بهار خسته بر نیمکت پارکها نشسته توی کوله اش هم برف دارد
بهار چند روز پیش یک گونی برف با خودش آورد و از بالا با دست پودر کرد روی سر ما . اینها یعنی : قهر نکن بابا این هم برف . دیگه چی می خوای؟
خوب به نظر شما من به این بهار چه بگویم ؟
گاهی که خیلی تنها و بی کار می شوم به بعضی مسائل حیاطی زندگی به طور اساسی فکر می کنم. در حال حاضر هیچ مسئله ایی چون نوشتن برای من اساسی نیست. این نوشتن را از روزهای آب بابا یاد گرفتم . گذاشتن مداد روی کاغذ دفتر های کاهی شکسته شدن و تراشیدن مدادها پاک کن هایی که دفتر را کثیف می کردند و تراش هایی که مداد را کوچک . یک زمانی این مداده به خودکار تبدیل شد و حرف ها به کلمه و جمله های طولانی و نوبت به انشا رسید و نوشتن و نوشتن و نوشتن.
وقتی هنوز حرف زدن راحت تر است یا وقتی نوشتن تمام توانم را می گیرد چرا این همه دفترچه ی یادداشت نصفه کاره و مداد در اندازه های مختلف برای نوشتن دارم؟ نمی دانم . لابد نوشتن مثل برف است . مثل برفی که بر سر و صورت آدم می نشیند و خنک می کند. یا مثل بادبادکی است که می رود ... . اما خیلی سخت است . این روزها نوشتن هم دیگر جواب نمی دهد . قبلا ها یک کمی شرافت داشت و حق مطلب را ادا می کرد . حالا هی گیر می کند . من دسته ی هندلی اش را تکان می دهم و به سرفه می افتد . بعد می نویسم . اما غالبا نوشتن زودتر از من خسته می شود .
به بهار گفتم : من به تو چی بگم آخه ؟ لبخند زد و قرمز شد.
امشب با نوشتن اتمام حجت می کنم . دارد کم فروشی می کند . امشب ... مثل اینکه دوباره گیر کرد . فکر کنم قهر کرده با من . اگر این ....
پیوست ۱. بعضی آدم ها به وضوح مهم تر از حرف هایشان هستند . مهم تر ند .
بسوختیم در این آرزوی خام و نشد!
برف می بارید امروز . برفی که برف نبود . برای منی که من را یادش رفته .
من دایره ایی سفید می خواهم . من دایره ایی سفید برای راه رفتن می خواهم. دایره ایی شبیه زمین . ردپایی مثل نصف النهار مبدا . لابد دلم می خواهد روی ردپای کسی که اول و آخر همه چیز را می داند راه بروم . روی رد پای کسی که گم شده ها را پیدا می کند. راستی چرا سر پیچ هیچ جاده ایی پیرمردی دانا نیست که ... .
اصلا این ها را رها کن . من دلم را پی گمشده هایم فرستاده ام و این آدمی که می بینی پوست و استخوانی بیش نیست. و این آدمی که می بینی آرام است . مثل برفی که بی سر و صدا به زمین می نشیند همه چیز را سفید می کند و به جعبه هایشان می فرستد . حالا روی این زمین اگر که برود به سمت سفید شدن ردپایی هست که ... نه مثل اینکه این قصه سر دراز دارد.
ویرانم
ویران تر از آن شهر باستانی
در سینه ام لوحی شکسته دارم
زیر غبار سنگین فراموشی
ویرانی.
عمران صلاحی
*
موهایت را بباف
بگذار جهان دوباره آرام بگیرد.
گروس عبدالملکیان
*
... اذیتم می کند این دریا
که سرشارم از خروش عاشقانه و می دانم
در گوش همه ی ماهیها
آب رفته است...
علی محمد مودب
خاطراتی فراموش شده از تخمه ژاپنی
خوردن تخمه ژاپنی خیلی تخصص می خواهد. بچه که بودم با دندان های عقبی ام می شکتم و همه اش در دهان خرد می شد اما تنها حس شوری اش کافی بود تا همچنان به شکستن ادامه بدهم. بعد از مدتی هم تمرین خسته کننده برای پیروزی بر تخمه ژاپنی ها را فراموش کردم و بازیهای تازه ایی توجه ام را جلب کرد . بازی هایی که همه شان به زودی برایم خسته کننده می شدند. من بودم و یک عالمه بازی تازه که می توانستم کشفشان کنم و قوانینشان را یاد بگیرم.
امسال عید تخمه ژاپنی ها دوباره از خاطرات فراموش شده ام به روزمرگی هایم وارد شدند. راستش هنوز نمی دانم شیوه ی درست کدام است . آدم در برخورد با روزهایی که به نظر باب میل می آیند بیشتر به مشکل برمی خورد. فکر می کنم توی کتاب خرابکاری عاشقانه بود که چنین چیزی خواندم صلح به جنگ منتهی می شود اما جنگ انسانهایی را می پرورد که برای صلح تلاش می کنند. گاهی آدم مدام نگران این است که بعد از این روزهای به ظاهر خوب چه می شود؟ آدم که نمی تواند تمام تخمه ژاپنی ها را سالم از پوست در آورد. خیلی زمان می برد .
بچه که بودم , وقتی بقیه حواسشان نبود با انگشتانم تخمه را از پوستش در می آوردم . خیلی زمان می برد و اغلب به نتیجه نمی رسید اما توی بچگی تخمه ها اهمیت نداشتند . می دانستم که شب می خوابم و صبح دوباره همه چیز آنقدر کند تغییر می کند که لازم نیست نگران بود . همه اش بازی است و امروز و فردا خیلی تفاوت نمی کند.تازه همیشه بازی ایی هست که آدم را خسته نکند.
من آن بازی را یادم رفته . تخمه ژاپنی ها را می توانم با دندانهای جلویم بشکنم و اغلب هم درسته در می آیند. اما حواسم نیست , کیف نمی دهد . و همه اش هم به خاطر این است که من از این بازیها حوصله ام سر رفته.
بازیهایی هستند که تویشان فقط بردن مهم است . بازیهایی هستند که تویشان بودن مهم است و دیده شدن . گاهی هم هردو . یعنی باید برنده شوی تا باشی و دیده شوی . یعنی برنده شدن بدون تماشاچی نمی ارزد. بودن بدون برنده شدن نیز هم !
بازیهایی هم هستند که خودشان مهم اند . می توانی ببازی یا پیروز شوی . می توانی کنار بکشی و انصراف دهی . می توانی هر وقت خواستی دوباره بهشان برگردی و عقب نمانده باشی . چون عقب و جلو مهم نیست . برد و باخت و خسته شدن نیز هم . تازه لازم نیست نگران تمام شدنشان باشی .
من این بازی را یادم رفته . دنبال این بازی می گردم.
حكايتي ز دهانت به گوش جان من آمد...
حالا زمستان تمام شده و شمشادها به هيچ كدام از چشم غره هاي من وقعي ننهادند . كمي از بهار گذشته و كمي هم از 21 سالگي من . برفي وجود ندارد و من به نفس هاي جوان و بي هيجان بهار عادت كرده ام . چند وقت پيش بود كه يك شب زمستان بالاي سرم آمد و با تمام ابرهايش روي من باريد . سفيد شدم . اما نه مثل شكوفه هاي اسفند . بر من باريد و درونم را سفيد كرد . باريد و همه چيز را پنهان كرد. باريد و زمستانم كرد .
براي همين است كه بهار درمن اثر نمي كند . براي همين است كه من از بي زمستاني گلايه ندارم . كه زمستان من از بهار و تابستان و حتي پاييز هم عزيز تر است .
زمستان شدم با سكوت و سپيدي و آدم برفي . گاهي رد پاهايي را مي بينم كه به افق ختم مي شوند.


