تبليغاتX
فصل شکفتن

نسیه رو ول کن, نقدو بچسب

بعضی وقت ها , شنیدن یک حرف بی اهمیت آدم را به فکر می برد . من هم نشستم روی آن صندلی و زل زدم به دیوار و وانمود کردم دارم گوش می دهم .اما گاهی خاطرات آدم را در خود نگه می دارند . بعد به خودت می آیی و می بینی که مدت هاست داری به چیزی فکر می کنی که دیگر از دستت گریخته است . گاهی هم آنقدر از گذشته ای که زمانی دوستش داشتی دور می شوی که به وجود این خاطرات شک می کنی . فکر می کنی این ها مال زندگی آدم دیگری بوده . اصلا با تو جور نیست . حتا دلتنگشان هم نمی شوی . فقط هر وقت یادش می افتی ... ترجیح می دهی اصلا یادش نیفتی . چون بی فایده است . فرسنگ ها ازش فاصله داری. تو , که تا همین چند وقت پیش تمام گوشه کنار های گذشته ات را هر چند وقت یک بار با خودت دوره می کردی که نکند تکه ای از آن را یادت برود , حالا دیگر اصلا نمی شناسی اش . شاید هم می شناسی اش اما دیگر دنبالش نیستی . به طرز مسخره ای منطقی شده ای و از این پیشامد خرسندی . 

زمانی باید برای مقابله با دردهایمان به فکر چاره باشیم . راهی که دردمان را کم کند . چیزی که دلداریمان بدهد . به فکر درمان هستیم  و برایش به هر دری می زنیم. یک وقتی هم هست که دیگر برای هر درمانی دیر شده . تلاش مذبوحانه ای است و فقط بیشتر  خسته مان می کند . 

هفته ی قبل امتحان داشتم. امتحان سختی بود و یک بار هم تاریخش عقب افتاده بود و  هیچ جوره نمی شد از زیرش در رفت . به خودم گفتم آخر هفته را درس بخوانم . غرض اینکه آخر هفته وقتی به آخرش رسید و دیگر وقتی برای خواندن نبود و من کاری از پیش نبرده بودم , جزوه هایم را بستم و به جایش یک فیلم 3 ساعته ی جانانه دیدم . نمی گویم که از کاری که کردم کاملا احساس رضایت می کنم . بیشتر از روی تنبلی بود  . بعد هم سر کلاس و نیم ساعت قبل امتحان جزوه ها را نگاه کردم و  اندازه ی یک صفحه چرند نوشتم و تحویل استاد دادم . 

خوب ماجرا این است که به طرز فجیعی منطقی شده بودم . فهمیده بودم که فکر کردن به امتحان وقتی که از موضوع کلاس هم حتا بی خبری , پشیزی نمی ارزد و فقط دلشوره ات را بیشتر می کند . 

من هم نشستم فیلمم را دیدم . اصلا این روزها کارم همین است . با دنیا. من می نشینم و فیلمم را می بینم و گذشته , کم کم از من  می گریزد . خاطرات زود از خاطرم می روند و آنچه که می ماند انگار ازآن من نیست . مثل اینکه توی دنیا انفجاری رخ داده و همه چیز و همه کس را تکه تکه کرده . بعد این میان آدم ها بعضی از تکه های هم را جابجا برداشته اند . خاطرات من هم انگار فقط شبیه خاطرات من اند . نمی شناسمشان . شاید هم می شناسمشان اما به  وجودشان , به  اتفاق افتادنشان مشکوکم . 

بعد هم مثل آدم هایی که هفتاد پشتشان تاجر بوده و اهل حساب و کتابند به خودم می گویم : فکر نان باش بچه جان !  نسیه را ول کن و نقد را بچسب . یک روز از این منطقی بودن بیجا با ملیحه حرف می زدیم . راستش الان فکر می کنم خیلی هم خوب است آدم حساب بلد باشد . 

سرم را تکان دادم و گذشته را ازش دور کردم . گذشته ای که از من گریخته است .


و بعد : 

1.البته ماجرا این است که بهتر است آدم در هر صورت از درمان نا امید نشود . یعنی که لطفا حتا یک صفحه هم که شده شب قبل درس بخوان که گند نزنی . فیلم دیدن فقط درد را تسکین می دهد . ( راجع به این موضوع هم با کسی حرف زده ام که کاش یک نفر پیاده شان می کرد اینجا تا مجبور نباشم دوباره بنویسم ) 


2. خرسند ! به خیل واژه های محبوبم پیوست .

3. اتفاقی که هر بار می خواهم بگویم فراموش می کنم :عینکم در جنگل النگدره ی گرگان گم شد. این دومین بار است . 

!! نوشته شده توسط شادی | 0 | 88/08/28

the secret life of words

She Will Not Speak. Words Fail Her


و بعد :

یعنی که هرچه نوشتم را پاک کردم چون روح نوشتن در من جاری نبود . چون نوشتن نمی دانم.



!! نوشته شده توسط شادی | 20 | 88/08/26

قهقهه ی آمادئوس

از عصبانیت اینکه چرا فردا امتحان دین و رسانه و کلاس زبان دارم , نشستم و فیلم دیدم . آمادئوس . خیلی هم چسبید . موزارت هم بسیار زیبا قهقهه می زد.

و بعد :

1.زیاد برای سین وقت نمی گذارم . درواقع آن قدر کار دارم که فرصت نمی کنم بهش گیر بدهم . نمی دانم از این پیشامد خوشحال است یا ناراحت . 

2.یک سری آشغال هم این دور و بر دارم که باید زودتر از شرشان راحت شوم . 

3. دوباره پاییز و دوباره پیاده روی در خیابان ولیعصر و شعر . این است روز و روزگار من ! 

!! نوشته شده توسط شادی | 23 | 88/08/22

باز آی و در چشمم نشین , ای دلستان نازنین...

کتاب خواندن و فیلم دیدن ,

  نوشتن  و  نوشتن , 

جلسات ادبی و شورای کتاب کودک , حرف زدن و بودن با آدمهای اهل شعر وکتاب ,

 زبان خواندن آخر شب , 

 تنهایی تئاتر و سینما رفتن , 

 رها کردن همه چیز و ناگهانی سفر رفتن گیرم به هر قیمتی , 

رفتن و رفتن  و  به هیچ روی آرام نگرفتن , 

خوابیدن روی کتابها , توی اتوبوس , سر کلاس های سه واحدی, 

شعر خواندن و پیاده روی ,

امید  

امید 

امید ...

صبر کردن بر یک بغض چند ماهه , 

تکیه کردن به ستونی که تویی 

دلتنگی برای خانه , برای خانواده , 

خوشحالی برآوردن آرزوی کسی که دوستش دارم 

همه ی اینها را 

همه اش را 

تو به من داده ای

همه ی اینهایی که دوست دارم 

سعی می کنم نگهشان دارم...




!! نوشته شده توسط شادی | 0 | 88/08/21

صید قزل آلا در کتابسرای نیک

در آمریکا , قزل آلا صید می کنم* این روزها  و خوابم می برد و خوابم می برد...

و بعد :

یک روزی که خیلی دلم گرفته بود رفتم کتابسرای نیک و چهار عدد کتاب خریدم که به عبارتی شد 12500 تومان . بعد آقای مهربان کتابفروش یک عدد سر رسید بهم هدیه داد به خاطر خریدهایم .

البته فایده ای نداشت , جیب هایم بدجوری خالی شده . چه با سر رسید چه بی سر رسید .

به دوستی که نوشته بود :شد یه بار دل شما "خواندن" بخواهد؟!  باید بگویم که می خواهد ... بدجوری هم .

* صید قزل آلا در آمریکا . ریچارد براتیگان

!! نوشته شده توسط شادی | 15 | 88/08/20

امشب خیلی دلم نوشتن می خواهد . اما نمی دانم از چی ...

!! نوشته شده توسط شادی | 22 | 88/08/19

butterfly effect

بعضی چیزها را نباید گفت . یعنی اصلا تا آنجایی قابل تحمل است که گفته نشود . بعد دیگر انگار چرک می شود . انگار که خراب می شود . برای همین است که من نمی گویم . نمی گویم که چه اتفاقی افتاده است و این چیست که این روزها مرا از هر طرف احاطه می کند .

اعتراف می کنم که الان دلم می خواست فارغ التحصیل بودم و ماهیانه از جایی به حسابم پول واریز می شد تا از سروش بیایم بیرون و کلاس زبان را هم بی خیال شوم اصلا و بنشینم با خیال راحت برای ارشد ادبیات درس بخوانم . اعتراف می کنم که دوست دارم برای خودم برنامه ی ماهانه ی مسافرت بریزم و توی این مدت به هر شهری که دوست دارم سفر کنم. بدون عذاب وجدان تنهایی رفتن . عذاب وجدان ترک کردن آدم ها .

چند وقت است خانه مان را بسیار دوست دارم  و به هر جای دیگر ترجیحش می دهم . اما گاهی کندن و رفتن و زدن به جاده به تشویش و نگرانی پیش از سفر می ارزد. خانه مان را با آدم هایش با در و دیوار و هر چیز خوب و بدش دوست دارم . چند وقت است دلم می خواهد فقط جایی باشم که دوست دارم . کاری بکنم که دوست دارم .

دنیا نا امن است . دنیا بسیار نا امن است و نمی شود از این نا امنی به کسی گفت . نمی شود حرف زد چون خراب می شود . چند وقت است حس می کنم دنیا به مویی بسته است . حتا نفس کشیدن یا تکان خوردن یک تار موی آدم می تواند همه چیز را به هم بریزد. اعتراف می کنم که می خواهم بقیه ی زندگی را صرف رفتن کنم . شاید در یکی از این رفتن ها , برای چند لحظه امنیت را تجربه کنم . آرامشی را که آدم بعدش فقط می گوید: آخیش!

چند وقت است ویرانی و گریه تعقیبم می کنند. این حس گریز از ویران شدن , گریز از گریستن را تمام روز با خودم این ور و آن ور می برم . به این امید که شب به خانه میرسم , به گوشه ی اتاقم می روم و توی تاریکی از دستشان پنهان می شوم . توی تاریکی فراموش می کنم.

 

و بعد:

شعرخواندن و قدم زدن آخرشب , توی شهری که درخت هایش از ماشین هایش بیشترند , بیشترین چیزی است که دلم می خواهد.

 

!! نوشته شده توسط شادی | 12 | 88/08/15

چرا تا شکفتم ...

من قهرم . با نوشتن و سحابی ها و سین قهرم . با گلدان های پژمرده  قهرم . با مدادرنگی , سازدهنی , باد . با باران و شیرینی های خیابان ولیعصر . با شکلات و شیرکاکائو قهرم.

یک نقطه می گذارم بعد می روم عقب نگاه می کنم بهش و نه ؛ اصلا خوب نیست . یا اینکه صفحه ی سفیدش را سیاه می کنم و بعد گزینه ی ثبت موقت را تیک می زنم که به قول قیصر : باشد برای روز مبادا.

با همه ی اینها گاهی هم می شود که بروم کافه فرانسه و"شیرکاکائو" بخورم ولی به رویش نیاورم که حوصله اش را ندارم. یا با اخم فراوان دست" نوشتن" را بگیرم بیارمش توی این صفحه قدم بزنیم ولی جواب سوال هایش را ندهم. یا مثلا توی گیشا راه بروم و به "خیابان ولیعصر" فکر کنم . مدت ها به "مدادرنگی ها"ی مغازه لوکس های انقلاب زل بزنم . خواب "سین" را ببینم که روی سحابی عقاب پاهایش را تکان می دهد .

ولی حوصله شان را نداشته باشم . یا اینکه , ببین اصلا ما خاطرات خوب زیادی با هم داشتیم ولی کافی نبودند . نه برای اینکه تمام عمر مرا راضی کنند . یعنی که آهای سین ! لطفا اگر حرف درست و حسابی داری بیا اگرنه اینقدر آیینه ی دق نشو برای من . همه چیز با تداوم معنا دارد عزیز دلم. اگر میخواهی فقط یک نقطه باشی توی این صفحه , اصلا نباش. اصلا نیا . اصلا اگر می خواهی فقط یک استکان چای بخوری و بزنی به چاک , برو چای ات را با یکی  دیگر بخور . پولش را هم می دهم. ولی هی شیرین زبانی نکن ؛ عزیز دلم! عزیز دلم!

من فکر می کنم که مرزهای کشور خودمختارم را تعیین کرده ام. فکر می کنم که اعلام وجود کرده ام . اصلا گیرم که کشور نباشد . گیرم حتا یک ایالت هم نباشد . اصلا تو فکر کن یک جزیره اندازه ی کف دست . یک جزیره که در آغوش آبهای جهان است . اصلا شاید این تکه خاک , سنگ یا هرچی ؛ فرار کرده به آغوش آبهای جهان . آبهای جهان.

من قهرم . اما همه شان را دوست دارم. قهرم و دلم میخواهد برف ببارد . برفی که بماند , که بنشیند ...

و بعد:

1.امسال دوسالگرد قیصر امین پور , 8 آبان را گرگان بودم. با طعم شعر خواندن های آخر شب تا مرز بسته شدن پلک های من و کلی خیابان گردی . به نگار اس ام اس دادم که : این چند روز مثل کارت پستال بود توی زندگی ام . مثل یک خواب خوب .

 چقدر خوب بود که پیش تو بودم نگار . چقدر خوب بود آن گنجینه ی کتاب شعرهایت . چه خوشحال بودیم وقتی دستم را گرفتی و گوشه کنارهای شهرت را نشانم دادی . شعری را که روز 8 آبان دو سال پیش توی جزوه ی مکانیکت نوشته بودی و نقاشی های بچگی ات را . 

8 آبان , این شعر را برای قیصر می خوانم :

چرا تا شکفتم ,

چرا تا تو را داغ بودم نگفتم ؟

چرا بی هوا سرد شد باد؟

چرا از دهن حرفهای من افتاد...

2. گاهی که آدم بر تردیدهایش غلبه می کند اتفاقات خوبی می افتد . گاهی که بر تنبلی هایش نیز هم !  درست 7 آبان 86 من بر تنبلی و تردیدم غلبه کردم و توانستم برای آخرین بار در آخرین روز زندگی قیصر ببینمش . و نگاهش کنم و نگاهش کنم و نگاهش کنم...

3. اینکه هشتمین روز هشتمین ماه سال هشتاد و هشت می شود تولد امام هشتم یکم بو دار است . به نظر توطئه می آید ...

!! نوشته شده توسط شادی | 23 | 88/08/10

سلام .اینجا گرگان است

اینجا گرگان است .

خانه ی نگار .

تازه از گردش برگشته ایم .

به ما خیلی خوش می گذرد.

جای همه ی آدم های خوب خالی ...

 

مراتب بعدی را به اطلاعتان می رسانم.

و بعد:

عکس ها را بعدا در همین محل مشاهده کنید.

!! نوشته شده توسط شادی | 11 | 88/08/07

شد خزان گلشن آشنایی


وقتی شنیدم سمانه مرده  به این فکر کردم  که چند بار توی مدرسه باهاش حرف زده بودم ؟ با آن دخترک لاغر و همیشه خندان ؟ به اینکه چرا نشناختمش هیچ وقت ؟ چرا نشد که درست و حسابی باهاش معاشرت کنم ؟ 
الان دارم به این فکر می کنم که انتخاب هر امکانی مستلزم محروم شدن از امکان دیگری است . 

بعد ما درست مثل فیلم ها شدیم . مثل فیلمفاسی . یک عالمه  همکلاسی که بعد این همه مدت (در مورد بعضی ها 4 سال)  همدیگر را دیدیم . توی ذهنم دنبال نمونه های فیلمی اش گشتم . همکلاسی هایی که همدیگر را می بینند و از هم شماره تلفن می گیرند . که خودشان هم می دانند که به هم زنگ نمی زنند و می دانند که دوباره باید اتفاق بزرگی دور هم جمعشان کند اما سر خودشان را گول می زنند . 

یک روزی سر خودم را حسابی گول زدم و وادارش کردم کاری بکند که منجر به قتل نصفه و نیمه اش شد . الان از کاری که کردم راضی ام اما شب ها وقتی که همه جا ساکت است  و فقط صدای کتابخانه و میز و پنجره می آید  صدای ناله می شنوم . ناله های ضعیف ...  حالا لذتش می دانید توی چی بود ؟  آن لحظه ای که به خودم تلقین می کردم دچار دوگانگی بودم . دقیقا نمی دانستم کی دارد سر کی را کلاه می گذارد . اصلا کدام به کدام است . گه گیجه ی جالبی بود و خوش گذشت ...

دوازده ساله بودم که برای اولین بار  یک هفته با چن تا بچه ی هم سن و سال خودم رفتم مسافرت . اردو به اصطلاح . روز آخر همه از هم شماره تلفن می گرفتند . آدم توی دوازده سالگی خیلی با فرد خاصی احساس صمیمیت نمی کند . هیچ کدام آن ها بدون بقیه برایم معنا نداشتند . همه چیز در همان جمع و در همان خوابگاه خلاصه می شد . خلاصه برای اینکه شبیه بقیه باشم من هم یک دفتر چه و خودکار گرفتم دستم که یعنی! 
یادم نمی رود هیچ وقت که یک نفر بعد از اینکه شماره اش را داد گفت :  من که می دونم تو به من زنگ نمی زنی . کسی به من زنگ نمی زنه . حالا این وجه مظلومیت قضیه را بگذارید کنار , من بهش نگفتم که خوب تو هم به کسی زنگ نمی زنی در عوض گفتم چرا این طوری فکر می کنی؟  خودم هم می دانستم که راست می گوید  . و جالب است که من به هر کدامشان یک بار را زنگ زدم به جز او . سالها بعد یک روز شماره تلفنش را دیدم و یاد حرفش افتادم . زنگ زدم , خانه نبود !  

یاد داستان "جیمی هیکس مرده است"می افتم . بعد از خودم می پرسم : چرا داری می نویسی ؟ 

مادر سمانه را هم می گذارم جلوی چشم هایم . زل می زنم بهش . بعد یاد قبرستان های سرسبز شمال می افتم و عجیب دلم سفر می خواهد  از همان ها که امام زاده هم حتما دارند با پارچه های سبز و درخت های کهنسال . 

!! نوشته شده توسط شادی | 1 | 88/08/02