یک چیزهایی از او می ماند . چسبیده به تو که نمی توانی ازشان خلاص شوی. یک چیزهایی هم هست از تو که گمشان کرده ای چون او برده . وقتی داشته خودش را می کنده گوشه هایی از تو را هم ناخواسته برده. &lt;/p&gt;&lt;p&gt;فکر کردم من نمی توانم.نه اینکه بگویم آدمش نیستم که خداحافظی کنم. دلیلش به هراس من از از دست دادن برمی گردد. نمی توانم مدت ها نباشم و یکهو بیایم بگویم : خب ، کجا بودیم؟  نه چون فکر می کنم کار اشتباهی است. (اتفاقا خیلی وقت ها دلم  خواسته  اینطور باشم. برای آدم های اینطوری هم جدن احترام قائلم که  قوی هستند. ) چون دلم برای آدم ها تنگ می شود و چون فکر می کنم که اگر دیگر نبودند؟ اگر رفتند؟ &lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;


</description>
<pubDate>Tue, 05 Jul 2011 13:58:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>warbler1</dc:creator>
<guid>http://warbler1.blogfa.com/post-367.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>از دوست...</title>
<link>http://warbler1.blogfa.com/post-366.aspx</link>
<description>&lt;p&gt;دوستم خوشحال است. من هم همین طور . هم برای او و هم برای این که خبر خوشحال کننده ای بود کلن. &lt;/p&gt;&lt;p&gt;دوست ، یعنی واقعن دوست. که  سعدی خواندنش حرف ندارد.  وقت حرف زدن ، وقتی ناراحتی  مهربان است. وقت خوشحالی می توانی سر به سرش بگذاری و همیشه هم حالت را می گیرد. &lt;/p&gt;&lt;p&gt;دوستم می گوید آدم مهمی است . من می گویم : فکر کردی ! &lt;/p&gt;&lt;p&gt;چند شب قبل پرسید چی خوشحالت می کنه؟ گفتم یه خبر خوب. حالا این همان خبر بود دوست! &lt;/p&gt;&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Mon, 04 Jul 2011 21:33:31 GMT</pubDate>
<dc:creator>warbler1</dc:creator>
<guid>http://warbler1.blogfa.com/post-366.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>the secret life of words</title>
<link>http://warbler1.blogfa.com/post-365.aspx</link>
<description>
&lt;div style=&quot;text-align: left; &quot;&gt;&lt;font class=&quot;Apple-style-span&quot; face=&quot;tahoma, verdana, arial, helvetica, sans-serif&quot; size=&quot;3&quot;&gt;&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;font-size: 13px; line-height: 18px; &quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;font-family: Arial, Helvetica, sans-serif; font-weight: normal; color: rgb(51, 51, 51); &quot;&gt;&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;color: rgb(0, 0, 0); font-family: tahoma, verdana, arial, helvetica, sans-serif; &quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;font-family: Arial, Helvetica, sans-serif; font-weight: normal; color: rgb(51, 51, 51); &quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;p class=&quot; &quot; style=&quot;margin-bottom: 0.0001pt; line-height: normal; &quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style=&quot;font-family: Arial, sans-serif; color: rgb(51, 51, 51); &quot;&gt;&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;font-size: small; &quot;&gt;Josef
:&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;span style=&quot;font-family: Arial, sans-serif; color: rgb(51, 51, 51); &quot;&gt;&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;font-size: small; &quot;&gt; I
thought um, you and I, maybe we could go away somewhere. Together. One of these
days. Today. Right now. Come with me &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot; &quot; style=&quot;margin-bottom: 0.0001pt; line-height: 11.25pt; &quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-family: Arial, sans-serif; color: rgb(51, 51, 51); &quot;&gt;&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;font-size: small; &quot;&gt;&lt;strong&gt;  &lt;/strong&gt;Hanna: No, I don&apos;t think that&apos;s going to be
possible.  &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot; &quot; style=&quot;margin-bottom: 0.0001pt; line-height: 11.25pt; &quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style=&quot;font-family: Arial, sans-serif; color: rgb(51, 51, 51); &quot;&gt;&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;font-size: small; &quot;&gt;Josef
:&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;span style=&quot;font-family: Arial, sans-serif; color: rgb(51, 51, 51); &quot;&gt;&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;font-size: small; &quot;&gt; Why
not&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;font-size: small; &quot;&gt;

&lt;/span&gt;&lt;p class=&quot; &quot; style=&quot;margin-bottom: 0.0001pt; line-height: 11.25pt; &quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style=&quot;font-family: Arial, sans-serif; color: rgb(51, 51, 51); &quot;&gt;&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;font-size: small; &quot;&gt;Hanna:&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;span style=&quot;font-family: Arial, sans-serif; color: rgb(51, 51, 51); &quot;&gt;&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;font-size: small; &quot;&gt; Um, because I think
that if we go away to someplace together, I&apos;m afraid that, ah, one day, maybe
not today, maybe, maybe not tomorrow either, but&lt;strong&gt; one day suddenly, I may begin
to cry and cry so very much that nothing or nobody can stop me and the tears
will fill the room and I won&apos;t be able to breath &lt;/strong&gt;and I will pull you down with
me and we&apos;ll both drown. &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;color: rgb(0, 0, 0); font-family: tahoma, verdana, arial, helvetica, sans-serif; &quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;font-family: Arial, Helvetica, sans-serif; font-weight: normal; color: rgb(51, 51, 51); &quot;&gt;&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;color: rgb(0, 0, 0); font-family: tahoma, verdana, arial, helvetica, sans-serif; &quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;font-family: Arial, Helvetica, sans-serif; font-weight: normal; color: rgb(51, 51, 51); &quot;&gt;&lt;p class=&quot; &quot; style=&quot;margin-bottom: 0.0001pt; line-height: normal; display: inline !important; &quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style=&quot;font-family: Arial, sans-serif; color: rgb(51, 51, 51); &quot;&gt;&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;font-size: small; &quot;&gt;Josef
:&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;span style=&quot;font-family: Arial, sans-serif; color: rgb(51, 51, 51); &quot;&gt;&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;font-size: small; &quot;&gt;
I&apos;ll learn how to swim, Hanna. I swear, I&apos;ll learn how to swim&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/div&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;


</description>
<pubDate>Fri, 24 Jun 2011 20:29:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>warbler1</dc:creator>
<guid>http://warbler1.blogfa.com/post-365.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://warbler1.blogfa.com/post-362.aspx</link>
<description>
گاهی با خودم فکر می کنم یعنی دنیا خشن تر و کثیف تر و غیر انسانی تر از اینی که الان هست هم بوده ؟؟؟ یا در آینده می شه؟؟؟!!! &lt;p&gt;&lt;/p&gt;


</description>
<pubDate>Tue, 21 Jun 2011 16:11:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>warbler1</dc:creator>
<guid>http://warbler1.blogfa.com/post-362.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>هوا بد است . تو با کدام باد می روی؟</title>
<link>http://warbler1.blogfa.com/post-361.aspx</link>
<description>
1&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;font-size: small; &quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;.می گویم : نرفتی هنوز؟ چراغش روشن است با یک ورود ممنوع ! که من هیچ وقت محل نمی دهم. حالا منتظرم که جوابش بیاید. زیاد که می خوانم ، دلم هم هوس نوشتن می کند. وقتی شروع می کنم به نوشتن یک جای دوری ، یک جای خیلی دوری اطراف قفسه ی سینه ام می سوزد. درد می گیرد. &lt;/font&gt;&lt;/span&gt;
&lt;p&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;font-size: small; &quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;2.جواب می دهد: نه . نرفتم. بعد احساس امنیت می کنم. بیخودی . مثل فکر کردن به اینکه :این هفته هم گذشت . شروع این هفته البته به اواسط هفته ی قبل برمی گردد. یک روز صبح که باد خوبی داشت و شاخه های درخت کوچک توی حیاط کل پنجره را پوشانده بود. یک روز بسیار زیبای لعنتی دلگیر که از وقتی چشم هایم را باز کردم مثل بچه ای که یک دردی دارد و هیچ کس نمی فهمد بهانه گیر شدم تا شب . مثل تولد امسالم که وقت خریدن کیک به بهانه ی آن هایی که برای یک عصر باشکوه پر از رقص و موسیقی و خوراکی و خنده جمع شده بودند ، عین خر زار می زدم.&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;font-size: small; &quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt; یا ؛ شاید هم مثل این شعر :&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;/p&gt;
&lt;div class=&quot;kl&quot; id=&quot;:3t&quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;margin-bottom: 0.2em; text-align: left; &quot;&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: right; &quot;&gt;&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;border-collapse: collapse; &quot;&gt;&lt;font class=&quot;Apple-style-span&quot; face=&quot;tahoma, verdana, arial, helvetica, sans-serif&quot; size=&quot;2&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;font-size: small; &quot;&gt;در زندگانی من، آفتاب نقش ضعیفی دارد&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;
&lt;div style=&quot;margin-top: 0px; margin-right: 0px; margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; text-align: justify; &quot;&gt;&lt;font class=&quot;Apple-style-span&quot; face=&quot;tahoma, verdana, arial, helvetica, sans-serif&quot; size=&quot;2&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;font-size: small; &quot;&gt;افسوس!&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style=&quot;margin-top: 0px; margin-right: 0px; margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; text-align: justify; &quot;&gt;&lt;font class=&quot;Apple-style-span&quot; face=&quot;tahoma, verdana, arial, helvetica, sans-serif&quot; size=&quot;2&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;font-size: small; &quot;&gt;ساده نبودن، تلخم کرده و گرنه می‌گفتم می‌خندیدید&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style=&quot;margin-top: 0px; margin-right: 0px; margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; text-align: justify; &quot;&gt;&lt;font class=&quot;Apple-style-span&quot; face=&quot;tahoma, verdana, arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;font-size: small; &quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;وقتی که گریه‌ام می‌گیرد می‌روم آن پشت فوراً پیاز پوست می‌کنم که نفهمند&lt;br /&gt;آنگاه، موهایم را از روی ابروهایم کنار می‌زنم &lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style=&quot;margin-top: 0px; margin-right: 0px; margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; text-align: justify; &quot;&gt;&lt;font class=&quot;Apple-style-span&quot; face=&quot;tahoma, verdana, arial, helvetica, sans-serif&quot; size=&quot;2&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;font-size: small; &quot;&gt;آنجا نشسته‌ای*&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style=&quot;margin-top: 0px; margin-right: 0px; margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; text-align: justify; &quot;&gt;&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;font-size: small; &quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;kl&quot; id=&quot;:3s&quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;margin-bottom: 0.2em; text-align: left; &quot;&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: right; &quot;&gt;&lt;font class=&quot;Apple-style-span&quot; face=&quot;tahoma, verdana, arial, helvetica, sans-serif&quot; size=&quot;2&quot;&gt;&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;font-size: small; &quot;&gt;3.اس ام اس می دهم . زنگ می زنم به موبایل ، خانه . جواب نمی دهد . بعد نمی داند که یک جای دور ، یک جای خیلی دور ، تقریبا حوالی گلوی آدم به همین چیزها بند است . به اینکه عزیزِبرگشته از سفرِ آدم حرف بزند. باشد . بگوید. بخندد. تیرماه  پارسال را زنده کند. چه توقع بیجایی . جدن که انتظار عجیبی است. توی این خرداد مسخره که از در و دیوار غصه می بارد ،با این هوای گرم و حوالی قفسه ی سینه و گلو که خیلی ابراز وجود می کنند ... زیاد نوشتم؟ بی خیال! توی کوچه ی بن بست گیر افتاده ای . &lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: right; &quot;&gt;&lt;font class=&quot;Apple-style-span&quot; face=&quot;tahoma, verdana, arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;font-size: small; &quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: right; &quot;&gt;&lt;font class=&quot;Apple-style-span&quot; face=&quot;tahoma, verdana, arial, helvetica, sans-serif&quot; size=&quot;2&quot;&gt;&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;font-size: small; &quot;&gt;4.من و مریم این روزها زیاد حرف می زنیم. مریم شمال و من این جا . با همین تکنولوژی لعنت الله علیه که بدجور تنهایی آدم را دامن می زند ، می نشینیم و توی کرختی روزهای هم شریک می شویم. با همین جی میل و چت و این کارهای تینیجر گونه . خوبی اش به این است که شاید ساعت ها روشن باشیم و یک کلمه هم حرف نزنیم اما حس حضور ، حس بودنِ ... بی خیال . تو که این ها را نمی دانی . انگار یک نفر کنار دستت نشسته ، دارد چای می خورد مثلا ، کتاب می خواند شاید ، فکر می کند اصلن  . بعد ، بعد یک ساعت ، نیم ساعت یا هر چقدر می گوید : اون کاغذ و بهم می دی؟ یا یه آهنگ می ذاری گوش کنیم؟ یا نهار چی می خوری؟ &lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: right; &quot;&gt;&lt;font class=&quot;Apple-style-span&quot; face=&quot;tahoma, verdana, arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;font-size: small; &quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: right; &quot;&gt;&lt;font class=&quot;Apple-style-span&quot; face=&quot;tahoma, verdana, arial, helvetica, sans-serif&quot; size=&quot;2&quot;&gt;&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;font-size: small; &quot;&gt;5.همه اش همین است . همین دیالوگ های آرامش بخش .همین امنیت که عجیب کم است ( توی این جور هفته های آدم ) همین بودن های خوب ، همین روزهای دلگیر لعنتی زیبا با گلو و قفسه ی سینه ، آخ ! دلم می خواهد تا آخر عمرم نوشتن این پست را ادامه بدهم...&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: right; &quot;&gt;&lt;font class=&quot;Apple-style-span&quot; face=&quot;tahoma, verdana, arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;font-size: small; &quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: right; &quot;&gt;&lt;font class=&quot;Apple-style-span&quot; face=&quot;tahoma, verdana, arial, helvetica, sans-serif&quot; size=&quot;2&quot;&gt;&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;font-size: small; &quot;&gt;6.بروم مشق هایم را بنویسم!&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: right; &quot;&gt;&lt;font class=&quot;Apple-style-span&quot; face=&quot;tahoma, verdana, arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;font-size: small; &quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: right; &quot;&gt;&lt;font class=&quot;Apple-style-span&quot; face=&quot;tahoma, verdana, arial, helvetica, sans-serif&quot; size=&quot;2&quot;&gt;&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;font-size: small; &quot;&gt;*رضا براهنی&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Sat, 18 Jun 2011 00:17:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>warbler1</dc:creator>
<guid>http://warbler1.blogfa.com/post-361.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اندکی دیگر از اوی دوم و در نبود او</title>
<link>http://warbler1.blogfa.com/post-359.aspx</link>
<description>
منچ می زدیم. هیچ کس خانه نبود جز من، او ، تلویزیون خاموش و یخچال که هر از چندی خودی نشان می دادند. همه جا ساکت بود. حرف نمی زدیم . اگر هم می زدیم هی سکوت می شد. منچ بود. گاهی صدایی می آمد . به هم نگاه می کردیم و می گفتیم: یخچال بود. تلویزیون بود. همین طور ما منچ می زدیم و لابلای اختلاط یخچال و تلویزیون می خندیدیم. جدی جدی با هم حرف می زدند. &lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;بعد رفتیم توی بالکن. نسیم داشتیم و چای و منچ . شب بود. خوب بود.&lt;/p&gt;


</description>
<pubDate>Mon, 30 May 2011 22:17:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>warbler1</dc:creator>
<guid>http://warbler1.blogfa.com/post-359.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>

