تبليغاتX
فصل شکفتن - به هیچ فکر کن , به هیچ!

به هیچ فکر کن , به هیچ!

دلقکی را می شناسم که مدت ها می نشست و به رفت و آمد آدم ها در ایستگاه راه آهن نگاه می کرد . او دغدغه داشت که خیابان ها را از آدم ها و ماشین ها و آلودگی پاک کند تا بشود با خیال راحت و یک دل سیر در تقاطع خیابان ها  منچ بازی کرد !


به بستن در خمیر دندان فکر می کنم . به نشستن روی نیمکت . به آینه و مار پله . به نردبان و سقوط . به کسی که از شبانه روز منچ زدن خسته اش نمی شود.به  ایوان , شمال ... . سنگ کاغذ قیچی توی اتوبوس ... . 

دلقکی را می شناسم که زیبایی  را در تک تک اتفاقات روزمره پیدا کرده است . او  درک زیبایی شناسانه ی عمیقی دارد. او درد را  وقتی که در آینه به تصویر خودش می نگرد درک می کند.  او معجزه ی اشک را بخوبی می فهمد. او عظمت یک اتفاق را در بستن در خمیردندان کشف کرده است.

 در خمیردندان را باز می کنم . به پله های اضطراری و منچ  فکر می کنم . به راضیه و شمال و شب بیداریمان پای منچ . به سنگ کاغذ قیچی و  کرانچی . به خیابان کارگر و  پیاده روی . به پاییز و مریم . به در خمیر دندان . به جرات حقیقت کثافت . به ایوان . به شمال . به نرده های حیاط پشتی . به راز . به شخصیت . به ارزش . به اس ام اس . به منچ . به مار . پله . پله اضطراری . به روسری . در خمیردندان . به دوست .  

ماری در خمیر دندان را می بندد , چمدانش را می بندد و چشم هایش را هم بر دلقک محبوب من می بندد . حالا من و دلقکم روزها پانتومیم بازی می کنیم و سعی می کنیم حرف هم را بفهمیم و به ماری فکر نکنیم. بدون صدا , بدون حرف . لطفا خیابان ها را خلوت کنید . لطفا از سر تقاطع ها متفرق شوید . می خواهم بر سر تمام تقاطع های این شهر یک دست منچ بزنم.

راضیه ! بیا برگردیم به آن دو روز توی شمال . به منچ و  سنگ کاغذ قیچی  . به نیمه شب ایوان! 

حالا به من قول بده . اگر هم نمی خواهی نه ؛ این فقط یک پیشنهاد است . هر وقت مثل تمام آن بعداز ظهر ها شدی , هر وقت کلافه و سردرگم از پنجره به بیرون نگاه کردی و دلت خواست حرف بزنی چشم هایت را ببند و به هیچ فکر کن ! به دلقکی فکر کن که در وان حمام اشک می ریزد و حاضر است تا آخر دنیا به حرف هایت گوش دهد.

پیوست

1.لعنتی ها همه جا هستند , این باتوم به دست ها که چهره ی شهر مرا چهره ی خیابان مرا اخم کرده اند . وطنم , وطنم عذاب وجدان دارد . من توی این خیابان ها عذاب وجدان دارم . من , دلقکی هستم که هیچ کدام از نمایش هایش آدم ها را به خنده نمی اندازد. 

2.شخصیت ها :

من : معرف حضورتان هست البته نه خودش !

دلقکم : هانس شنیر  , که درواقع دلقک هاینریش است . هاینریش هم اتفاقا کتاب عقاید یک دلقک را نوشته است.

ماری: لیاقت دلقک مرا ندارد اما در هر صورت حق با اوست ! حتی وقتی چمدانش را دارد می بندد

در خمیردندان: کلی افتخار داده به این پست وبلاگ من

راضیه :دوستم ...

و با تشکر از دوست , منچ , تو , ایوان , آینه , مار و پله , وان حمام, سنگکاغذقیچی , خیابان کارگر , پاییز , مریم , کرانچی , شمال و تمامی عزیزانی که ما را در تهیه ی این برنامه یاری کردند.




!! نوشته شده توسط شادی | 20 | 88/04/03