<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>فصل شکفتن</title>
<link>http://warbler1.blogfa.com/</link>
<description>it is hard to tell that the world we live in is either a reality or a dream</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Fri, 13 Nov 2009 19:48:02 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>قهقهه ی آمادئوس</title>
<link>http://warbler1.blogfa.com/post-221.aspx</link>
<description>&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;از عصبانیت اینکه چرا فردا امتحان دین و رسانه و کلاس زبان دارم , نشستم و فیلم دیدم . آمادئوس . خیلی هم چسبید . موزارت هم بسیار زیبا قهقهه می زد.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;و بعد :&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;1.زیاد برای سین وقت نمی گذارم . درواقع آن قدر کار دارم که فرصت نمی کنم بهش گیر بدهم . نمی دانم از این پیشامد خوشحال است یا ناراحت . &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;2.یک سری آشغال هم این دور و بر دارم که باید زودتر از شرشان راحت شوم . &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;3. دوباره پاییز و دوباره پیاده روی در خیابان ولیعصر و شعر . این است روز و روزگار من ! &lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Fri, 13 Nov 2009 19:48:02 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=warbler1&amp;postid=221</comments>
<dc:creator>warbler1</dc:creator>
<guid>http://warbler1.blogfa.com/post-221.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>باز آی و در چشمم نشین , ای دلستان نازنین...</title>
<link>http://warbler1.blogfa.com/post-220.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;کتاب خواندن و فیلم دیدن ,&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;  نوشتن  و  نوشتن , &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;جلسات ادبی و شورای کتاب کودک , حرف زدن و بودن با آدمهای اهل شعر وکتاب ,&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt; زبان خواندن آخر شب , &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt; تنهایی تئاتر و سینما رفتن , &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt; رها کردن همه چیز و ناگهانی سفر رفتن گیرم به هر قیمتی , &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;رفتن و رفتن  و  به هیچ روی آرام نگرفتن , &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;خوابیدن روی کتابها , توی اتوبوس , سر کلاس های سه واحدی, &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;شعر خواندن و پیاده روی ,&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;امید  &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;امید &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;امید ...&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;صبر کردن بر یک بغض چند ماهه , &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;تکیه کردن به ستونی که &lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;font-weight: bold; &quot;&gt;تو&lt;/span&gt;یی &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;دلتنگی برای خانه , برای خانواده , &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;خوشحالی برآوردن آرزوی کسی که دوستش دارم &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;همه ی اینها را &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;همه اش را &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;font-weight: bold; &quot;&gt;تو&lt;/span&gt; به من داده ای&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;همه ی اینهایی که دوست دارم &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;سعی می کنم نگهشان دارم...&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;


</description>
<pubDate>Wed, 11 Nov 2009 20:30:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=warbler1&amp;postid=220</comments>
<dc:creator>warbler1</dc:creator>
<guid>http://warbler1.blogfa.com/post-220.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>صید قزل آلا در کتابسرای نیک</title>
<link>http://warbler1.blogfa.com/post-219.aspx</link>
<description>در آمریکا , قزل آلا صید می کنم* این روزها  و خوابم می برد و خوابم می برد...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و بعد :&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یک روزی که خیلی دلم گرفته بود رفتم کتابسرای نیک و چهار عدد کتاب خریدم که به عبارتی شد 12500 تومان . بعد آقای مهربان کتابفروش یک عدد سر رسید بهم هدیه داد به خاطر خریدهایم . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;البته فایده ای نداشت , جیب هایم بدجوری خالی شده . چه با سر رسید چه بی سر رسید . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به دوستی که نوشته بود :شد یه بار دل شما &quot;خواندن&quot; بخواهد؟!  باید بگویم که می خواهد ... بدجوری هم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;* &lt;EM&gt;صید قزل آلا در آمریکا . ریچارد براتیگان&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 11 Nov 2009 12:04:32 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=warbler1&amp;postid=219</comments>
<dc:creator>warbler1</dc:creator>
<guid>http://warbler1.blogfa.com/post-219.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://warbler1.blogfa.com/post-218.aspx</link>
<description>امشب خیلی دلم نوشتن می خواهد . اما نمی دانم از چی ...&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Tue, 10 Nov 2009 19:07:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=warbler1&amp;postid=218</comments>
<dc:creator>warbler1</dc:creator>
<guid>http://warbler1.blogfa.com/post-218.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>butterfly effect</title>
<link>http://warbler1.blogfa.com/post-217.aspx</link>
<description>
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;بعضی چیزها را نباید گفت . یعنی اصلا تا آنجایی قابل تحمل است که گفته نشود . بعد دیگر انگار چرک می شود . انگار که خراب می شود . برای همین است که من نمی گویم . نمی گویم که چه اتفاقی افتاده است و این چیست که این روزها مرا از هر طرف احاطه می کند . &lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;اعتراف می کنم که الان دلم می خواست فارغ التحصیل بودم و ماهیانه از جایی به حسابم پول واریز می شد تا از سروش بیایم بیرون و کلاس زبان را هم بی خیال شوم اصلا و بنشینم با خیال راحت برای ارشد ادبیات درس بخوانم . اعتراف می کنم که دوست دارم برای خودم برنامه ی ماهانه ی مسافرت بریزم و توی این مدت به هر شهری که دوست دارم سفر کنم. بدون عذاب وجدان تنهایی رفتن . عذاب وجدان ترک کردن آدم ها .&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;چند وقت است خانه مان را بسیار دوست دارم  و به هر جای دیگر ترجیحش می دهم . اما گاهی کندن و رفتن و زدن به جاده به تشویش و نگرانی پیش از سفر می ارزد. خانه مان را با آدم هایش با در و دیوار و هر چیز خوب و بدش دوست دارم . چند وقت است دلم می خواهد فقط جایی باشم که دوست دارم . کاری بکنم که دوست دارم . &lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;دنیا نا امن است . دنیا بسیار نا امن است و نمی شود از این نا امنی به کسی گفت . نمی شود حرف زد چون خراب می شود . چند وقت است حس می کنم دنیا به مویی بسته است . حتا نفس کشیدن یا تکان خوردن یک تار موی آدم می تواند همه چیز را به هم بریزد. اعتراف می کنم که می خواهم بقیه ی زندگی را صرف رفتن کنم . شاید در یکی از این رفتن ها , برای چند لحظه امنیت را تجربه کنم . آرامشی را که آدم بعدش فقط می گوید: آخیش! &lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;چند وقت است ویرانی و گریه تعقیبم می کنند. این حس گریز از ویران شدن , گریز از گریستن را تمام روز با خودم این ور و آن ور می برم . به این امید که شب به خانه میرسم , به گوشه ی اتاقم می روم و توی تاریکی از دستشان پنهان می شوم . توی تاریکی فراموش می کنم.&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;و بعد:&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;شعرخواندن و قدم زدن آخرشب , توی شهری که درخت هایش از ماشین هایش بیشترند , بیشترین چیزی است که دلم می خواهد.&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt; &lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Fri, 06 Nov 2009 09:19:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=warbler1&amp;postid=217</comments>
<dc:creator>warbler1</dc:creator>
<guid>http://warbler1.blogfa.com/post-217.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چرا تا شکفتم ...</title>
<link>http://warbler1.blogfa.com/post-216.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;من قهرم . با نوشتن و سحابی ها و سین قهرم . با گلدان های پژمرده  قهرم . با مدادرنگی , سازدهنی , باد . با باران و شیرینی های خیابان ولیعصر . با شکلات و شیرکاکائو قهرم. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;یک نقطه می گذارم بعد می روم عقب نگاه می کنم بهش و نه ؛ اصلا خوب نیست . یا اینکه صفحه ی سفیدش را سیاه می کنم و بعد گزینه ی ثبت موقت را تیک می زنم که به قول قیصر : باشد برای روز مبادا. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;با همه ی اینها گاهی هم می شود که بروم کافه فرانسه و&quot;شیرکاکائو&quot; بخورم ولی به رویش نیاورم که حوصله اش را ندارم. یا با اخم فراوان دست&quot; نوشتن&quot; را بگیرم بیارمش توی این صفحه قدم بزنیم ولی جواب سوال هایش را ندهم. یا مثلا توی گیشا راه بروم و به &quot;خیابان ولیعصر&quot; فکر کنم . مدت ها به &quot;مدادرنگی ها&quot;ی مغازه لوکس های انقلاب زل بزنم . خواب &quot;سین&quot; را ببینم که روی سحابی عقاب پاهایش را تکان می دهد . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ولی حوصله شان را نداشته باشم . یا اینکه , ببین اصلا ما خاطرات خوب زیادی با هم داشتیم ولی کافی نبودند . نه برای اینکه تمام عمر مرا راضی کنند . یعنی که آهای سین ! لطفا اگر حرف درست و حسابی داری بیا اگرنه اینقدر آیینه ی دق نشو برای من . همه چیز با تداوم معنا دارد عزیز دلم. اگر میخواهی فقط یک نقطه باشی توی این صفحه , اصلا نباش. اصلا نیا . اصلا اگر می خواهی فقط یک استکان چای بخوری و بزنی به چاک , برو چای ات را با یکی  دیگر بخور . پولش را هم می دهم. ولی هی شیرین زبانی نکن ؛ عزیز دلم! عزیز دلم! &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;من فکر می کنم که مرزهای کشور خودمختارم را تعیین کرده ام. فکر می کنم که اعلام وجود کرده ام . اصلا گیرم که کشور نباشد . گیرم حتا یک ایالت هم نباشد . اصلا تو فکر کن یک جزیره اندازه ی کف دست . یک جزیره که در آغوش آبهای جهان است . اصلا شاید این تکه خاک , سنگ یا هرچی ؛ فرار کرده به آغوش آبهای جهان . آبهای جهان.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;من قهرم . اما همه شان را دوست دارم. قهرم و دلم میخواهد برف ببارد . برفی که بماند , که بنشیند ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;و بعد:&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;1.امسال دوسالگرد قیصر امین پور , 8 آبان را گرگان بودم. با طعم شعر خواندن های آخر شب تا مرز بسته شدن پلک های من و کلی خیابان گردی . به نگار اس ام اس دادم که : این چند روز مثل کارت پستال بود توی زندگی ام . مثل یک خواب خوب .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; چقدر خوب بود که پیش تو بودم نگار . چقدر خوب بود آن گنجینه ی کتاب شعرهایت . چه خوشحال بودیم وقتی دستم را گرفتی و گوشه کنارهای شهرت را نشانم دادی . شعری را که روز 8 آبان دو سال پیش توی جزوه ی مکانیکت نوشته بودی و نقاشی های بچگی ات را . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;8 آبان , این شعر را برای قیصر می خوانم : &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;چرا تا شکفتم , &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;چرا تا تو را داغ بودم نگفتم ؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;چرا بی هوا سرد شد باد؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;چرا از دهن حرفهای من افتاد...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;2. گاهی که آدم بر تردیدهایش غلبه می کند اتفاقات خوبی می افتد . گاهی که بر تنبلی هایش نیز هم !  درست 7 آبان 86 من بر تنبلی و تردیدم غلبه کردم و توانستم برای آخرین بار در آخرین روز زندگی قیصر ببینمش . و نگاهش کنم و نگاهش کنم و نگاهش کنم...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;3. اینکه هشتمین روز هشتمین ماه سال هشتاد و هشت می شود تولد امام هشتم یکم بو دار است . به نظر توطئه می آید ...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 01 Nov 2009 19:47:34 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=warbler1&amp;postid=216</comments>
<dc:creator>warbler1</dc:creator>
<guid>http://warbler1.blogfa.com/post-216.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سلام .اینجا گرگان است</title>
<link>http://warbler1.blogfa.com/post-215.aspx</link>
<description>اینجا گرگان است . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خانه ی نگار .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تازه از گردش برگشته ایم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به ما خیلی خوش می گذرد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جای همه ی آدم های خوب خالی ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مراتب بعدی را به اطلاعتان می رسانم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و بعد:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عکس ها را بعدا در همین محل مشاهده کنید.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 29 Oct 2009 08:26:43 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=warbler1&amp;postid=215</comments>
<dc:creator>warbler1</dc:creator>
<guid>http://warbler1.blogfa.com/post-215.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شد خزان گلشن آشنایی</title>
<link>http://warbler1.blogfa.com/post-214.aspx</link>
<description>&lt;br /&gt;
&lt;div align=&quot;right&quot;&gt;وقتی شنیدم سمانه مرده  به این فکر کردم  که چند بار توی مدرسه باهاش حرف زده بودم ؟ با آن دخترک لاغر و همیشه خندان ؟ به اینکه چرا نشناختمش هیچ وقت ؟ چرا نشد که درست و حسابی باهاش معاشرت کنم ؟ &lt;/div&gt;&lt;div align=&quot;right&quot;&gt;الان دارم به این فکر می کنم که انتخاب هر امکانی مستلزم محروم شدن از امکان دیگری است . &lt;/div&gt;&lt;div align=&quot;right&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align=&quot;right&quot;&gt;بعد ما درست مثل فیلم ها شدیم . مثل فیلمفاسی . یک عالمه  همکلاسی که بعد این همه مدت (در مورد بعضی ها 4 سال)  همدیگر را دیدیم . توی ذهنم دنبال نمونه های فیلمی اش گشتم . همکلاسی هایی که همدیگر را می بینند و از هم شماره تلفن می گیرند . که خودشان هم می دانند که به هم زنگ نمی زنند و می دانند که دوباره باید اتفاق بزرگی دور هم جمعشان کند اما سر خودشان را گول می زنند . &lt;/div&gt;&lt;div align=&quot;right&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align=&quot;right&quot;&gt;یک روزی سر خودم را حسابی گول زدم و وادارش کردم کاری بکند که منجر به قتل نصفه و نیمه اش شد . الان از کاری که کردم راضی ام اما شب ها وقتی که همه جا ساکت است  و فقط صدای کتابخانه و میز و پنجره می آید  صدای ناله می شنوم . ناله های ضعیف ...  حالا لذتش می دانید توی چی بود ؟  آن لحظه ای که به خودم تلقین می کردم دچار دوگانگی بودم . دقیقا نمی دانستم کی دارد سر کی را کلاه می گذارد . اصلا کدام به کدام است . گه گیجه ی جالبی بود و خوش گذشت ...&lt;/div&gt;&lt;div align=&quot;right&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align=&quot;right&quot;&gt;دوازده ساله بودم که برای اولین بار  یک هفته با چن تا بچه ی هم سن و سال خودم رفتم مسافرت . اردو به اصطلاح . روز آخر همه از هم شماره تلفن می گرفتند . آدم توی دوازده سالگی خیلی با فرد خاصی احساس صمیمیت نمی کند . هیچ کدام آن ها بدون بقیه برایم معنا نداشتند . همه چیز در همان جمع و در همان خوابگاه خلاصه می شد . خلاصه برای اینکه شبیه بقیه باشم من هم یک دفتر چه و خودکار گرفتم دستم که یعنی! &lt;/div&gt;&lt;div align=&quot;right&quot;&gt;یادم نمی رود هیچ وقت که یک نفر بعد از اینکه شماره اش را داد گفت :  من که می دونم تو به من زنگ نمی زنی . کسی به من زنگ نمی زنه . حالا این وجه مظلومیت قضیه را بگذارید کنار , من بهش نگفتم که خوب تو هم به کسی زنگ نمی زنی در عوض گفتم چرا این طوری فکر می کنی؟  خودم هم می دانستم که راست می گوید  . و جالب است که من به هر کدامشان یک بار را زنگ زدم به جز او . سالها بعد یک روز شماره تلفنش را دیدم و یاد حرفش افتادم . زنگ زدم , خانه نبود !  &lt;/div&gt;&lt;div align=&quot;right&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align=&quot;right&quot;&gt;یاد داستان &quot;جیمی هیکس مرده است&quot;می افتم . بعد از خودم می پرسم : چرا داری می نویسی ؟ &lt;/div&gt;&lt;div align=&quot;right&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align=&quot;right&quot;&gt;مادر سمانه را هم می گذارم جلوی چشم هایم . زل می زنم بهش . بعد یاد قبرستان های سرسبز شمال می افتم و عجیب دلم سفر می خواهد  از همان ها که امام زاده هم حتما دارند با پارچه های سبز و درخت های کهنسال . &lt;/div&gt;&lt;div align=&quot;right&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;


</description>
<pubDate>Fri, 23 Oct 2009 21:32:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=warbler1&amp;postid=214</comments>
<dc:creator>warbler1</dc:creator>
<guid>http://warbler1.blogfa.com/post-214.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://warbler1.blogfa.com/post-212.aspx</link>
<description>دیگر تمام شد .&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Mon, 03 Aug 2009 10:16:10 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=warbler1&amp;postid=212</comments>
<dc:creator>warbler1</dc:creator>
<guid>http://warbler1.blogfa.com/post-212.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>منو بگیر از همهمه </title>
<link>http://warbler1.blogfa.com/post-210.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;سلام &lt;A href=&quot;http://www.lahzeh.blogsky.com/&quot; target=_blank&gt;&lt;STRONG&gt;مریم&lt;/STRONG&gt;&lt;/A&gt; . این سومین باری است که دارم یک پست می نویسم که مخاطبش تویی و امیدوارم این بار دیگر پاکش نکنم . مریم  این روزها پیدا کردن آدمی که حرفم را بفهمد بسیار سخت شده . اگر چه من هم خیلی به خودم زحمت نمی دهم. اما از آن روزی که توی انقلاب با هم پیاده روی کردیم و بعد تو پیشنهاد لازانیا خوردن مرا رد کردی دو هفته گذشته . می خواستم بهت بگویم مریم  که آنروز که ازم می پرسیدی چرا حرف نمی زنم  در واقع داشتم حرف می زدم . داشتم با تو حرف می زدم . اما هی می دیدم صدایم در نمی آید . چون دوست ندارم این حرف ها را بگویم . همین هایی که مدت مدیدی است گاه و بی گاه زخمی ام می کنند. دوست دارم تو بفهمی . دوست دارم یک جوری از یک جایی بفهمی و بعد بیایی بگویی : چی شده دخترکم ؟ بعد هم هی سعی کنی فضا را عوض کنی . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مریم این چند روز که تنها بودم به یادت بودم . به اینکه دوست دارم خیلی چیزها را تو بدانی فقط . دلم برای کسی که معجزه ی شعر را می فهمد لک زده . امشب تقریبا توی تمام گوشه کنارهای خانه گریسته ام . مریم حتی دوست دارم کنارت بنشینم و سکوت کنم . که چقدر حتی سکوتم را هم می فهمی . مثل آن شب که من از شخصیت و ارزش حرف می زدم . مثل آن شب که ... . مریم حرف زدن برایم سخت است . به فکر راه جدیدی برای ارتباط هستم . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پیوست &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;۱.تازه نشستیم با &lt;A href=&quot;http://www.coffekatz.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;&lt;STRONG&gt;تهمینه&lt;/STRONG&gt;&lt;/A&gt; کلی برنامه ی شاد چیده ایم . از همان مولودی ها و لباس شب و پارتی و این حرف ها . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;۲. تو نبودی . نبودی و هیچ کدام آن روزها را ندیدی . تو حتی سعی هم نکردی که ببینی . چرا هیچ وقت از من نمی پرسی که چی دوست دارم ؟ چرا این شعر را تا آخرش گوش ندادی؟ چطور می توانی صفحه ی منچ را جمع کنی و بگویی که حوصله ات را سر برده ؟ فکر می کنی توی این دنیا  از منچ مهم تر کاری هست؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 26 Jul 2009 23:32:06 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=warbler1&amp;postid=210</comments>
<dc:creator>warbler1</dc:creator>
<guid>http://warbler1.blogfa.com/post-210.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
