منو بگیر از همهمه
سلام مریم . این سومین باری است که دارم یک پست می نویسم که مخاطبش تویی و امیدوارم این بار دیگر پاکش نکنم . مریم این روزها پیدا کردن آدمی که حرفم را بفهمد بسیار سخت شده . اگر چه من هم خیلی به خودم زحمت نمی دهم. اما از آن روزی که توی انقلاب با هم پیاده روی کردیم و بعد تو پیشنهاد لازانیا خوردن مرا رد کردی دو هفته گذشته . می خواستم بهت بگویم مریم که آنروز که ازم می پرسیدی چرا حرف نمی زنم در واقع داشتم حرف می زدم . داشتم با تو حرف می زدم . اما هی می دیدم صدایم در نمی آید . چون دوست ندارم این حرف ها را بگویم . همین هایی که مدت مدیدی است گاه و بی گاه زخمی ام می کنند. دوست دارم تو بفهمی . دوست دارم یک جوری از یک جایی بفهمی و بعد بیایی بگویی : چی شده دخترکم ؟ بعد هم هی سعی کنی فضا را عوض کنی .
مریم این چند روز که تنها بودم به یادت بودم . به اینکه دوست دارم خیلی چیزها را تو بدانی فقط . دلم برای کسی که معجزه ی شعر را می فهمد لک زده . امشب تقریبا توی تمام گوشه کنارهای خانه گریسته ام . مریم حتی دوست دارم کنارت بنشینم و سکوت کنم . که چقدر حتی سکوتم را هم می فهمی . مثل آن شب که من از شخصیت و ارزش حرف می زدم . مثل آن شب که ... . مریم حرف زدن برایم سخت است . به فکر راه جدیدی برای ارتباط هستم .
پیوست
۱.تازه نشستیم با تهمینه کلی برنامه ی شاد چیده ایم . از همان مولودی ها و لباس شب و پارتی و این حرف ها .
۲. تو نبودی . نبودی و هیچ کدام آن روزها را ندیدی . تو حتی سعی هم نکردی که ببینی . چرا هیچ وقت از من نمی پرسی که چی دوست دارم ؟ چرا این شعر را تا آخرش گوش ندادی؟ چطور می توانی صفحه ی منچ را جمع کنی و بگویی که حوصله ات را سر برده ؟ فکر می کنی توی این دنیا از منچ مهم تر کاری هست؟
خلاء
تمام جمعه ها را از روی حس دلتنگی جوجه اردک زشت بازسازی کرده اند . تمام این چیزی که سراسر وجود آدم را می گیرد و لااقل اندازه ی چندین کوه سنگینش می کند و مثل خستگی بعد از یک کار طولانی مدت و بی نتیجه همین طوری می ماند و از بین نمی رود تمام این اتفاقی که هی جلو می آید جلو می آید و آنقدر جلو می آید که آدم می چسبد به دیوار و مجبور است بگوید : خیلی خوب باشه هرچی تو بگی و حس های دیگر از این دست را همه اش را از روی دست او نوشته اند.
دلتنگی عزیز من که تمام این مدت از حضور خودش خجالت می کشید و خودش را از من قایم می کرد از امروز صبح زده زیر گریه و اشک هایش تمامی ندارند. من و سین اول برایش دستمال کاغذی بردیم مقادیر زیاد . بعد تمام لیوان ها و پارچ ها و بطری ها و هر ظرف استوانه ایی که می شد را پر کرد . سین هم که خسته شد رفت هی با خودش منچ بازی کرد و تازه اخم هم کرده بود. من ایستادم و به خودم نگاه کردم . برای اولین بار بعد این سالها به خودم گفتم : چقدر دور و بر خودت را شلوغ کرده ایی .
بی حوصلگی ناشی از دلتنگی زیاد جزو بیماری هایی است که هنوز درمان مشخصی برایشان کشف نشده . میتواند تمام کارهای حیاتی آدم را به تعویق بیاندازد . می تواند دسته دسته کتابهای نخوانده به آدم بدهد . می تواند کارهای عقب افتاده برای آدم بگذارد . می تواند زندگی به هدر رفته عمر تلف شده بسازد .
کتابی را باز می کنم و هنوز ده صفحه هم نخوانده می بندم . فیلمی را در دستگاه می گذارم و بعد از نیم ساعت خاموش می کنم . ظرف های ناهار دیروز تا ناهار امروز می ماند و صبحانه خوردن امروز احتمالا به فردا صبح موکول می شود.
دلتنگی زیاد اغلب در آن مناطق جغرافیایی بروز پیدا می کنند که آدم بهشان هیچ احساس تعلقی ندارد. و در زمان هایی که آدم بی دلیل به گذشته نگاه می کند و به حال و به آینده یی که چیزی برایش ندارد .دلتنگی فراتر از حد تحمل آدمی اصولا با جمعه یا روزهای این چنینی پیوند تنگاتنگی دارد.
وقتی به دنیا می آیی وقتی شروع به بزرگ شدن می کنی و برای خودت شخصیت مستقلی به هم می زنی کم کم داری شیوه ی زندگی ات را هم انتخاب می کنی . بر خلاف آنچه آدمی فکر می کند پیش بینی کردن آینده بر طبق قوانین طبیعت خیلی دشوار نیست . بعضی ها برای زندگی در جمع آفریده می شوند . پر شر و شور هستند . به سادگی با آدم ها رابطه می گیرند . می دوند و این ور و آن ور می روند . در همه کاری دستی دارند و در هر زمینه ایی صاحب نظرند . به طور کلی در آن بخش از زندگی شان که به بیرون و به آدم ها مربوط می شود مشکلی ندارند . انگار همه چیز برایشان چیده شده باشد.
احساس خلاء یا دلتنگی اگرچه هر چند گاه به سوی این دسته از آدم ها هم هجوم می آورد و حتا طولانی مدت اما در اصل متعلق به گروه دیگری است که هویتشان را با سکوت و مکان های خلوت و سپیدی پیوند زده اند. در زندگی این گروه دیگر چیزی به اسم دلتنگی مقطعی وجود ندارد . هر چه هست آمیزه یی است از دلتنگی و خلاء.
شاید امروز از خانه بزنم بیرون . شاید بروم به جنگ خورشید . البته این که تا مدتی دیگر سراغ سین و سحابی ها و مدادرنگی و بقیه ی دوستانم را نمی گیرم حتمی است . وقتی بی دلیل به خودم برمی گردم یعنی اتفاقی افتاده که من از آن بی خبرم .
یک قدم مانده
خیلی دلم می خواست که تنها بودم توی این غصه . دوست داشتم تمام این غصه را خودم تنهایی به دوش می کشیدم اما وطنم ... .
این روزها خیلی غمگین می شوم که هر جا می روم به امیدهای نا امید شده برمی خورم . به آه های سوزان. به چشم هایی که فقط یک قدم تا اشک دارند.
میگویم ؛ به ابر سیاهی که از بالای سرمان جم نمی خورد :
ببار ؛ یک ریز و پی در پی ... تا جان داری ببار و تمام شو!
پیوست
دلقکم روزهاست که دارد به جای من می گرید.

