همچون قطرات باران *
مرا ای به پایان رسانیده ,
آغاز گردان!
پیوست
1.طرقه گوش می دهم و محسن نامجو , یک چیزی هم هی تا نزدیک گلویم می آید بالا و دوباره برمی گردد سر جایش . سه روز است از خانه بیرون نرفته ام . سه روز است ... دیشب باران بارید . شب های قبل هم .
2. مادرم دم رفتنی ما را به امام زمان قسم داده که توی شلوغی ها نرویم . راهپیمایی نه . تحصن نه . پدرم تهدید های حسابی کرده . کارت دانشجویی ام دست مهسا است . دانشجو بودنم هم ... فعلا سرگردان است . اس ام اس ها یک هفته است قطع شده . موبایل از بعد از ظهر به بعد آنتن نمی دهد و من سه روز است . سه روز است آنتن نمی دهم . سه روز است روشن نمی شوم . هی با شهاب می رویم اینترنت عکس می بینیم و آخرین خبرها , آخرین بیانیه ها . هی می روم وبلاگ می خوانم . خبرهای جدید . دیدگاه های آدم ها از این وقایع . از این روزها ... هی به عکس میرحسین نگاه می کنم . به روبان های سبز که این گوشه و آن گوشه توی خانه افتاده ... . کی این کابوس تمام می شود؟ کی این روزها تمام می شود ؟
3. یک گنجشک افتاده وسط خیابان . بهش می گویم : خوب الان هم وقت بود؟ توی این شلوغی ؟ بیچاره دارد قبل از اینکه زیر دست و پا له شود از ترس سکته می کند .
4. سه شب است نمی توانم بخوابم . سه شب است از وحشت به مرز سکته می رسم . سه شب است اشک می ریزم و با خودم و خدا حرف می زنم . سه شب است هی بهش می گویم : ای برطرف کننده ی اندوه , ای رحم کننده ی اشک ها .
دیروز که باران بارید دویدم بالا که خیس شوم . خوردم به در بسته ی پشت بام و صدای رعد و برق و فقط به خودم لرزیدم از این تنهایی عزیز . این تنهایی عزیز که خیال مرخصی رفتن ندارد .
5.یک گنجشک توی شلوغی خیابان می خواست برود آن سر خیابان , روی آن یکی درخت که یک لانه بود .
* تقدیرهای الهی چون قطرات باران از آسمان به سوی انسان ها فرود می آید و بهره ی هر کی , کم یا زیاد به او می رسد.( نهج البلاغه , خطبه ی 23)
اینجا تا اطلاع ثانوی زمستان است . دختره هم حالش خوب نیست . احتیاج به مراقبت دارد...


