تبليغاتX
فصل شکفتن

مسافرخانه ی بین راهی شده ام .

هر کسی یک چای می خورد و می رود!

!! نوشته شده توسط شادی | 7 | 87/10/29

ندارد کران,وادی هجران من

از آن شب هاست که غریبه ام . با این اسم غریبه ام . با این دختر . که  شادی صدایش می کنند, صدایش می کنم ولی با صدایم غریبه است . جواب نمی دهد. باید در شهر دیگری بیابمش . انگار متعلق به اعصار گذشته است ... برای سالهای دور. 

امشب هر چه صدایش می کنم , سرش را بلند نمی کند , حواسش جای دیگری است :" پی خوبان گرفته صاحب مرده  ولی اذیتم می کند"

پی خوبان گرفته امشب

پی خوبان گرفته 

پی خوبان

گرفته

*محمدعلی مودب

!! نوشته شده توسط شادی | 23 | 87/10/25

صبح به صبح زندگی تزریق می کنم

دارم زندگی می کنم  ,  درست زیر یک عالمه جزوه و کتاب نخوانده . در بین تمام مقاله های برگشت خورده . صبح دیر از خواب بیدار می شوم , با خانواده معاشرت می کنم ,  جزوه هایم را می گذارم روبرویم , یک بالش هم کنار دستم. خسته که می شوم , دیگر نگران هیچ کلاسی نیستم , سرم را می گذارم روی بالش و به راحتی به همه چیز "نه "می گویم. بین درس نخواندن ها , به خودم استراحت می دهم , کتاب می خوانم , چیز گوش می دهم ,  شعر یا هزار چیز دیگر می خوانم . کتاب های کتابخانه ام را که سالها قبل خریده ام دوباره کشف می کنم . مدت طولانی توی حمام می مانم , راه می روم و تمام گوشه های خانه را حفظ می کنم . و در تمام این وقت ها , خوب می دانم که زمستان است .

زندگی شخصیت عجیبی دارد. کاری که به کارش نداشته باشی , به راحتی با تو کنار می آید . مستت می کند . صبح به صبح یک لیوان سرخوشی نا مطمئن می دهد بخوری .  اگر مثل من پوست کلفت باشی , بعد از مدت کوتاهی کارت به تزریق می کشد . صبح به صبح زندگی خودش را زیر پوستم تزریق می کند . من مست می شوم . مست مست.  لب و لوچه ام را کج می کنم . همه اش بچه بازی است می دانم . می دانم عاقبت خوشی ندارد . اما میگذارم کارش را بکند . زندگی محکم بغلم کرده . می ترسد از زیر دستش در بروم. 

یکی از کتابهایی که کشف کرده ام این چند روز , شعرهای عزیز نسین است به ترجمه ی رسول یونان !

به خودم گفتم چند تا شعر بخوانم شاید این مستی از سرم بپرد . همین طور خواندم و خواندم ... . آدم دنبال این است که حرف های خودش را از زبان دیگری بشنود . شعر برای من این کار را خوب انجام می دهد . این کتاب برایم , به  محبوب سفر کرده ایی می ماند که از زمان رفتنش تغییر نکرده بود. 

قلبم در کالبدم نمی گنجد 

کالبدم در اتاق 

اتاقم در خانه نمی گنجد

خانه ام در دنیایم 

و دنیایم در عالم نمی گنجد

منفجر خواهم شد!

عزیز نسین , برگردان رسول یونان , نشر مشکی

برای نوشتن این پست خیلی وقت گذاشتم . خیلی بیشتر از خودش. از خودم گذاشتم. برای نوشتن اینها خیلی فکر کردم.

نوجوان که توی خانه تان باشد , موسیقی هایی هست که بدون اینکه بدانی حفظ می شوی . امروز بعد از مدت ها فهمیدم که به صورت ناخودآگاه تقریبا بیشتر آهنگ های سیاوش قمیشی , داریوش , ابی , محسن یگانه را حفظم. 

توی 360 و توی وبلاگ ها , فضولی که می کنم چیزهای خوبی پیدا می شود . یک نفر این اطراف مناجات های خوبی نوشته بود توی وبلاگش . به دلایل شخصی اسم وبلاگش را نمی دهم . دلایلم کاملا شخصی است . این چند روز می روم سراغ وبلاگش  و مناجات هایش را می خوانم . 

نمی دانم اگر دست خودمان بود , کجای این دنیا بودیم . توی کدام خانواده , پیش کدام آدم ها . شاید اگر دست خودمان بود قبل از آمدن , به سبک تمام آدم های دنیا که توی دوراهی گیر می کنند , راه سمت راستی را انتخاب می کردیم. 

بعضی آدم ها هستند که من باید توی زمان دیگر و در مکان دیگری می دیدمشان . بعضی آدم ها هستند که باید باهاشان پیاده روی کنم حتما , یا مثلا با هم یک لیوان چای بخوریم توی یک روز برفی و بعد از هم خداحافظی کنیم .

این هایی که نوشتم را , نمی دانم چطوری باید به هم ربط بدهم. برای چون منی عجیب است چون خوشبختانه یا بدبختانه توی ربط دادن چیزهای بی ربط استعداد دارم. 

نخی که اینها را به هم ربط می دهد , من هستم . و چون من وجود دارم توی بغل زندگی , پس این پاراگراف ها به هیچ شماره و تیتر و ستاره ایی برای جدا شدن از هم نیازی ندارد. 

این آدمی که توی وبلاگش مناجات می نویسد را دوست دارم که باهاش حرف بزنم , فکر می کنم او هم دوست دارد که با من چای بخورد . دسترسی بهش خیلی سخت نیست . دورادور می شناسمش . اما ترجیح می دهم  جریان زندگی حرکت کند . شاید یک روزی , توی وبلاگم نوشتم که من با او چای خورده ام .یا شاید بستنی زمستانی! 

اگر دست خودمان بود فکر کنم , از ذوق و شوق آمدن به اینجا گند می زدیم به همه چیز. اصلا از کجا معلوم , شاید دست خودمان بوده که  همه چیز این قدر با شکوه است .

!! نوشته شده توسط شادی | 13 | 87/10/19

از آن روز که در بند نمی شوم!

بند نمی شوم سر جایم . به این می گویند سرگردانی؟

بند نمی شوم . در بند شاید...

!! نوشته شده توسط شادی | 22 | 87/10/17

روزهای ساکت پیش رو

1. از نوشتن پست قبلی ام هنوز یک ساعت نگذشته . توی این مدت مقداری وبلاگ خوانده ام. وبلاگ چیز خوبی است , ارزش خواندن دارد.
من دیگر خیلی علاقه ایی به رفتن به یک جای دور ندارم. فقط بدون دلیل دارم وسایلم را جمع می کنم و خودم را جمع و جور . این جمع و جور کردن مصادف شده است با فصل زیبای امتحانات و کلاس زبان و کوفت و زهرمار های دیگر. تازه مقاله ها هم به زودی برای تصحیح نهایی برگشت خواهند خورد.
البته که اشکالی ندارد . در ضمن , بنده اعتقاد شدیدی دارم به اینکه در کمترین زمان می شود بهترین کارها را ارائه داد.
2. واحدهای ترم بعدم را تقریبا چیده ام: تصمیم دارم استراحت کنم. تازه روزهای سرد همراه با آفتاب بی رمق زمستانی در راهند. و پیاده روی که هنوز وجود دارد . چند روز دیگر برف خواهد بارید و روی زمین خواهد نشست .
من توی این روزها راه می روم. امتحانات بالاخره تمام می شود و وقت استراحت می رسد. بالاخره روزهای ساکت و و برفی در راه اند . روزهایی با منظره ی برف از پشت پنجره و رمان خواندن روی مبل. خدا را شکر که من لباس های زیادی برای پوشیدن دارم. 
!! نوشته شده توسط شادی | 20 | 87/10/14

ای به دست خود سپرده تن به ویرانی کجایی2

گاه حس می کنم , 
زلزله ایی عظیم در راه است . گاهی بعضی آدم ها را که می بینم , گاه بعضی صداها و بعضی چیزها را که می خوانم . زلزله ایی عظیم پشت درهای من نشسته , با بعضی نگاه ها خودش را به من می کوبد. من رازی دارم که تا به حال به هیچ کس نگفته ام . و همه ی ترسم از این است که کسی بیاید و از دستم بیرونش بیاورد, از من بیرونش بیاورد, از من ... از او بیرونم بیاورد. بیرونم بکشد. او رازی است , مثل خیسی مردمک چشم من , رازی است مثل خودش . رازی که از بس دوستش دارم , پنهانش می کنم . رازی است ... او .
رازی است که هر چند سال یک بار , کسی پیدا می شود که رگه هایی از آن را توی خیسی مردمک چشم هایم می بیند. وقتی حواسم نیست . وقتی از دستم در می رود... رازی است که آنقدر توی من است که هی گم می شود, هی می رود, می رود , می رود , می رود فراتر از رگ و پی ام , هی می رود , می رود  , راه می رود , می دود , که به جستجویش ... می روم که توی من است ... و آنقدر توی من که هی یک نفر گم می شود.
زلزله ایی عظیم توی من است که به رازی که پنهانش کرده ام می ماند. که از دهانم خون می زند بیرون... خون می زند, می کوبد به دیواره های من . عجیب زلزله ایی است . که یارای نابودی ام نیست . فقط زخم می زند. و جابجا توی من شکاف است که می ترسم... رازم همین روزها از یکی از این شکاف ها  بیرون برود.
!! نوشته شده توسط شادی | 20 | 87/10/14

ای بدست خود سپرده تن به ویرانی , کجایی؟

  گاه حس می کنم , 

زلزله ایی عظیم در راه است . مثلا وقت هایی که توی کلاس درس می نشینم . و حرف از جامعه است و ارتباط و انسان و اجتماعیات . حرف است از رکود وقتی زلزله ایی در راه است  . حرف است از تحول , وقتی ... زلزله ایی در راه است . زلزله ایی در راه است . زلزله ایی که می آید , که آمده است و دارد همین طور می آید . که می آید وقتی ما محکم روی صندلی هایمان نشسته ایم  . می آید و تکانمان می دهد . تکان های عظیم , اما ما ... سفت سر جایمان نشسته ایم . فقط درد داریم. دردهایی که نمی دانمیشان. گاهی هم که می آید , پوزخند می زند. چون او زلزله ایی عظیم است , و ما فقط درها را می بندیم . فقط سفت می نشینیم روی صندلی های چوبی مان , فقط به هر کسی که تکان عظیمی می خورد , صفر می دهیم . 

این ها را  دارم وقتی می نویسم که روی صندلی چوبی کلاس نشسته ام و دارم به یک مشت حرف اضافه گوش نمی کنم . در و پنجره ها بسته اند , و زلزله ایی , خودش را به دیواره هایم می کوبد . چیزی خودش را به دیواره هایم می کوبد. چیزی که نمی دانم از کجا آب می خورد . که من درد دارم .که هر روز کبودی هایی می بینم روی تنم . و توی حمام , می ترسم لباس هایم را بیرون بیاورم , و خجالت می کشم از اینکه کسی به تنم , که پر از کبودی است نگاه کند. مخصوصا آدمی که توی حمام است و توی آینه نشسته . که توی اتاقم است و خودش را لابلای کتاب های کتابخانه , پنهان کرده است .

پیوست

۱. اصلا خوب کاری کردم. حالا که زمستان است . حالا که من زمستان را دوست دارم . حالا که همه می گویند فصل خواب درخت هاست . من می گویم که اینجا فصل شکفتن است . یعنی زمستان فصل شکفتن است . اصلا همینی است که هست.. اصلا هر طور که دلم بخواهد است . اینجا جایی است که برای من است فقط  و هر وقت بخواهم زمستان می شود. آن دختره که توی گل ها می دوید را هم می آورم خانه مان یکم کتاب بخواند و فیلم ببیند ... بس است هر چه توی آفتاب دوید . بهتر است یکم از پشت شیشه برف نگاه کند.

۲.می دانم خیلی وقت است گذشته ... الان  یعنی دقیقا همین لحظه دلم می خواست که تو وبلاگم را می خواندی . قدر همین وبلاگ ... از اول تا آخر  ... برای من وقت بگذار لطفا !

!! نوشته شده توسط شادی | 9 | 87/10/11

کاشکی یه برف حسابی بیاد

در باب مبهم بودن پست قبلی :

بله هست . و به کسی ربطی ندارد . اما چون هیچ کدامتان فضول مردم نیستید ... باید اشاره کنم که پست قبلی و ۵ پست قبلی هم یک قسمت هایی اش که خیلی تابلو  هست نیز هم به هم مربوط است . لابد مربوط است به کسی که به نظر می رسیده نگارنده ی وبلاگ در زمان نوشتن بیقرارش بوده . که البته حالا دیگر بیقرارش نیست . نگارنده ی وبلاگ در مورد نوشتن آن پیوست مربوط به بیقراری به غلط کردن افتاده رسما . در باب اعترافاتی که در چند روزه ی اخیر به عمل آورده ازعان داشته که بیقرار بودن غلط اضافی می باشد و نگارنده اعتقاد شدید دارد که : این روزها از آن روزهایی است که به آدمی که بیقرارش باشد نیازی ندارد.

نگارنده ی وبلاگ اعتراف می کند نیز هم که : کاشکی یه برف حسابی بیاد!

!! نوشته شده توسط شادی | 18 | 87/10/09

من خواب بوده ام و تازه می فهمم

که چشم های تو کم کم

                             کم می شود. گروس عبدالملکیان

اتفاقات زیادی در راه است .

دیگر مثل آن شب اتفاق نیفتاد و پشیزی هم برایم اهمیت ندارد . چند روز است از آن روزهایی است که آدم به سادگی می تواند بزند زیر همه چیز ! خدا را شکر زمستان است . خدا را شکر... .

در زندگی آدم روزها و شب هایی هستند که به هیچ آدمی احتیاج ندارد.

!! نوشته شده توسط شادی | 10 | 87/10/09

کودکی چند ساله بودم ؟؟؟

کودکی ... دنیای اکتشاف ... زمان اولین بار دیدن . اولین بار ها . اولین ها ... اولین جرقه ی ذهنی از تصویری که می بینیم. این ها را از کودکی ام تا به حال جایی جا گذاشته ام . ۲۰ سال است دارم دنبالش می گردم . چون متاسفانه یا خوشبختانه زود بزرگ شدم .

کودک را نمی شود دوست نداشت ... هر چه فکر می کنم نمی شود.(برای دوست داشتن آدم بزرگ ها و برای این که بتوانم صراحتا بگویم کسی را دوست دارم یا نه یک ویژگی لزوما باید محقق شود . اینکه به صورت جرقه ایی یک تصویر از کودکی اش به ذهنم برسد . از آن لحظه دیگر نمی توانم آن آدم را دوست نداشته باشم  . دست خودم نیست . )

اما آیا واقعا کودک را باید متولد کرد ؟( سوال دستمالی شده ایی است می دانم . سوال تکراری ایی است )

دوستی از من پرسید : چرا دوست داری که بچه داشته باشی ؟ گفتم : چون می خواهم لحظه های خوبی را بهش هدیه کنم . گفت : فکر می کنی مادرت می خواست لحظه های بدی را به تو بدهد؟؟؟

شایان تازگی ها عکس های عجیبی جمع می کند . عکس هایی که یک پای ثابتشان کودک است . عکس های عجیبی اند . از تاثیر ظاهری ایی که دل آدم را ریش می کنند اگر بگذریم ... من دلم می خواهد بدانم توی دل تک تک این کودکان و توی فکر تک تک شان چه می گذرد؟

مخصوصا توی دل این یکی ... که حجم زیادی از فضای ذهنم را این روزها اشغال کرده است .

چی تو سرته ؟

!! نوشته شده توسط شادی | 0 | 87/10/08

آخ ... نوشتن!

هوس نوشتن کرده ام . اما زمان نمی گذارد . چشم هایم هم یارا نیستند . شایان هم کنارم منتظر ایستاده تا از جلوی کامپیوتر بلند شوم و به کارهایش برسد . آخر از صبح من یک مقاله ۵۰۰۰ کلمه ایی نوشته ام و یک مقاله ی ۲۵۰۰ کلمه ایی را هم اصلاحات اساسی انجام داده ام .

فقط یادتان باشد . که من ساعت ۱۱ و ۲۱ دقیقه ی امشب  خیلی دلم می خواست بنویسم . ولی نشد . خواستم بگویم فقط!

!! نوشته شده توسط شادی | 23 | 87/10/06

دل فدای او شد و جان هنوز زنده است اما !

۱.زمستانی که این همه دلم را برایش خوش کرده بودم از راه رسیده . زمستانی که دست هایش خالی است و من تنها دارایی اش برف را هم در دست پاییز دیدم که با خودش برده انگار( ۲۷ آذر برف بارید  کاملا به صورت قاچاقی )

زمستانی که هنوز نیامده دارد مرا با خودش می برد .

 همه چیز در همین زمستان اتفاق می افتد و من کم کم تمام می شوم. غمگین نباش ! خدا را چه دیدی؟ شاید دیگری ِ بهتری سراغت را گرفت . این جوری جا برای آدم دیگری باز می شود. به قول راضیه : دنیا زیادی شلوغ است .

۲.به تو قول داده ام و سر قولم می ایستم . که دیگر اشک ریزان ازم نپرسی : "شادی ؟ چی کار داری می کنی عزیزم؟

 شادی ؟ کجایی ؟

 زودتر یک کاری بکن ." 

 اشک هایت را با دستم پاک می کنم . توی تاریکی آن پشت که چشم هایت برق می زنند. به تو قول داده ام که مطمئن باشم نه منتظر .

۳.وبلاگت را می خوانم . چقدر برایم غریبه هستی! حتی وقت هایی که می بینمت . که به ندرت هم اتفاق می افتد . تمام پست های اخیرت را می خوانم . از اینکه خوشحال هستی شادم . اما دردی توی دلم است که نمی دانم از کجا آب می خورد.لابد تقصیر من است که گذشته همیشه برایم تلطیف می شود ... که خاطره آرامش بخش است . دوست دارم این بار که می بینمت جلویت را بگیرم و بپرسم : ما از کجا به اینجا رسیدیم؟

 

!! نوشته شده توسط شادی | 22 | 87/10/03

او درد بی درمانی دارد که ناشناخته هست نیز هم !

روزها و شب هایی توی زندگی آدم هستند که آن قدر خوبند که براحتی همه چیز را خراب می کنند . همه چیز زیر سر آنهاست . یک نوع حظ لحظه ایی به آدم می دهند که بعد دیگر نمی شود ازش دل کند .

این که گفته شده "هیچ چیز از آن انسان نیست /نی قدرتش /نی ضعفش /و نی دلش حتی ..." راست است .

دیگر هیچ وقت مثل آن روز اتفاق نیفتاد و این آزارم می دهد . من که تمام این مدت این همه آرام بودم. من که صدایم در نمی آمد . من که فقط از دست خودم شکایت کردم همه اش . من که چیزی نمی خواستم جز چند ساعت آرام و بدون تنش در هفته لا اقل . من که این اواخر دیگر اشک هایم را توی خودم ریختم نیز هم .

اما دیگر مثل آن شب هم پیش نمی آید و این مرا دیوانه کرده است .

هم چنین که گفته اند :" زندگی عادی امروز ما  رویای دیروزمان بوده است " راست است نیز هم .

بعد هم وقت هایی هست که فقط روی فن دانشکده می نشینی و به دیوار روبرویت زل می زنی . دیوارهایی که دیگر نمی شناسی شان . دیوار هایی که رنگ شده اند .

همه چیز از نوشتن آن پست شروع شد . یعنی همه چیز در واقع از آن روز شروع شد ... راستش فکر که می کنم اصلا یادم نمی آید همه چیز از کدام "آن روز" شروع شد چون "آن روز" های زیادی وجود دارد که همه شان مشکوک اند . مثل آن روز و آن شب که به موجودیت من و درست بودن من توی آن نقش مشکوک اند . مثل من که اساسا به حقیقت آن شب و آن روز مشکوک ام . مثل دنیا که به زنده بودن من مشکوک است . و آدم ها که به حضور من مشکوک اند . از آن دست که خورشید به روز مشکوک است و شب به ماه . از آن دست که من به لبخند های آدم ها مشکوک ام .

پیوست

۱.دلم همان خانه ی قدیمی را می خواهد . برای یک روز شده نیز هم . که وقتی خواب بر من مستولی می شود  در را از تو قفل کنم و روی یکی از تخت هایش بخوابم . ساعت هم ترجیحا حدود ۹ صبح باشد.

۲.توی کلکسیون کسانی که عاشقشان هستم یک سری الفاظ دارند جا پیدا می کنند :

- گو اینکه

- از آن دست

- مستلزم

- نیز هم

- آره به نظرم

- مستولی

بعضی هایشان را خودم کشف کردم و بعضی ها را نیز هم ! معصومه و هاینریش  به من معرفی کردند .

۳. به نظر می رسد تا حدودی بیقرار کسی هستم که به نظر نمی رسد بیقرار من باشد .

!! نوشته شده توسط شادی | 0 | 87/10/03

مثل برجی خسته

ساعت دقیقا ۳و۱۵ دقیقه نیمه شب است . یا شاید ۳و ۱۵ دقیقه ی صبح . وسط نوشتن مقاله ایی که دیشب یعنی درواقع دیروز آخرین مهلت ارسالش بود ( حالا ببینید من چقدر خوشحال هستم که فردا تازه می خواهم پرسشنامه پخش کنم  بعد ببینید چقدر خوشحال ترم که قبل از پخش پرسشنامه شروع به نوشتن مقاله کرده ام . خوب وقت تنگ است !! بسیار ) آمده ام سری به اینجا بزنم . تازه یک مقاله هم دیروز غروب نوشته ام . می دانید دستم تند شده !! دلتان آب شود . تند و تند مقاله ردیف می کنم. (در واقع سمبل می کنم) این را که بنویسم دو تای دیگر هم تا آخر هفته دارم. اینها را گفتم که فکر نکنید من بیکار هستم . یا مثلا اوضاع آنقدر رو به راه است که جدی جدی دارم وسائل سفر را آماده می کنم.

دارم با خودم چانه زنی می کنم . در حال حاضر هم چنان زندگی با شکوهی دارم . کمی مقدار گریه هایم کم شده . کمی هم مدلش . در واقع این طوری است که اشک ندارم . توی خودم است . ( نمی دانم چرا یک هو دلم برای غزل های حسین منزوی تنگ شد ) : گریه ام را می خورم زیرا که می ترسم ز باران / مثل برجی خسته  برجی رو به ویرانی نهاده .

حالا مثلا که چی ؟ شما با خودتان بگویید . آره مثلا که چی ... می آیم برایتان گزارش روزانه می دهم بعد این صفحه را می بندم و می روم پی کارم . (پی مقاله هایم ) انگار مثلا وظیفه ام باشد : به نام خدا ... .از آن دست که توی دبستان پای مشق هایمان ساعت می نوشتیم و مثلا مامان باید حتما اظهار می داشت که بچه ی خوبی بوده ایم یا نه !

آره . من دختر خوبی بوده ام . تمام این مدت را دختر خوبی بوده ام . اما نه از آن دست خوب که شما هستید . خوب بوده ام که تنها تحمل کنم . خوب بوده ام که  بپذیرم. خوب بوده ام چون  خیلی جاها تعارفات را کنار گذاشته ام. خیلی از حرف هایی که مدت ها در خودم دفن کرده بودم زده ام . و زندگی که همیشه تنبیه کننده ی خوبی است  به موقع آدم را ادب می کند . با این همه خوب است . زندگی باشکوهی است .

توی فکرم که یک دوره ی کامل با زندگی مصالحه کنم . یک آتش بس اساسی به هم دیگر بدهیم تا لااقل این زندگی یک نفس راحت بکشد . باور کنید من ککم هم نگزیده . اصلا ساخته شده ام برای چنین زندگی با شکوهی ! 

ساعت ۳و ۳۷ دقیقه است . نمی دانم از آمدن صبح خوشحالم یا نه . سرم گنگ است . چیزی از درون به دیواره هایش می خورد .

پیوست

۱. سر خودم را خیلی شلوغ کرده ام . این روزها دختری را می بینم از دور که راه می رود  می نویسد  حرف می زند و زندگی را ادامه می دهد . موجودی که در موجودیتش تردیدهای اساسی وجود دارد . در هر روز از خواب بیدار شدنش  در صبح های زود کلاس رفتنش در نفس کشیدنش حتی  شک های اساسی مطرح است .

۲. چیزی که دنبالش بودم را ... هنوز هم دنبالش هستم! 

!! نوشته شده توسط شادی | 3 | 87/10/01