بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست
1.این دختره دوباره برگشت . خیلی سمج است . دیگر داشت مغزم را می خورد بس که گفت : پس من چی ؟! هدیه اگر باشد می گوید : نهایتا می تونه گره عصبی ات رو بخوره , تو که مغز نداری .اما بهار بداند که زمستان در قلب من جای دارد .
2. درد تو به جان خریدم و دم نزدم
درمان تو را ندیدم و دم نزدم
از حرمت درد تو ننالیدم , هیچ
آهسته لبی گزیدم و دم نزدم !
قیصر امین پور
3.همه چیز در همین زمستان اتفاق افتاد . حالا نه همه چیز اما خیلی چیزها . چیزهایی که چیزهای زیادی را ثابت می کنند. امسال هم با پایان زمستان , من از دویدن باز ایستادم , دستانم را بر زانوانم گذاشتم و حالا می خواهم چندین نفس عمیق بکشم.
4. فاطمه اولاد دیشب تمام مدت توی خواب من بودی . هر وقت برگشتی برایت تعریف می کنم اش .
5. غیر فعال بودن نظرخواهی بیخودی است . هیچ دلیل ندارد . شاید هم به قول دوستان من خیلی خودخواه و خودبین هستم و می خواهم حرف آخر امسال را توی وبلاگم خودم گفته باشم . اگر اینطوری باشد که خیلی خوب است !
شب آمد , روزگار دل تمام است
از اتوبوس که پیاده می شوم , کمی باید راه بروم تا برسم به اول بزرگراهی که توی یکی از فرعی هایش می توانم به میدانی برسم که چند قدم به سمت راست میدان خانه ایی هست که چند نفر منتظر من هستند .
از اتوبوس که پیاده می شوم , به اول بزرگراه که می رسم می توانم انتخاب کنم از پیاده روی کدام سمت بروم . سمت راستی روشن و پر از مغازه و نور چراغ و آدم است . سمت چپ دیوار و چاله های شهرداری و تاریکی .
از اتوبوس که پیاده می شوم بستگی به این دارد که چقدر دلم گرفته باشد , اگر بخواهم بین آدم ها و نورها چیزهایی را جا بگذارم و فراموش کنم از سمت راست می روم .
امشب از کنار دیوار رفتم که تاریک هم بود , گفتم کسی اشکم را نبیند بهتر است .
پیوست
تیتر از قیصر امین پور
زین خلق پر شکایت گریان شدم ملول
آن بخش از این نمایش , که مخصوص من است بازیگران خودش را دارد . ما فی البداهه بازی می کردیم . آن اوایل را می گویم . من و بقیه ی بازیگران هیچ متن از پیش نوشته شده ایی نداشتیم . این جوری بود که برای تغییر روند اصلی , نیازی به سرفه ی تماشاچی یا سر و صدا و اتفاقات غیر منتظره ی دیگر نبود. همه چیز غیر منتظره بود. و من به تمام این غیر منتظره ها اعتماد کودکانه ایی داشتم .
شک واقعی ام از وقتی شروع شد که به وضوح دیدم بازیگران نمایش مخصوص من دارند رهبری ام می کنند. هر روز رنگ های تازه به چهره شان می زنند که شناخته نشوند . نقش هایشان را با هم عوض می کنند و دیالوگ هایشان را از هم می دزدند . تمامی اعتمادم را گذاشتم در کوزه که آبش را بخورم و از روی سن نمایش رفتم پایین. فریاد زدم : ساکت !
حالا تصمیم دارم روی صندلی کارگردانی بنشینم . با اشاره ی انگشتانم و با یک بلندگو یادشان بیاورم که دیگر برای من معنایی جز بازیگران یک نمایش که به زودی وقت اجرایش تمام می شود ندارند .
پیوست
اتفاقات اخیر تلنگری شده اند به من . چیزی را که مدت ها می دیدم و خودم را گول می زدم که خطای دید است حالا می آید توی چشم هایم زل می زند . دیگر نمی توانم منکرش بشوم.
چرا ما آدم ها را تا وقتی عزیز می دانیم که کاری بر خلاف میل ما انجام نداده اند ؟ چرا چشممان را باز نمی کنیم ؟
دوست دارم ببینم اگر کاری انجام دادم بر خلاف میل و عقیده ی آدم های دور و برم , کدامشان پهلویم می مانند و کدامشان از دور نشانم می دهند و برایم شکلک در می آورند؟
دارم فکر می کنم , خودم چند بار این کار را با آدم ها کرده ام ؟
ثبت موقت
دوست ندارم ادای آدم های زخم خورده را در
بیاورم . یا آدم هایی که بدون دلیل همیشه محکوم می شوند . دلم نمی خواهد
مثل بیچاره هایی که صدایشان درنمی آید و فقط تحمل می کنند باشم . کسانی که
هر چی بزنی توی سرشان جوابت را نمی دهند .
اما دارم به آدم ها فکر می کنم . ما خیلی زود جایمان را یادمان می رود . یادمان می رود کی هستیم . یادمان می رود که بقیه مجبور نیستند آن طور که ما می خواهیم رفتار کنند . مجبور نیستند لی لی به لالای ما بگذارند . یادمان می رود که بقیه هم مثل خود ما هستند . با همه ی ترس ها و نگرانی هایشان . با همه ی دلتنگی ها و غصه هایشان .
پیوست
دو تا از پست های موقتم را بالاخره ثبت کردم . یکی اش همین است و دیگری چند تا پست پایین تر و هیچ کدامشان کامل نیستند اما حرف های من اند . راستش دیگر حوصله ندارم ادامه شان بدهم . بقیه اش مثلا سپید خوانی است و با خودتان است .
دوام وصل میسر ؟؟ نمی شود!
نگین جمله ی معروفی دارد که : این رو کجای دلم بزارم ؟!
بعضی ها , از زندگی کم می آیند. زندگی کم می آوردشان . حقش است بیشتر باشند . اما آدم جایی برایشان پیدا نمی کند . (نه اینکه زندگی پر از دیگران باشد؛ ) اساسا نمی شود بودنشان را تعریف کرد . نبودنشان هم ... مصیبتی است . درست مثل گم شدن .
بعضی ها را , به سبک نگین , نمی دانم کجای زندگی ام بگذارم!!؟ کجای زندگی خالی ام بگذارم که توازنش را بر هم نزنند؟!
پیوست
1. شده ام نمونه ایی مثال زدنی از این ضرب المثل که هر چی بدت بیاد سرت میاد ! تا جایی که برایم تبدیل به یک بازی شده . نشانش می دهم و می گویم : این ! از این بدم میاد . ببینم چی کار می کنی. به زندگی میگویم .
وقتی جوجه اردک زشت قوها را دید ؛ یا رفتن رسیدن است
او پخته ی راهست و من خام رسیدن!
احتمالا هیچ وقت نفهمی که آن شب چی شد . و احتمالا نفهمی که چرا آن طوری شد و بعدش هم من کلی پشیمان شدم . همش با خودم می گفتم چرا آخرش مثل این سریال های آبکی مناسبتی تلویزیون شد ؟ گفتم که : دست خودم نبود . اما بعدش خواب خوبی دیدم . و امروز همش گیج بودم . دیشب فکر می کردم : دیگر تمام شد . دیگر این روزهای کرخت تمام شد . چند بار هم می خواستم بهت بگویم . دیروز هم هی سرگردان بودم . بعد تو یک ورق و خودکار برداشتی و نوشتی , نوشتی , گوش دادی و نوشتی . پرسیدی و با صبر یک معلم دبستان تشویقم کردی که بگویم . گفتم و نوشتی .
آخرش هم گفتم : چرا ؟ چند بار هم گفتم چرا .. . چرا های زیادی داشتم . به قول تو دیگر وقت فکر کردن نیست .
من یادم رفته بود . رویای رفتنم را فروخته بودم . به چیزی که نیست . و تمام مدت نگران از دست دادن چیزی بودم که از اول نداشتمش .آن نرده ها که نشانت دادم , قصه ی جوجه اردک زشت که برایت گفتم , بالای یخچالمان که گفتم وقتی بچه بودم می خواستم همیشه ببینم ... دیدی؟ همه ی اینها مال من بود . فقط یادم رفته بود . یادم رفته بود چیزی هست که هیچ وقت تمام نمی شود . که همیشه هست .اندازه ی تمام نیست های من هست . یادم رفته بود که این روزها , برای من دیر نیستند!
خواستم بگویم : متشکرم ! البته تو اینجا را نمی خوانی . اما خواستم بگویم . خواستم گفته باشم .خوب شد که بودی . به قول خودت وسیله . دوست خوبی هستی تو ! دوست مهربانی هستی .
فعلا از پذیرفتن بهار معذوریم!
من هنوز به قدر کافی زمستان ندیده ام . بخارهایی که از لیوان چای بلند می شوند و دست های یخ زده . لباس های گرم و لرزیدن دندان ها , تند راه رفتن برای حس نکردن سرما و برف های حسابی , خیلی حسابی به اضافه ی این جمله که : چقدر هوا سرده .... چقدر هوای سرد خوبه ... .
من هنوز وقت لازم دارم برای شروع یک سال دیگر ... زمستان هم اخم کرده و یک گوشه نشسته و دلش نمی خواهد بخوابد . دوست دارد تمام شب را بیدار بماند ...
ثبت موقت
یادم نیست همه شان را کجا گذاشتم . حتی یکی شان را هم یادم نیست . یادم نیست از کی اینطوری شد. یا چه چیزی را با چیز دیگری اشتباه گرفتم . یادم نیست کجا زیادی خندیدم یا کجا الکی اشکم سرازیر شد. حتی اینکه کجا دل بستم را هم به یاد ندارم. من چیزهای زیادی را فراموش کرده ام...
وقتی که داشتم پیاده می شدم , شماره ی اتوبوس را یادداشت نکردم , اسم آدم ها را نپرسیدم و چهره شان را به خاطر نسپردم . حتی از راننده ی بی خیالش که بلند می خندید هم نپرسیدم جایی که پیاده ام می کنی کجاست .
نمی دانم کجا به حرف مادرم گوش ندادم , با مداد غریبه ها مشق نوشتم یا از خوراکی بچه های دیگر خوردم ؟ یادم نیست کی از آدم های ناشناس آدرس پرسیدم ؟
چیزهای زیادی هست که باید بنویسم اما نمی شود . تکراری اند , حوصله ام را می دزدند.
کفش هایم سوراخ است . به درد رفتن نمی خورند . یادم نیست کی سوراخ شدند . و مدتی است واژه ها را گم کرده ام .
آنِ منی , کجا روی؟
بعضی چیزها هم برای این ساخته شده اند که آدم از اول بداند که مال خودش نیست . حتی اگر زیادی عزیز باشند. و بعضی آدم ها برای بنده بودن ساخته شده اند. اگر خدا هم باشند , آخر سر بنده اند. در بندند همیشه . بعضی ها همیشه نگران اند . اگر محصل باشند نگران امتحان های خودشان هستند , معلم هم که باشند نگران امتحان محصل ها .
من , توی این آکواریوم بزرگ , نگران چیزهای زیادی هستم و دلم می خواهد یک نفر بیاید نگران نگرانی های من باشد , برای چند دقیقه فقط...
برای خاطر گلوریا
می خواهم کتاب شعرهایم را بردارم بروم روی تپه ایی , پایین کوهی , یا در دوردست ساحل خلوتی بنشینم و بخوانمشان . با صدای بلند. میخواهم یک قوری چای و یک ظرف بستنی هم با خودم ببرم که میهمانی تکمیل شود.
میدانم که اینبار اشک هایم سرازیر نخواهند شد . می دانم ... .
صفحه های تازه ایی توی دفترچه ام باز شده اند . آن قدر بی مقدمه که باورشان نمی کنم. هی می روم صفحه های قبلی را نگاه می کنم , می خوانمشان , دوباره و چندباره و آن قدر غرقشان می شوم که نوشتن توی صفحه ی تازه از یادم می رود. می دانم که همه اش به این خاطر نیست . بیشترش از این روست که از نوشتن توی این صفحه ترس برم داشته . به قولی گفته اند: هر سال بدتر از پارسال . لابد راست است. به زحمتش نمی ارزد...
این لباس های تازه , مرا می ترسانند . گاهی یواشکی می پوشمشان و جلوی آینه خودم را برانداز می کنم . لبخند می زنم و گوشه های لبم به سمت پایین کشیده می شوند و به همراه لباس ها به تمام هیکلم زار می زنند.
من محو صفحه های قدیمی این دفترم . محو تمام هیچ هایی هستم که با من بوده اند و از پر شدن این صفحه های تازه می ترسم. دیگر به زحمتش نمی ارزد.
می دانم که برای نوشتن توی صفحه های تازه باید صفحه های قدیمی را پاره کنم. اما صدای گلوریا هم هست که مدام توی گوشم می گوید: زندگی به زحمتش نمی ارزد...
پیوست
برای شناختن گلوریا باید تقدیم نامه ی کتاب درخت زیبای من اثر ژوزه واسکونسلوس را خوانده باشید.
نه جانی و نه غیر از جان ؛ چه چیزی ؟!
سرما خورده ام . از نوع کاملا شدیدش و دستمال کاغذی نزدیک ترین و محبوب ترین همدم شده برایم. دراز که می کشم روی زمین , مخصوصا زمین اتاقم که زیادی داغ است درد را در تک تک ماهیچه هایم حس می کنم. لذت غریبی دارد. آمیخته با نوعی جنون که گاهی درد بیشتری می طلبم و در پی کش و قوسی که به عضلاتم می دهم درد کم کم فروکش می کند و بی حسی لذت بخشی جایش را می گیرد. بعد کم کم از اطراف بدنم حس یگانگی می کنم با چیزهای دیگر توی اتاق . اطراف بدنم کم کم به سمت دیوارها کشیده می شود و سلول ها در خیالشان حالت جامد بودنشان را فراموش می کنند . با مولکول های هوا و خواب یکی می شوم و هویت خود را به عنوان موجودی جدای از بقیه ( مثل تمام موجودات) از دست می دهم.
و در تمام این وقت ها میل عجیبی به سکون دارم.
این حالت به قدری برایم آشناست که به راحتی می شود به خیلی از لحظات زندگی ام تعمیم بدهم. حالا گیرم نه به این صورت کاملا فیزیکی و مادی . گاهی فکر می کنم همه اش همین است . درد و در عین حال طلب درد بیشتر برای تجربه ی لذت پس از آن.
سلول هایم اشتیاق غیر قابل وصفی به جدایی و یک شدن با جهان بیرون از خود دارند و من دلم فقط سکون می خواهد در عین اینکه به تفاوت خودم و آنها فکر می کنم. درست مثل آن شب که خودم را آن طرف خیابان دیدم , سر در گریبان و با چهره ایی اخمو وقتی کنار درخت ها پیاده روی می کرد زیر برف.


