<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>فصل شکفتن</title>
<link>http://warbler1.blogfa.com/</link>
<description>it is hard to tell that the world we live in is either a reality or a dream</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 24 Nov 2009 21:00:28 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>طاقت فرسودگی ام هیچ نیست / در پی ویران شدن آنی ام</title>
<link>http://warbler1.blogfa.com/post-226.aspx</link>
<description>می دانم . معلوم است که دوباره احساساتی شده ام. معلوم است که دوباره کرم نوشتن گرفته ام و شنیدن صدای کیبورد مستم کرده . می دانم که بعدا پشیمان خواهم شد . &lt;/p&gt;&lt;p&gt;نوشتن از خودم و از زندگی و آنچه در سرم می گذرد  جزو نوامیسم شده . نوشتن توی این وبلاگ انگار بی غیرتی می خواهد . بی همه چیز بودن . گفتن نیز هم .&lt;/p&gt;&lt;p&gt;می دانی ؛ تازگی ها دنبال ربطی بین  اتفاقات می گردم . دنبال ارتباطی که زنجیره ی علیت را ثابت کند و بعد به این فکر می کنم که  حتا یک دقیقه ی بعد هم معلوم نیست به حالا ربطی داشته باشد . احساس پیرمرد پیرزن های خسیس و بد بین را دارم که همه جا دنبال توطئه می گردند و  فکر می کنند همه ی دنیا  دست به دست هم داده اند تا نابودشان کنند . خودشان را از بقیه دور می کنند که نکند گوشه ای از این توطئه ها دامنشان را بگیرد . &lt;/p&gt;&lt;p&gt;به گمانم آدم خیلی شهامت دارد که با این وضعیت می تواند ادامه دهد . حتا فکر کردن بهش هم باعث می شود بروم زیر دو تا پتو قایم شوم و تا صبح به خودم بلرزم. به گمانم جا دارد برای چنین اوضاعی آدم سنگکوب کند . کافی است یک لحظه بهش فکر کنیم . به این که کارهای ما لزوما آن نتیجه ای را که ما می خواهیم و انتظار داریم ندارند . به اینکه هر چه دور و برمان هست مدام دارد رنگ عوض می کند .&lt;/p&gt;&lt;p&gt;از اینها گذشته , اوضاع خیلی خوب است .  می دوم  ؛  زنده ام . &quot;خودم&quot; را درگیر می کنم و مراقبش هستم که یک وقت تلف نشود.  گمانم به قول زد بازی &quot; یکی فکر ما بوده &quot;. &lt;/p&gt;&lt;p&gt;فقط یک چیزی :&lt;/p&gt;&lt;p&gt;این روزها حقیقتا برای من دیر اند . &lt;/p&gt;&lt;p&gt;این روزها برای من دیر است ...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;این روزها ....&lt;/p&gt;&lt;p&gt;گفتنی است همین موضوع علیت باعث می شود بعضی گندکاری هایمان لا پوشانی شود خود به خود !&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Tue, 24 Nov 2009 21:00:28 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=warbler1&amp;postid=226</comments>
<dc:creator>warbler1</dc:creator>
<guid>http://warbler1.blogfa.com/post-226.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://warbler1.blogfa.com/post-225.aspx</link>
<description>&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;دیگر دست هایم کرخ شده بود . لیز خورد و افتاد روی موکت , توی تاریکی اتاقم ؛&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;شکست .&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;و بعد:&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;گلوریا رفته است توی جلد من . دیشب داشت سرم داد می زد .&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Tue, 24 Nov 2009 20:41:03 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=warbler1&amp;postid=225</comments>
<dc:creator>warbler1</dc:creator>
<guid>http://warbler1.blogfa.com/post-225.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نسیه رو ول کن, نقدو بچسب</title>
<link>http://warbler1.blogfa.com/post-223.aspx</link>
<description>
&lt;p&gt;بعضی وقت ها , شنیدن یک حرف بی اهمیت آدم را به فکر می برد . من هم نشستم روی آن صندلی و زل زدم به دیوار و وانمود کردم دارم گوش می دهم .اما گاهی خاطرات آدم را در خود نگه می دارند . بعد به خودت می آیی و می بینی که مدت هاست داری به چیزی فکر می کنی که دیگر از دستت گریخته است . گاهی هم آنقدر از گذشته ای که زمانی دوستش داشتی دور می شوی که به وجود این خاطرات شک می کنی . فکر می کنی این ها مال زندگی آدم دیگری بوده . اصلا با تو جور نیست . حتا دلتنگشان هم نمی شوی . فقط هر وقت یادش می افتی ... ترجیح می دهی اصلا یادش نیفتی . چون بی فایده است . فرسنگ ها ازش فاصله داری. تو , که تا همین چند وقت پیش تمام گوشه کنار های گذشته ات را هر چند وقت یک بار با خودت دوره می کردی که نکند تکه ای از آن را یادت برود , حالا دیگر اصلا نمی شناسی اش . شاید هم می شناسی اش اما دیگر دنبالش نیستی . به طرز مسخره ای منطقی شده ای و از این پیشامد خرسندی . &lt;/p&gt;&lt;p&gt;زمانی باید برای مقابله با دردهایمان به فکر چاره باشیم . راهی که دردمان را کم کند . چیزی که دلداریمان بدهد . به فکر درمان هستیم  و برایش به هر دری می زنیم. یک وقتی هم هست که دیگر برای هر درمانی دیر شده . تلاش مذبوحانه ای است و فقط بیشتر  خسته مان می کند . &lt;/p&gt;&lt;p&gt;هفته ی قبل امتحان داشتم. امتحان سختی بود و یک بار هم تاریخش عقب افتاده بود و  هیچ جوره نمی شد از زیرش در رفت . به خودم گفتم آخر هفته را درس بخوانم . غرض اینکه آخر هفته وقتی به آخرش رسید و دیگر وقتی برای خواندن نبود و من کاری از پیش نبرده بودم , جزوه هایم را بستم و به جایش یک فیلم 3 ساعته ی جانانه دیدم . نمی گویم که از کاری که کردم کاملا احساس رضایت می کنم . بیشتر از روی تنبلی بود  . بعد هم سر کلاس و نیم ساعت قبل امتحان جزوه ها را نگاه کردم و  اندازه ی یک صفحه چرند نوشتم و تحویل استاد دادم . &lt;/p&gt;&lt;p&gt;خوب ماجرا این است که به طرز فجیعی منطقی شده بودم . فهمیده بودم که فکر کردن به امتحان وقتی که از موضوع کلاس هم حتا بی خبری , پشیزی نمی ارزد و فقط دلشوره ات را بیشتر می کند . &lt;/p&gt;&lt;p&gt;من هم نشستم فیلمم را دیدم . اصلا این روزها کارم همین است . با دنیا. من می نشینم و فیلمم را می بینم و گذشته , کم کم از من  می گریزد . خاطرات زود از خاطرم می روند و آنچه که می ماند انگار ازآن من نیست . مثل اینکه توی دنیا انفجاری رخ داده و همه چیز و همه کس را تکه تکه کرده . بعد این میان آدم ها بعضی از تکه های هم را جابجا برداشته اند . خاطرات من هم انگار فقط شبیه خاطرات من اند . نمی شناسمشان . شاید هم می شناسمشان اما به  وجودشان , به  اتفاق افتادنشان مشکوکم . &lt;/p&gt;&lt;p&gt;بعد هم مثل آدم هایی که هفتاد پشتشان تاجر بوده و اهل حساب و کتابند به خودم می گویم : فکر نان باش بچه جان !  نسیه را ول کن و نقد را بچسب . یک روز از این منطقی بودن بیجا با &lt;a href=&quot;http://lvl4lil-l3.blogfa.com/&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;ملیحه&lt;/a&gt; حرف می زدیم . راستش الان فکر می کنم خیلی هم خوب است آدم حساب بلد باشد . &lt;/p&gt;&lt;p&gt;سرم را تکان دادم و گذشته را ازش دور کردم . گذشته ای که از من گریخته است .&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;و بعد : &lt;/p&gt;&lt;p&gt;1.البته ماجرا این است که بهتر است آدم در هر صورت از درمان نا امید نشود . یعنی که لطفا حتا یک صفحه هم که شده شب قبل درس بخوان که گند نزنی . فیلم دیدن فقط درد را تسکین می دهد . ( راجع به این موضوع هم با کسی حرف زده ام که کاش یک نفر پیاده شان می کرد اینجا تا مجبور نباشم دوباره بنویسم ) &lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;2. خرسند ! به خیل واژه های محبوبم پیوست .&lt;/p&gt;&lt;p&gt;3. اتفاقی که هر بار می خواهم بگویم فراموش می کنم :عینکم در جنگل النگدره ی گرگان گم شد. &lt;a href=&quot;http://warbler1.blogfa.com/post-25.aspx&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;این دومین بار است .&lt;/a&gt; &lt;/p&gt;




</description>
<pubDate>Wed, 18 Nov 2009 20:32:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=warbler1&amp;postid=223</comments>
<dc:creator>warbler1</dc:creator>
<guid>http://warbler1.blogfa.com/post-223.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>the secret life of words</title>
<link>http://warbler1.blogfa.com/post-222.aspx</link>
<description>
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;border-collapse: collapse; white-space: pre; -webkit-border-horizontal-spacing: 1px; -webkit-border-vertical-spacing: 1px; &quot;&gt;She Will Not Speak. Words Fail Her&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;border-collapse: collapse; white-space: pre; -webkit-border-horizontal-spacing: 1px; -webkit-border-vertical-spacing: 1px; &quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;border-collapse: collapse; white-space: pre; -webkit-border-horizontal-spacing: 1px; -webkit-border-vertical-spacing: 1px; &quot;&gt;و بعد :&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;border-collapse: collapse; white-space: pre; -webkit-border-horizontal-spacing: 1px; -webkit-border-vertical-spacing: 1px; &quot;&gt;یعنی که هرچه نوشتم را پاک کردم چون روح نوشتن در من جاری نبود . چون نوشتن نمی دانم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Tue, 17 Nov 2009 17:26:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=warbler1&amp;postid=222</comments>
<dc:creator>warbler1</dc:creator>
<guid>http://warbler1.blogfa.com/post-222.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>قهقهه ی آمادئوس</title>
<link>http://warbler1.blogfa.com/post-221.aspx</link>
<description>&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;از عصبانیت اینکه چرا فردا امتحان دین و رسانه و کلاس زبان دارم , نشستم و فیلم دیدم . آمادئوس . خیلی هم چسبید . موزارت هم بسیار زیبا قهقهه می زد.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;و بعد :&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;1.زیاد برای سین وقت نمی گذارم . درواقع آن قدر کار دارم که فرصت نمی کنم بهش گیر بدهم . نمی دانم از این پیشامد خوشحال است یا ناراحت . &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;2.یک سری آشغال هم این دور و بر دارم که باید زودتر از شرشان راحت شوم . &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;3. دوباره پاییز و دوباره پیاده روی در خیابان ولیعصر و شعر . این است روز و روزگار من ! &lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Fri, 13 Nov 2009 19:48:02 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=warbler1&amp;postid=221</comments>
<dc:creator>warbler1</dc:creator>
<guid>http://warbler1.blogfa.com/post-221.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>باز آی و در چشمم نشین , ای دلستان نازنین...</title>
<link>http://warbler1.blogfa.com/post-220.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;کتاب خواندن و فیلم دیدن ,&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;  نوشتن  و  نوشتن , &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;جلسات ادبی و شورای کتاب کودک , حرف زدن و بودن با آدمهای اهل شعر وکتاب ,&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt; زبان خواندن آخر شب , &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt; تنهایی تئاتر و سینما رفتن , &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt; رها کردن همه چیز و ناگهانی سفر رفتن گیرم به هر قیمتی , &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;رفتن و رفتن  و  به هیچ روی آرام نگرفتن , &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;خوابیدن روی کتابها , توی اتوبوس , سر کلاس های سه واحدی, &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;شعر خواندن و پیاده روی ,&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;امید  &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;امید &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;امید ...&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;صبر کردن بر یک بغض چند ماهه , &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;تکیه کردن به ستونی که &lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;font-weight: bold; &quot;&gt;تو&lt;/span&gt;یی &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;دلتنگی برای خانه , برای خانواده , &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;خوشحالی برآوردن آرزوی کسی که دوستش دارم &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;همه ی اینها را &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;همه اش را &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;font-weight: bold; &quot;&gt;تو&lt;/span&gt; به من داده ای&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;همه ی اینهایی که دوست دارم &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;سعی می کنم نگهشان دارم...&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;


</description>
<pubDate>Wed, 11 Nov 2009 20:30:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=warbler1&amp;postid=220</comments>
<dc:creator>warbler1</dc:creator>
<guid>http://warbler1.blogfa.com/post-220.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>صید قزل آلا در کتابسرای نیک</title>
<link>http://warbler1.blogfa.com/post-219.aspx</link>
<description>در آمریکا , قزل آلا صید می کنم* این روزها  و خوابم می برد و خوابم می برد...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و بعد :&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یک روزی که خیلی دلم گرفته بود رفتم کتابسرای نیک و چهار عدد کتاب خریدم که به عبارتی شد 12500 تومان . بعد آقای مهربان کتابفروش یک عدد سر رسید بهم هدیه داد به خاطر خریدهایم . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;البته فایده ای نداشت , جیب هایم بدجوری خالی شده . چه با سر رسید چه بی سر رسید . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به دوستی که نوشته بود :شد یه بار دل شما &quot;خواندن&quot; بخواهد؟!  باید بگویم که می خواهد ... بدجوری هم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;* &lt;EM&gt;صید قزل آلا در آمریکا . ریچارد براتیگان&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 11 Nov 2009 12:04:32 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=warbler1&amp;postid=219</comments>
<dc:creator>warbler1</dc:creator>
<guid>http://warbler1.blogfa.com/post-219.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://warbler1.blogfa.com/post-218.aspx</link>
<description>امشب خیلی دلم نوشتن می خواهد . اما نمی دانم از چی ...&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Tue, 10 Nov 2009 19:07:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=warbler1&amp;postid=218</comments>
<dc:creator>warbler1</dc:creator>
<guid>http://warbler1.blogfa.com/post-218.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>butterfly effect</title>
<link>http://warbler1.blogfa.com/post-217.aspx</link>
<description>
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;بعضی چیزها را نباید گفت . یعنی اصلا تا آنجایی قابل تحمل است که گفته نشود . بعد دیگر انگار چرک می شود . انگار که خراب می شود . برای همین است که من نمی گویم . نمی گویم که چه اتفاقی افتاده است و این چیست که این روزها مرا از هر طرف احاطه می کند . &lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;اعتراف می کنم که الان دلم می خواست فارغ التحصیل بودم و ماهیانه از جایی به حسابم پول واریز می شد تا از سروش بیایم بیرون و کلاس زبان را هم بی خیال شوم اصلا و بنشینم با خیال راحت برای ارشد ادبیات درس بخوانم . اعتراف می کنم که دوست دارم برای خودم برنامه ی ماهانه ی مسافرت بریزم و توی این مدت به هر شهری که دوست دارم سفر کنم. بدون عذاب وجدان تنهایی رفتن . عذاب وجدان ترک کردن آدم ها .&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;چند وقت است خانه مان را بسیار دوست دارم  و به هر جای دیگر ترجیحش می دهم . اما گاهی کندن و رفتن و زدن به جاده به تشویش و نگرانی پیش از سفر می ارزد. خانه مان را با آدم هایش با در و دیوار و هر چیز خوب و بدش دوست دارم . چند وقت است دلم می خواهد فقط جایی باشم که دوست دارم . کاری بکنم که دوست دارم . &lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;دنیا نا امن است . دنیا بسیار نا امن است و نمی شود از این نا امنی به کسی گفت . نمی شود حرف زد چون خراب می شود . چند وقت است حس می کنم دنیا به مویی بسته است . حتا نفس کشیدن یا تکان خوردن یک تار موی آدم می تواند همه چیز را به هم بریزد. اعتراف می کنم که می خواهم بقیه ی زندگی را صرف رفتن کنم . شاید در یکی از این رفتن ها , برای چند لحظه امنیت را تجربه کنم . آرامشی را که آدم بعدش فقط می گوید: آخیش! &lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;چند وقت است ویرانی و گریه تعقیبم می کنند. این حس گریز از ویران شدن , گریز از گریستن را تمام روز با خودم این ور و آن ور می برم . به این امید که شب به خانه میرسم , به گوشه ی اتاقم می روم و توی تاریکی از دستشان پنهان می شوم . توی تاریکی فراموش می کنم.&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;و بعد:&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;شعرخواندن و قدم زدن آخرشب , توی شهری که درخت هایش از ماشین هایش بیشترند , بیشترین چیزی است که دلم می خواهد.&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt; &lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Fri, 06 Nov 2009 09:19:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=warbler1&amp;postid=217</comments>
<dc:creator>warbler1</dc:creator>
<guid>http://warbler1.blogfa.com/post-217.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چرا تا شکفتم ...</title>
<link>http://warbler1.blogfa.com/post-216.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;من قهرم . با نوشتن و سحابی ها و سین قهرم . با گلدان های پژمرده  قهرم . با مدادرنگی , سازدهنی , باد . با باران و شیرینی های خیابان ولیعصر . با شکلات و شیرکاکائو قهرم. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;یک نقطه می گذارم بعد می روم عقب نگاه می کنم بهش و نه ؛ اصلا خوب نیست . یا اینکه صفحه ی سفیدش را سیاه می کنم و بعد گزینه ی ثبت موقت را تیک می زنم که به قول قیصر : باشد برای روز مبادا. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;با همه ی اینها گاهی هم می شود که بروم کافه فرانسه و&quot;شیرکاکائو&quot; بخورم ولی به رویش نیاورم که حوصله اش را ندارم. یا با اخم فراوان دست&quot; نوشتن&quot; را بگیرم بیارمش توی این صفحه قدم بزنیم ولی جواب سوال هایش را ندهم. یا مثلا توی گیشا راه بروم و به &quot;خیابان ولیعصر&quot; فکر کنم . مدت ها به &quot;مدادرنگی ها&quot;ی مغازه لوکس های انقلاب زل بزنم . خواب &quot;سین&quot; را ببینم که روی سحابی عقاب پاهایش را تکان می دهد . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ولی حوصله شان را نداشته باشم . یا اینکه , ببین اصلا ما خاطرات خوب زیادی با هم داشتیم ولی کافی نبودند . نه برای اینکه تمام عمر مرا راضی کنند . یعنی که آهای سین ! لطفا اگر حرف درست و حسابی داری بیا اگرنه اینقدر آیینه ی دق نشو برای من . همه چیز با تداوم معنا دارد عزیز دلم. اگر میخواهی فقط یک نقطه باشی توی این صفحه , اصلا نباش. اصلا نیا . اصلا اگر می خواهی فقط یک استکان چای بخوری و بزنی به چاک , برو چای ات را با یکی  دیگر بخور . پولش را هم می دهم. ولی هی شیرین زبانی نکن ؛ عزیز دلم! عزیز دلم! &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;من فکر می کنم که مرزهای کشور خودمختارم را تعیین کرده ام. فکر می کنم که اعلام وجود کرده ام . اصلا گیرم که کشور نباشد . گیرم حتا یک ایالت هم نباشد . اصلا تو فکر کن یک جزیره اندازه ی کف دست . یک جزیره که در آغوش آبهای جهان است . اصلا شاید این تکه خاک , سنگ یا هرچی ؛ فرار کرده به آغوش آبهای جهان . آبهای جهان.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;من قهرم . اما همه شان را دوست دارم. قهرم و دلم میخواهد برف ببارد . برفی که بماند , که بنشیند ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;و بعد:&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;1.امسال دوسالگرد قیصر امین پور , 8 آبان را گرگان بودم. با طعم شعر خواندن های آخر شب تا مرز بسته شدن پلک های من و کلی خیابان گردی . به نگار اس ام اس دادم که : این چند روز مثل کارت پستال بود توی زندگی ام . مثل یک خواب خوب .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; چقدر خوب بود که پیش تو بودم نگار . چقدر خوب بود آن گنجینه ی کتاب شعرهایت . چه خوشحال بودیم وقتی دستم را گرفتی و گوشه کنارهای شهرت را نشانم دادی . شعری را که روز 8 آبان دو سال پیش توی جزوه ی مکانیکت نوشته بودی و نقاشی های بچگی ات را . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;8 آبان , این شعر را برای قیصر می خوانم : &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;چرا تا شکفتم , &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;چرا تا تو را داغ بودم نگفتم ؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;چرا بی هوا سرد شد باد؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;چرا از دهن حرفهای من افتاد...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;2. گاهی که آدم بر تردیدهایش غلبه می کند اتفاقات خوبی می افتد . گاهی که بر تنبلی هایش نیز هم !  درست 7 آبان 86 من بر تنبلی و تردیدم غلبه کردم و توانستم برای آخرین بار در آخرین روز زندگی قیصر ببینمش . و نگاهش کنم و نگاهش کنم و نگاهش کنم...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;3. اینکه هشتمین روز هشتمین ماه سال هشتاد و هشت می شود تولد امام هشتم یکم بو دار است . به نظر توطئه می آید ...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 01 Nov 2009 19:47:34 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=warbler1&amp;postid=216</comments>
<dc:creator>warbler1</dc:creator>
<guid>http://warbler1.blogfa.com/post-216.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
