ببین دلقک , با تو هستم !
فکر کنم تمام اینها به اضافه ی این قیافه ی جدیدی که از خودم ساخته ام همه اش محصول همان نارضایتی ام به روالی است که دنیا در پیش گرفته ...
از همه چیز بدتر و در عین حال بهتر این است که ما به همه چیز عادت می کنیم . حتا به درد . اما این موضوع باعث نمی شود که آرزوهایمان را فراموش کنیم .
از آن روزی که سرم محکم خورد به در بسته ی پیش رو یک ماه بیشتر است که می گذرد . آدم گاهی دلش فقط یک نمه برف می خواهد , حتا باران , حتا یک باد خنک حتا . این تابستان طولانی عاقبت همه مان را آب می کند . نمی دانم خورشید از چه چیز عصبانی است . نمی دانم .
پیوست
1. به خودم گفته بودم برای مقابله با این سختی و اینکه از غصه منفجر نشوم بهتر است نقشم را عوض کنم . اصلا بهتر است جایم را عوض کنم . حتا به سرم زد بالاخره بار و بندیل را ببندم و سر بگذارم به کوه و دشت ... . اما یک روز که از خواب بیدار شدم دیدم تقریبا بهش عادت کرده ام . بعد هم با اینکه این دختره اصلا ویژه نیست و شخصیت قابل توجهی ندارد من دوستش دارم . این دیگر با عادت فرق دارد . در واقع تمام خل بازیهایش را به دنیا هم نمی دهم ! همین .
2. یک روز هم با سین نشستیم کلی حرف زدیم . کلی از سوء تفاهم هایش را از بین بردم .
3. ببین دلقک , با تو ام ! می توانیم از فردا به جای منچ , سنگ کاغذ قیچی بازی کنیم . تازه ماری را هم بازی نمی دهیم.
در میان لاله و گل آشیانی داشتم
این چند روز را هر چه آمدم بنویسم نشد . حتی نوشتم . زیاد هم نوشتم . اما آخرین لحظه از ثبت کردنش پشیمان شدم و حتا به سرم زد پاکش کنم . بالکل ! حقیقت این است که دست و دل آدم به هیچ کاری نمی رود...( مجبورم برای چند دقیقه به صدای استاد شجریان ایست بدهم که مرا نبرد به دام تصاویر و بتوانم شاید امشب چیزی بنویسم . ) بعد هم آن دو آیه ایی که دو پست قبل نوشته بودم فکر کنم گویای همه چیز بود و به تنهایی کفایت می کرد .
امروز که شایان آمد اما ... یکهو به سرم زد از آن لحظه بنویسم . چون کسی نبود که بهش بگویم . حتی بعدش هم هی گفتم پاکش کنم اما خوب ... .
عوضش این روزها تا توانستم شعر خواندم . خواندنی که بهتر از هر چیزی مرا می گفت و دیگر شاید نوشتن را نیازی ... .
بعد هم یک روز گرم تابستانی با راضیه رفتیم سینما , درباره ی الی را بالاخره بعد از کلی فحش خوردن از مریم دیدم . بعد تصور کن که قبلش را توی جمشیدیه با ده یازده دختر رفته بودیم اردو.
( نتوانستم ایست بودن استاد را تحمل کنم و دوباره دارد می خواند) شایان هی می رود و می آید و از چیزهایی که امروز دیده می گوید( همین الان به سرم زد کل این نوشته را پاک کنم)
و نمی توانی بفهمی که امروز در کمال شرمندگی چقدر خوشحال شدم که آن چهار نفری که باید ازشان 'گفتگو می گرفتم گوشی هایشان خاموش بود . تازه مسعود رسام که داشت درباره ی یک برنامه ی تلویزیونی به زبان خودش انتقاد می کرد من همان لحظه حرف هایش را طوری می نوشتم که دوباره مجبور نشوم بروم اتاق سردبیر و خط قرمزها را برایم توضیح بدهد! این از این . و این هم از شاعری که دیروز از شاعرانگی حرف می زد که کفاف زندگی را نمی دهد . بعد هم این چند روز هر چه فکر می کنم می بینم نه ؛ آخرش هیچ گهی نمی شوم.
خوب حقیقتش این است که عذاب وجدان دارد خفه ام می کند . آنقدر که هر روز صبح دست و پایم را می بندد که هیچ کاری نکنم . بعد تا به خودم می آیم می بینم از 23 خرداد بیش از یک ماه گذشته . می بینم که امتحانات دارد نزدیک می شود .بعد هم می رویم شمال و می بینم مادربزرگم عکس کوچکی از احمدی نژاد را به شیشه ای آشپزخانه اش چسبانده و ما هر چه می گوییم جواب می دهد : نگو دخترم , به سید خدا نگو !!!( فکر کنید احمدی نژاد سید هم باشد) بعد شایان پولتیک می زند که بریم عکسش رو پاره کنیم ...
تازه اگر بگویم چند بار یاد آن روز توی ستاد افتادم که با خانم توحیدلو رفتم طبقه ی بالا سی دی پوستر های برنامه ی دوم خرداد را بگیرم , خوب است ؟ یا آن روز که توی انجمن اسلامی جلوی آقای طالبی درآمد که چرا با من این طوری حرف زده ؟ چند بار باشد خوب است ؟
این روزها تمام لحظه های نشستنم مثل زخم چرکینی ست که درمان ندارند. زخم بی ریختی که یاد آدم نمی رود. ( استاد دارد می خواند ؛ خوب هم زده توی پر این صدا و سیمایی ها . کلی حال کردم )
سوای همه این چیزها , گاهی که خیلی دلم می گیرد می روم عکس کهکشان را نگاه می کنم . عکس سیاره ها را . دیشب نوبت زحل بود . می خواهم ذره ایی از بزرگ بودن چیزها را بفهمم . غول پیکر بودنشان را . بعد یاد روزی توی ساحل انزلی افتادم که داشتم مجنون دریا می شدم . آنقدر که چیزی نمانده بود بزنم به آب و بروم . بروم . شاید حتی ترجیح می دادم نه غرق , که در آب دریای خزر حل شوم . آب دریای خزر ! و یک صحنه ایی هم هست توی فیلم ترومن شو که افق دریا به یک دیوار ختم می شود . درست مثل من که گاهی از ساعات روز به این جا می رسم که : نه ؛ هیچ گهی نمی شوم !
خیلی طولانی شد . بیشتر از آنچه می خواستم . تازه سرنوشت این پست هنوز معلوم نیست . شاید به خیل پست موقت های این چند وقت اخیرم بپیوندد. اما هرچه بنویسم از این روزها زبانم الکن است.
پیوست
1. این لینکدونی بغل بعضی چیزهایش به درد بخور است .
2. فکر کن به اینکه این پست را که داشتم می نوشتم مادرم بالای سرم ایستاده بود و همزمان می خواند.
3. نامه های زیادی برای ماری نوشته ام . نامه هایی که لابد به دستش نخواهند رسید . این روزها از بعضی کارهای خودم شگفت زده می شوم.
4. استاد دارد می خواند : یاد ایامی که در گلشن ...
خواهی به شعر نابت مهمان کنم ؟
شایان از نماز جمعه آمده .
بغض کرده برادرم ... بغض دارد ...
و یسّر لی امری
پیوست
میرحسین موسوی:جو هر چقدر تند شود از اخلاق و آرمان هایمان دست بر نمی داریم
ترسم که اشک در غم ما پرده در شود/وین راز سر به مهر به عالم سمر شود
گویند سنگ لعل شود در مقام صبر
آری شود ولیک به خون جگر شود
خواهم شدن به میکده گریان و دادخواه
کز دست غم خلاص من آنجا مگر شود
از هر کرانه تیر دعا کرده ام روان
باشد کزان میانه یکی کارگر شود
ای جان حدیث ما بر دلدار (؟) بازگو
لیکن چنان مگو که صبا را خبر شود
در تنگنای حیرتم از نخوت رقیب
یا رب مباد آنکه گدا معتبر شود
بس نکته غیر حسن بباید که تا کسی
مقبول طبع مردم صاحب نظر شود
حافظ چو نافه ی سر زلفش به دست توست
دم در کش ار نه باد صبا ...
نیز هم !!
حافظ هم یکهو بدجوری می زند توی خال ! تازه این یک چشمه اش بود.
گرچه گذشت عمر من / باز ز سر بگیرمش*
نگر تا این شب خونین سحر کرد
چه خنجرها که از دل ها گذر کرد
هوشنگ ابتهاج
هر طور که فکر می کنم , اوضاع دلقکم از من بهتر است . خیلی بهتر . درست است که من زانویم ورم نکرده و سیگار هم نمی کشم و موجودی ام از هیچی بیشتر است و هنوز از کار بیکار نشده ام . اما در اصل قضیه خیلی تفاوتی ندارد .... اوضاع او از من بهتر است .
توی فکرم که به عنوان اعتراض به این روالی که دنیا در پیش گرفته یک حرکت نمادین انجام دهم . هنوز نمی دانم اما چه کار کنم .
* مولانا
به هیچ فکر کن , به هیچ!
به بستن در خمیر دندان فکر می کنم . به نشستن روی نیمکت . به آینه و مار پله . به نردبان و سقوط . به کسی که از شبانه روز منچ زدن خسته اش نمی شود.به ایوان , شمال ... . سنگ کاغذ قیچی توی اتوبوس ... .
دلقکی را می شناسم که زیبایی را در تک تک اتفاقات روزمره پیدا کرده است . او درک زیبایی شناسانه ی عمیقی دارد. او درد را وقتی که در آینه به تصویر خودش می نگرد درک می کند. او معجزه ی اشک را بخوبی می فهمد. او عظمت یک اتفاق را در بستن در خمیردندان کشف کرده است.
در خمیردندان را باز می کنم . به پله های اضطراری و منچ فکر می کنم . به راضیه و شمال و شب بیداریمان پای منچ . به سنگ کاغذ قیچی و کرانچی . به خیابان کارگر و پیاده روی . به پاییز و مریم . به در خمیر دندان . به جرات حقیقت کثافت . به ایوان . به شمال . به نرده های حیاط پشتی . به راز . به شخصیت . به ارزش . به اس ام اس . به منچ . به مار . پله . پله اضطراری . به روسری . در خمیردندان . به دوست .
ماری در خمیر دندان را می بندد , چمدانش را می بندد و چشم هایش را هم بر دلقک محبوب من می بندد . حالا من و دلقکم روزها پانتومیم بازی می کنیم و سعی می کنیم حرف هم را بفهمیم و به ماری فکر نکنیم. بدون صدا , بدون حرف . لطفا خیابان ها را خلوت کنید . لطفا از سر تقاطع ها متفرق شوید . می خواهم بر سر تمام تقاطع های این شهر یک دست منچ بزنم.
راضیه ! بیا برگردیم به آن دو روز توی شمال . به منچ و سنگ کاغذ قیچی . به نیمه شب ایوان!
حالا به من قول بده . اگر هم نمی خواهی نه ؛ این فقط یک پیشنهاد است . هر وقت مثل تمام آن بعداز ظهر ها شدی , هر وقت کلافه و سردرگم از پنجره به بیرون نگاه کردی و دلت خواست حرف بزنی چشم هایت را ببند و به هیچ فکر کن ! به دلقکی فکر کن که در وان حمام اشک می ریزد و حاضر است تا آخر دنیا به حرف هایت گوش دهد.
پیوست
1.لعنتی ها همه جا هستند , این باتوم به دست ها که چهره ی شهر مرا چهره ی خیابان مرا اخم کرده اند . وطنم , وطنم عذاب وجدان دارد . من توی این خیابان ها عذاب وجدان دارم . من , دلقکی هستم که هیچ کدام از نمایش هایش آدم ها را به خنده نمی اندازد.
2.شخصیت ها :
من : معرف حضورتان هست البته نه خودش !
دلقکم : هانس شنیر , که درواقع دلقک هاینریش است . هاینریش هم اتفاقا کتاب عقاید یک دلقک را نوشته است.
ماری: لیاقت دلقک مرا ندارد اما در هر صورت حق با اوست ! حتی وقتی چمدانش را دارد می بندد
در خمیردندان: کلی افتخار داده به این پست وبلاگ من
راضیه :دوستم ...
و با تشکر از دوست , منچ , تو , ایوان , آینه , مار و پله , وان حمام, سنگکاغذقیچی , خیابان کارگر , پاییز , مریم , کرانچی , شمال و تمامی عزیزانی که ما را در تهیه ی این برنامه یاری کردند.


