سر تو یکی را ندارم
امیدوارم . بدون هیچ دلیلی . حتی نمی دانم منبع تغذیه ی این امیدواری کجاست . شاید هم می دانم. امشب هم سر آن ندارم که دمی چشم همی فرو بندم!
خدایی این زبان شیرین پارسی هم بسی دل انگیز است. فکر کنید اینطوری با هم صحبت می کردیم. البته من این ترکیب سر چیزی را داشتن را بسیار دوست می دارم و تصمیم دارم یک دوره برنامه ایی باهاش اجرا کنم. می خواهم از این به بعد سر چیزها را داشته باشم.
امروز تنهایی نشستم نسکافه خوردم و چند خطی هم کتاب خواندم . لذت غریبی داشت . رسما دارم تغییرات را می پذیرم. خیلی خوب است . اصولا پذیرفتن باری از دوش آدم بر می دارد. بعضی وقایع هم هستندکه آدم به خودش می گوید چرا الان؟؟ بعد مرگ سهراب ؟ حالا حکایت من است.
بعد هم گاهی خودمان را هی می زنیم به کوچه ی علی چپ . اما همچین با یک پس گردنی چشممان به حقایق باز می شود که برق از کله مان می پرد . یک مدتی هم ناچارا در گیجی و بهت به سر می بریم . البته من از این مرحله گذشته ام.
نتیجه اینکه وقتی که بعد مرگ سهراب نوشدارو می رسد آدم به بیهودگی اش پی می برد. حالا سهراب مثلا زنده هم می ماند . آخرش چی؟؟ سر آن نداشت که برای همیشه زنده بماند . یا شاید اصلا سر آن داشت که بلای بدتری سرش بیاید که از زنده ماندن خویش پشیمان گردد.
پیوست
1.البته گاهی هم هست که یک اتفاق می افتد بعد ما اولش داغیم نمی فهمیم . کم کم می بینیم که بعله مثل اینکه یک عالمه تاول روی بدنمان کاشته شده . این یکی مصداقش رفتن فاطمه اولاد به دیار فرنگ است. دیروز که با یکی از بچه ها حافظ می خواندیم رسما به خلاء ناشی از کمبود فاطمه اولاد پی بردیم!
2.امروز که تو نبودی من کلاسم را اشتباهی دیده بودم . بعد به جای دو , ساعت ده و نیم آمدم دانشکده . کسی نبود که بهم بگوید: اسکولی؟ . بعد ظهر با هدیه رفتیم ژتون گرفتیم و غذا خوردیم. تازه مینا هم آمده بود. زهرا مینایی یک مانتوی قشنگ خریده . ناهار هم جوجه کباب بود که تا شب توی گلویم مانده بود از بس که معلوم نبود چی است . من هم که دوست ندارم برنج خالی خوردم. تو که نبودی باهم غذا بخوریم به آقاهه گفتم غذا کمتر بریزد . بعد از کلاس رفتم بوفه , با هدیه هم خداحافظی کردم و تنهایی نسکافه خوردم . یکم هم کتاب خواندم. بعدش آقای طالبی برای ما فال حافظ گرفت . بعدش که کلی از روی من رد شد و من جوابش را دادم سر آن را پیدا کردم که برگردم خانه . تنهایی . با اتوبوس ! زودتر خوب شو و برگرد.
مستم از جام تهی
تنها نشسته است , و حواسش نیست که دنیا با من است!
پیوست
دیدن چندین باره ی فیلم شب های روشن , بعد از مدت ها لذت غریبی دارد.
حکایت آقای همینجوری !
1. لجباز هستم. ( البته که نیستم ولی اینطوری می گویند!)
2. به شدت اهل تجزیه تحلیل هایی هستم که از پایه غلط اند . اما گاهی درست از آب در می آیند. در این مایه ها که از هر اتفاق دقیقا آن جنبه ایی که امکانش از همه کمتر است به ذهنم می رسد.
3.از های بای متنفرم!
4. برای انواع شکلات به خصوص مایع و از نوع گرم حاضرم جانم را فدا کنم.
5.دوست دارم آدم ها را ادب کنم.
7.به قول معروف اشکم تا حدودی دم مشکم است.
8.شرکت در گوشت و پوست و استخوانم نفوذ کرده .
9. به طور کلی آدم سه پیچی هستم . خودم هم دلم نمی خواهد اما این طوری است . یک نمونه اش:
به ما چه شما دارین با کی تلفنی حرف می زنین؟
هدف این جمله البته که کسی نیست جز آقای همینجوری .
10 . شامه ی تیزی دارم در این که چه کسی می خواهد مرا دور بزند. باز هم باید مثالی بزنم از آقای همینجوری که می خواهد از زیر شیرینی دادن در برود.
11. در بازی مافیا احمقی بیش نیستم . بلافاصله خنده ام می گیرد.
12.در ورق هم کلا استعدادی ندارم . همش یادم می رود .
13. در زمینه ی جهت یابی رسما دچار مشکل می شوم. البته این حکایت ها را شما درک نکردید آقای همینجوری !
پیوست
1. حالا این شما و این من . البته که کاری در زمینه ی تخریب شخصیتی من ازتان بر نمی آید . خودم همه اش را رو کردم! می بینم که بعضی ها گیم اوور می شوند...
2. خواندن یکی از کامنت های خصوصی امشب باعث مسرتم شد. اسمش را نمی گویم چون توی کامنت خصوصی گذاشته . جالب اینکه نمی شناسمش . یا شاید می شناسمش . لحنش قدیمی و آشناست . اما اسمش ... راستش مطمئن نیستم.
خواستم بگویم که حس خوبی بهم دادی . تو که نوشته بودی:
گاهی هم خیلی زیاد دلم برایش تنگ میشود.از دور،از همین دور. برای مداد رنگی هایش.برای همین نوشته هایش که صدای باد و سازدهنی می دهد.
خیلی خوشحال شدم که نوشته هایی که خودم حتی گاهی یادم می رود را تو یادت بود. تو که نمی دانم کی هستی . من عینکم را جا گذاشته ام . می شود بگویی کی هستی؟
باده خیلی قبل تر از ما نوشیده شده
آنقدر خو کرده ام به این شهر , که با وجود نفرت نمی توانم رهایش کنم . خو کرده ام و هر روز تکه های دیگری از من پرت می شود توی چاله هایی که شهرداری در پیاده رو ها می کند. آنقدر با بیهودگی این روزها عجین شده ام که همه چیز برایم عادی است .
چند روز توی خانه ماندن , چیزهای زیادی را به یادم آورد. لابلای کاغذپاره هایم طعم روزهایی را به یاد آوردم که زمانی با نفرت گذاشتمشان توی کمد که چشمم بهشان نیفتد. حالا دانه دانه ورقشان می زنم و فقط می خندم. گاهی به سین هایی برمی خورم که می زنند. به سین هایی که شعر می شوند.
فاصله همیشه کار خودش را می کند . همچنان که زمان خیلی چیزها را حل خواهد کرد . و من به این واژه ها فکر خواهم کرد:
ابدیت
حضور
از دست دادن
زمان
فاصله
سین!
سین می پرد وسط حرفم. سین , کتانی های آبی رنگ نوجوانی ام را می پوشد و می دود توی این زندگی . سین به این زندگی خو کرده . همان گونه که من به این شهر.
حکایت آن روز
تو , دست هایت را از دستکش درآوری و بگویی : چقدر سرده!
من , نگاهت کنم و لبخند بزنم.
تو , چادرت را از بالای سر بلند کنی و بکشی که راحت تر بنشینی.
بعد من ازت بپرسم: خیلی سخت بود؟
تو بخندی و بگویی : ...
نمی دانم چه می گویی . فقط اینکه احتمالا جواب کاملا بی ربطی می دهی. یک چیزی شبیه اینکه : عجب چای خوبی .
بعد من می گویم : دلم شیرینی می خواد.
تو یکم برایت عجیب است . آخر نمی دانی... اصلا نمی دانی که ... .
آن های و هوی و نعره ی مستانم آرزوست
از خودم چیزی ندارم برای نوشتن . رسما قفل شده ام . خودم هم در عجبم که سالهاست تنها کاری که همیشه می شد همین نوشتن بود. نه تنها بر روی کاغذ دفتر بلکه در تمام کتابها از دبستان تا همین اواخر ( اگر کتابی می داشتم که مدتهاست نه تنها درس نمی خوانم بلکه کتابهای درسی را نیز نمی خرم ) هر جا نقطه ی سفیدی پیدا می کردم راحتش نمی گذاشتم . خلاصه که اینها را اگر کنار هم بگذاری احتمالا می توانی این موجودی را که الان پشت مانیتور نشسته و دارد تند و تند ( تاکید می کنم , زیرا این موجود دارد ده انگشتی تایپ می کند) می نویسد تصور کنی . خواستم بگویم که فقط بدانی اگر این روزها چیزهای آشفته ایی می نویسم , اگر هی می نویسم و ثبت موقت می کنم و بعد از دو سه روز دیلیتش می کنم , اگر توی دفترم آن روز توی سینما یک جمله را با عوض کردن ضمایرش بیش از بیست بار نوشتم برای چیست .
راستش زیادی خسته شده . اصلا اما به روی خودش نمی آورد . شب ها تا دیروقت فیلم می بیند صبح کله ی سحر بلند می شود می زند بیرون . نزدیک ظهر دوباره بر می گردد , گاهی کتاب می خواند و مقدار کمی حرف می زند و از زندگانی چیزی نمی داند اما خم به ابرو هم نمی آورد. روزها برایش به قدر ابدیت طول می کشند . از ابتدا تا انتها .
روزی چند بار همه جا را تمیز می کند . همه چیز را . گاهی مثل دزدها می رود سراغ وسایلش و براندازشان می کند . می برد جلو . عقب . نه , انگار درست نیستند .هی جایشان را عوض می کند . بعد خسته می شود . می نشیند . می نشیند . می . نشیند. بعد خودش را می بیند که دارد می رود توی آشپزخانه و هوس چای با بستنی کرده . یا لباسش را پوشیده و دارد می رود بیرون . از کجا ؟ می رود دنبالش و با فاصله تعقیبش می کند . توی خیابان ها . خیابان های تازه از حمام برگشته ی آماده ی رفتن به میهمانی .
امروز تمام مدادرنگی هایش را آورد گذاشت توی یک لیوان آبی . دور لیوان را هم تزیین کرد که یعنی .
چیزی که به تازگی مرا سخت درگیر خود کرده است واژه ی حضور است . به حضور فکر کن وقتی روزهایت به قدر ابدیت طول می کشند. لطفا به عنوان موسیقی متن هم آهنگ فیلم سفید را گوش کن . ترک 6 لطفا . بستنی و چای هم به میزان لازم . خوب ! مصدوم آماده است.
پیوست
2.برای بنجامین باتن : من هم همین طور ! انگار مدت زیادی زندگی کرده ام . تازه خیلی هایش را حتی یادم هم می آید اما کسی باورش نمی شود.
3.خدا حسابی دوستمان دارد. دارد مرام کشی می کند. دقت کردی عجب بارانی بارید امروز . نا خود آگاه نیشم تا دم گوش هایم باز شد توی خیابان .
مستم از جام تهي...
توي اين خيابان ها كه راه ميروم ... نه راه كه نميروم. درواقع نمي دانم اسمش چيست . نمي تواند يك راه رفتن ساده باشد . تو حسابش را بكن كه هوا سرد است . فكر كن كه من سرما را دوست دارم . فكر كن كه اين چند روز كلي برف و باران باريد ه . زمين كلي خيس شده از اين اتفاق ها . فكرش را بكن قبلا توي اين خيابان بوده ايي . حساب كن چند بار اين راه را رفته ايي و برگشته ايي .
من برايت حساب مي كنم : از من خيلي كمتر .
من تمام اين صبح ها توي خيابان هستم . ظهر ها اين خيابان ها را مي گذارم توي قاشقم و قورت مي دهم. عصر كه مي شود تمام پنجره ها را رو به خيابان باز ميكنم و تمام شب خواب خيابان مي بينم . خياباني با يك عالمه آدم كه مرا نمي شناسند. و بدون تنها آدمي كه مرا مي شناسد. با يك عالمه فروشگاه ها و مغازه ايي كه فقط شيشه هايشان را حفظم ... فقط شيشه هايشان را .
توي سرم ... توي سرم كلي خيابان دارم . خيابان هاي شلوغ و كثيف . خيابان هاي دراز و ساكت . خيابان هاي پولدار اخمو . خيابان هاي باريك ... خيابان هاي باريك ... خيلي باريك ... درست مثل دنيا كه خيلي باريك است و ما هيچ وقت نمي توانيم كنار هم راه برويم .
خواب ديدم كه د اري مي خندي. توي يك خيابان پهن خوشحال .
از اين ها كه بگذريم سرم آن قدر شلوغ هست كه وقتي براي فكر كردن نداشته باشد حتي وقتي به شيشه ها زل مي زنم.
بیچاره گناهی نداشت ... داشت ؟
برای فراموش کردن , راههای زیادی وجود دارد . گفتن این راهها کار من نیست . کار من نوشتن است . به خودم گفته بودم : دیگر ننویس . و گفته بودم : دیگر نگو حتی .
از خواب که پریدم , دیدم همینطور روی زمین خوابم برده بود . بعد بالشتم را گرفتم دستم که بروم گوشه ی دیگری خودم را لااقل به خواب بزنم. اما هیچ گوشه ایی غیر از آن اتاق دلهره آور وجود نداشت . اتاقم طعم فیلم های تیم برتون را گرفته بود.
هوا این روزها زیادی گرم است . شاید برای همین است که کلافه ام . کلافه ام و چیزهای زیادی توی سرم است . دیشب فهمیدم آدم های بسیاری را که داشتند توی من جوانه می زدند کشته ام . فهمیدم یک سری ها خودشان مریض بودند از اول . یک گوشه نشستم توی اتاق و نگاه کردم به کسی که جای من زندگی می کند . فهمیدم سالهاست کس دیگری جای من وارد این نقش شده . فقط نمی دانم چطور تا به حال نفهمیده بودم .
رها شدن از آن قسمت هایی که باب میل آدم نیست به این زودی محقق نمی شود. اما فراموش کردن یا ادای فراموشی را در آوردن راحت تر است . این طوری مثلا که : وای من چقدر خوبم . وای چقدر همه چیز یادم رفته . چقدر یادم رفته پارسال چه اتفاق هایی افتاد . آن روز را هم چقدر دیگر اصلا یادم نیست .
همیشه این طوری نمی ماند . بعد کم کم واقعا آدم یادش می رود.
اما من خیلی دلم نمی خواهد یادم برود . ترجیح می دهم با یک عالمه آدم توی سرم , به زندگی ادامه بدهم. دیشب نشستم و یک عالمه فکر کردم که از کی شروع شد . این آدمه از کی وارد زندگی شد. قبلش چطوری بود؟
گاهی هم آدم دلش می خواهد شرایط و موقعیت ها را فراموش کند . دلش می خواهد توانایی ها و امکان ها را منکر شود تا هی خودش را و آن آدمه را سرزنش کند .
حالا که فکر می کنم بیچاره گناهی هم نداشت. درواقع اینها دیگر تقصیر او نیست . او محصول تمام شرایط و امکان های فیزیکی و مادی این کالبد است . محصول تمام برگهایی است که جلوی چشمش از درخت افتادند و آنهایی که نیفتادند . محصول تمام برف هایی است که نیامدند و آمدند... آمدند؟!
زیاد وقت ندارم. فعلا دستش برایم رو شده اما خواب از سرم پریده . تاریکی هوا و جای گرم و نرم هم فایده ایی ندارد.
یک عدد پتوی سنگین که اصلا مناسب این هوا نیست با خودم برداشتم و کلی هم چشم هایم را به هم فشار دادم تا از دست تیم برتون راحت شوم.
پیوست
زندگی بدجوری سوز دارد. نمی دانم چرا نمی بارد!


