تبليغاتX
فصل شکفتن

سين

من اگر بنويسم ... . اتفاق خاصي نمي افتد . احتمالا مي روم توي يك اتاق ... نه نه . روي پشت بام كنار دريا در يك بعد از ظهر طوفاني يا توي يك خيابان وقتي برف مي بارد ... آره . اين يكي بهتر است . توي خيابان وقتي كه برف مي بارد . يك برف حسابي . كسي هم آن دور و اطراف نيست و دارد براي خودش مي بارد . جز من كه تقريبا حساب نمي شوم براي برف . بعد ... نمي دانم دقيقا چطور اما ناگهان شروع به نوشتن مي كنم ... يك كاغذ از كيفم بيرون مي آورم و با خودكاري كه توي سرما جوهرش خشك شده و اه ... نمي نويسد . لعنتي . كلمه ها همين طور جاري مي شوند . جاري ... مي ريزند روي لباسم  توي كيفم  لاي كتابهايم و خودكاره نمي نويسد . نمي نويسد . مي ريزند روي برف . و خورشيد كه كلمه هاي مرا با برف اشتباه گرفته آبشان مي كند!

اين تراژدي ادامه دارد ...

سين دارد توي سرم وول مي خورد. شب ها بيخواب مي شود و نمي گذارد من هم بخوابم . بعد هي بازي پيشنهاد مي كند به من . ايكس او . منچ .. دومينو . جنگ با اسباب بازيها . اس ام اس هاي بيخودي . لي لي . مردم آزاري . توت چيدن از درخت ها .و و و و

سين آدم خوبي است . فقط اين روزها دارد از من قوي تر مي شود ...

پيوست

۱. بابا جمع كنين اين مسخره بازيها رو ... اصلا به شما چه مگه فضول مردمين كه گير دادين به پدرخوانده ي بزرگ . اين وصله ها بهش نمي چسبه . تنها وصله ايي كه بهش مي چسبه اينه كه مافيايي بيش نيست و بايد به ما شيريني بده اگرچه به ما هيچ ربطي نداره چون فضول مردم نيستيم و اينكه فكر مي كنه كسي هست هم به شما ها هيچ ارتباطي نداره.

۲. 

فقط من در عجبم   از اين شاهكاري كه توي نمايشگاه ديدم . اصلا اين كه مي آيند قصه هاي نظامي را و شاهنامه را نثر مي كنند  بي خيال    آخه حافظ ديگه چرا ؟ اي خدا من دردم رو به كي بگم ؟ آخه از اون حافظي كه ور مي دارن معني اش مي كنن و چاپش مي كنن اساسا آيا چيزي باقي مي مونه ؟ اين بود نمايشگاه ؟

۳. مي خواستم اندكي در باب سين بنويسم كه مجالي نماند ... او كه صبرش زياد است . نوشتن هم حواسش نيست . دارد كوبلن مي دوزد . عكس يك دختري كه روي  پل ايستاده و پشت سرش هم يك عدد برج ايفل دارد ... . خوب لابد عاشق شده .

!! نوشته شده توسط شادی | 13 | 88/02/26

وقتی دست پخت جولین مور به مزاج من می سازد...

جولین مور را توی ساعت ها می فهمم. همان طور که طاهره را توی به همین سادگی . آن شرلی را در تمام تردیدهایش می فهمم . در تمام امیدواری هایش . در تمام به روی خودش نیاوردن هایش ... می فهمم. اسکارلت اوهارا را وقتی کارهایش را به فردا موکول می کند می فهمم. جوجه اردک زشت را وقتی فهمید چقدر دور افتاده است.

نوشتن این روزها دارد لیلی به لالای من می گذارد. اگر چه در ظاهر هر گونه رابطه در داخل و خارج وب را با من انکار می کند اما دلش کوچک تر از این حرف هاست . او خودش را از خاندان اصیل نوشته های با مداد و روی کاغذ می شمارد . اگرچه من عقیده دارم علم پیشرفت کرده است اما او به سبک پدربزرگ های سنتی خانواده های اشرافی که شاید اعتقاد دارند که اجدادشان از عموزاده های یکی از شاهان قاجار هم بوده  دلایل مرا بر نمی تابد. بعد که قیافه ی درهم مرا می بیند به آرامی به سمتم می آید  سرفه ایی می کند  و  به آن چه در من منتظر نگاشته شدن است نگاهی می اندازد...

امروز می خواهم بدون هیچ دلیلی بروم سراغ مواد خوراکی داخل خانه و از ترکیبشان کیک ساده ایی درست کنم . می خواهم همه ی کارهایش را هم خودم انجام دهم . آرد را الگ کنم  تخم مرغ ها را بهم بزنم  فر را آماده کنم و الی آخر ...

شاید کمی هم به آینه نگاه کنم . موهایم را باز کنم و دوباره ببندم . لباس هایم را عوض کنم . شاید بروم گوشه و کنارهای خانه را بگردم  و به خاطر بسپارم. دستی به کتابهایم بکشم . چند دقیقه ایی هم که وقت اضافه آوردم روی صندلی بنشینم و با گل های توی گلدان بازی کنم.

جولین مور را وقتی که رفت می فهمم . طاهره را وقتی که می خواست برود و نرفت . وای این زن چقدر به من می ماند. این دختره را که دارد توی من وول می خورد اما ... .

کیک آماده می شود . آن را روی میز می گذارم . از آشپزخانه بیرون می روم . از خانه بیرون می روم . از این شهر و از جاهای بزرگتری هم . می دانم که با تمام این رفتن ها باز هم چیزی عوض نمی شود . اما امروز آن گوشه ی جولین مور درون من بد جوری بیدار است و بد جوری حرف گوش نکن شده . طاهره اما هی دارد باهاش مقابله می کند. باید دید چه می شود . شاید دوباره همه چیز به روز دیگری موکول شود.

جولین مور را می فهمم. طاهره را . و مریم را وقتی که از پایان چیزی حرف می زند.

!! نوشته شده توسط شادی | 12 | 88/02/08

فقط اندکی...

بعد از آن ماجرا , نوشتن دیگر سراغی از من نمی گیرد . این ته مانده ها را هم از یک جایی کش رفته ام .  حرف زدن هم که خدا خیر و برکت نثارش کند , اساسا  حرف ارزشمندی ندارم , آدم داشته باشد هم که به زبان نمی آید .

گاهی  پیش می آید که دلم می خواهد همه چیز اندکی بهتر باشد  . این اندک می تواند اندازه ی سر سوزن باشد حتی , یا کمتر نیز هم . این جور موقعیت ها توی زندگی خطرناک  هم هست . چون به دنبال وضعیت ایده آل نیستم  به سادگی می پذیرم همه چیز را . اما از آنجایی که خواستن در بیشتر مواقع با توانستن  آبش در یک جوی نمی رود  , این طور وقت ها  همه چیز ثابت می ماند . برگ ها حرکت نمی کنند , کرکره های مغازه ها بالا نمی روند و هیچ چیز اندکی بهتر نمی شود .

اما خوب ,  همه ی اینها دارند کار خودشان را می کنند . مثل " نوشتن " که حواسش نیست اما انگار بعد مدت ها دارد از سر و کول من بالا می رود .

داشتم فکر می کردم کاش خیابان آن روز( همان روز دیگر !!!) طور دیگری بود . کاش مغازه های مبل و صندلی فروشی به خانه هایی با حیاط های بزرگ و سبز و پنجره های  فرانسوی تبدیل می شد .  کاش نسیم خنکی  بود که برگ ها را تکان بدهد . کاش ساعت ده صبح باشد و من توی اتوبوس بایستم که باد از پنجره مستقیم بخورد توی صورتم . اصلا کاش دو طرف این خیابان  تبدیل شود به مجسمه فروشی .

به خودم گفتم این ها را بنویس.  گفتم  اینها به درد نوشتن می خورند  حتی اگر به درد خواندن نخورند. بعد دلم خواست یکی از آدم های آن خانه ها را از پشت پنجره ی فرانسوی خانه شان با اشاره صدا کنم  و همه ی اینها را بهش بگویم .  اصلا کاش همان موقع بی دلیل بروم  دم در خانه ی ایرج طهماسب ازش برای  زحمات چندین و چند ساله و حضور سبز  و مستمرش در کودکی ام تشکر کنم . نمی دانم .

گفتم : بنویس !

اما شاید هم خوب شد . اگر مجسمه های آن خیابان فقط اندکی زیبا تر بودند  , بنده تمام پول تو جیبی ام را  می دادم و با یک بغل مجسمه برمی گشتم خانه مان . گاهی خوب است که یک سری چیزها اندکی بهتر نیستند .

البته گاهی هم هست که آدم دلش نسیمی می خواهد که بیاید و اندکی برگ ها را تکان بدهد.

پیوست

1.      آن روز" نوشتن"  گفت : به من چه ؟ خودت بنویس !  من هم گفتم : اصلا نمی نویسم  همه اش رو حفظ می کنم ! فکر کنم تا حدودی دماغش سوخت .

2.      گویی  از این پست به بعد  واژه ی " اندکی "  به خیل  عظیم کلمات معشوقه ی من اضافه شده .

!! نوشته شده توسط شادی | 21 | 88/02/02