تبليغاتX
فصل شکفتن - خیلی زحمت کشیدید که بزرگ شدید!

فصل شکفتن

به سرم که زد بنویسم , کلمه ها دسته دسته از توی سرم پریدند . انگار یک عالمه گنجشک با هم از روی سیم های تلفن بپرند.

 

بچه که بودم بقیه با نگاه ها و حرف هایشان همیشه می گفتند که برادرم از من خوشگل تر ودوست داشتنی تر است. یادم هست توی بچگی به خودم می گفتم : اینها هیچ کدام نمی فهمند. همه شان دارند اشتباه می کنند. معلوم بود که من هم خوشگل تر بودم هم دوست داشتنی تر!


 دو تا دوست خیالی داشتم. یکی شان همیشه لباس آبی نفتی می پوشید . لباسش مدل لباس های قرن نوزده انگلیسی بود. موهای مشکی و کلاه . رنگ چشم هایش را یک جایی از کودکی تا  حالا جا گذاشته ام . دومی موهای بور و لخت داشت و لباس قرون وسطایی اش حالت وحشی ایی به چهره ی فرشته مانندش می داد و من این تناقض را توی بچگی می پرستیدم. یک بار گوشه ی اتاق نشسته بودم و توی خیالم داشتم با هاشان حرف می زدم. مادرم داشت اتاق را جارو می کرد. من هم عجیب توی فکر به نظر می رسیدم و زل زده بودم به دوستانم که داشتند برایم نطق می کردند. مادرم رفت جلو , جلو , جلو تر و هر دوشان را جارو کرد و انداخت دور. آن جا بود که من توی پنج سالگی به فانی بودن دنیا پی بردم  .

عصر ها  می رفتیم بیرون بازی . مادرم همیشه شایان را می سپرد به من. کار خوبی نمی کرد. چون من هم دختر ها را صف می کردم که شایان را بغل کنند. وتا شب نمی دیدمش ! به نوعی بدم نمی آمد که باهاش یک معامله ایی راه بیندازم. اما آن موقع متاسفانه خواسته و آرزویی در زندگی نداشتم که به خاطرش شایان را اجاره بدهم به دخترها.

زن دایی ام برایم عروسک خریده بود. ازم پرسید اسمش را چی میگذاری ؟  گفتم رضا ! گفت رضا که اسم پسر است  . و من با تعجب نگاهش کردم. یعنی چی که اسم پسر است . متوجه نبود که اسم آن عروسک رضا است . از همان اول اسمش همین بود. آن جا من به تفاوت اسم های دخترها و پسرها پی بردم.

هفت سالم که بود پدر و مادرم به صرافت افتادند که من هنوز شغل آینده ام را انتخاب نکرده ام. بعد بهم یاد دادند که هر جا ازم پرسیدند بهشان بگویم که می خواهم دکتر شوم! گفتن این جمله همین قدر برایم عجیب بود که مثلا بگویم دلم می خواهد در آینده علوم ارتباطات بخوانم ! همیشه تصویر سیاهی می آمد جلوی چشمم. بعد ها فهمیدم که من فقط برای دو کار در دنیا ساخته شده ام : یا باید مکانیک شوم. یا گوشه ی خیابان بنشینم و عکس آدم ها را بکشم.

تا شش سالگی از اسمم خجالت می کشیدم . اسم عجیب و مسخره ایی به نظر می رسید. هیچ کجا اسم خودم را فاش نمی کردم . خیلی ها در بچگی من فکر می کردند احتمالا لال هستم که جواب اسمت چیه را بلد نیستم. فکر می کردم مادرم مرا دوست نداشته که اسمم را گذاشته شادی . و تمام این سال ها را با حسی آمیخته با دور افتادگی سپری کردم. 

شب هایی که حوصله ی مسواک زدن را نداشتم تا خود صبح به کرم ها التماس می کردم :  تو رو خدا امشب دندان های مرا نخورید. آخر یکی نیست به این آموزش و پرورش بگوید چرا با من این کار را کرد ؟ خلاصه تا صبح کارم همین بود.

یک لباس صورتی بد رنگ داشتم. لباس خواب بود به اصطلاح . اما فقط موقع هایی که برای خودم نمایش اجرا می کردم می پوشیدمش. و باهاش نقش دخترهایی را بازی می کردم که ازشان متنفر بودم. یادم نیست دقیقا چه جور دخترهایی. 

عمویم که آن موقع هنوز بیست سالش هم نشده بود از زور بیکاری برای من میز تحریر ساخته بود . من و شهاب هم بعد از دو سه روز که کاملا در حالت آرامش به سر می بردیم , یک روز ظهر بعد از وظیفه ی خطیر خواباندن مامان , دو تا از پایه هایش را شکستیم و باهاش سرسره درست کردیم . من که بدجنسی را آن موقع تازه یاد گرفته بودم می رفتم رویش می خوابیدم که شهاب بازی نکند. 



خوب .. . بقیه ی بچگی هایم هم مثل بچگی های همه تان راز است .



+ نوشته شده در 87/04/26 6 توسط شادی |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست
بگشای لب که قند فراوانم آرزوست
زین خلق پر شکایت گریان شدم ملول
آن های و هوی و نعره ی مستانم آرزوست
یک دست جام باده و یک دست زلف یار
رقصی چنین میانه ی میدانم آرزوست!


صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

آیا گربه به دره سقوط خواهد کرد؟
آیا گربه به دره سقوط خواهد کرد؟
کاش مثل پرنده ایی نارنجی بودم
چگونه فهمیدم در انتخابات تقلب نشده است
لیلا مفاهیم عظیم بشری را نمی فهمید
بای ذنب قتلت؟
افشاگری های هم دانشگاهی احمدی نژاد
در باب سکوت
برگ بی درخت
کدام مومن؟
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

تیر 1388

خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
شهریور 1385
مرداد 1385



پیوندها

لحظه های کاغذی
نامه ایی برای تو
great-ahoura
نگارستان
دنیای زیبای خوب دروغ
بهونه
مردی از جنس شیشه
خنده های صورتی
خدا کامنت میذاره
و لالايی خواندی که خوابش نگيرد
کافه katz
شلاق های ادبی
شبدر چهار پر
کلامی دیگر
این وبلاگ نیست
این هم روایتی است
a cup of me
شبی با خورشید
بزرگراه شعر و داستان
تلواسه های ماه تی تی
توکای مقدس
سید محمد خاتمی
سیل سیال خیال
سارا شعر
همینجوری
وبخونه
کلاغ
کوله بار
روزنامه نگاری آن لاین
رنگ های رفته دنیا
وب لاگ
بانوی مهربان
شاخه کج
سارا
قلعه سیب
برگ بی درخت
خب, من گاهی اینجا هستم
بدون عنوان
ظهر ليلي
تا آخر دنیا برایت می نویسم
بازگشت به آینده
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin