با همین سنگ زدن ماه بهم می ریزد؟؟؟
می خواهم با پولش آذوغه ی سفر تهیه کنم با لباس هایی که توی سرما و گرما به دادم برسند. کفش هایی که دوام بیاورند و کوله ایی که بزرگ اما سبک باشد.
پیوست
1.این که استاد یک بار آدم را از کلاس بیندازد بیرون خیلی هم بد نیست . تجربه به من ثابت کرده که استادها بعد از اینکه ضایعت می کنند بدجوری باهات مهربان می شوند . اگر مثل من پر رو هم باشی که دیگر هیچ . این روزها ساعت 9 می روم سر کلاس و استاد با لحن خسته ایی تنها به این اکتفا می کند که : "خیلی دیر میای."
دقیقا یادم نیست چند جلسه سر کلاسش غایب بودم.
2. دوشنبه بود . باران نبارید . یکی از ساختمان های خیابان نظری هم کم شده بود. من و مریم نفمیدیم کی این اتفاق افتاده. من فکر می کنم که این جوری محو می شوم. یعنی امروز هستم بعد فردا از صحنه ی زندگی اینجا محو می شوم. می روم جای دیگری که لزوما نه بهتر از اینجا ... ولی جایی است که بالاخره پیدایش می کنم.
3. مدتهاست تم ذهنی من جوجه اردک زشت است .
سنگ در برکه می اندازم و می پندارم / با همین سنگ زدن ماه بهم می ریزد
من همه ی این اطراف را گشته ام...
پیوست
۱.شیر تو شیر عجیبی جای زندگی ام را گرفته این روزها...
۲.می فروشم . تمام خنده های بدون دغدغه ام را می فروشم. یک عالمه اس ام اس دارم که می فروشم . کتابهای شعرم را ... می فروشم. تمام بعد از ظهر های با طعم شیرکاکائو را می فروشم.فیلم هایم را موسیقی ها را سازدهنی ام را مدادرنگی هایم را کتابهایم را ... می فروشم. به قیمتی بی سابقه ! فضایی! هر قیمتی عشقتان می کشد می فروشم.
می خواهم با پولش دنیا را بگردم شاید پیدایش کنم!
گذشته ایی که ... آرامش بخش است
این چند وقته به قدری تغییر دیده ام و شنیده ام که هر از چند گاهی چشم هایم را محکم روی هم می گذارم و دوباره باز می کنم که ببینم خوابم یا نه ... اما همه اش توی بیداری است .
خیلی چیزها عوض شده . نچ نچ اعتقاد دارد که من نگاهم عوض شده . می گوید: انگار آدم ها رو نمی بینی. یه چیزی توی نگاهت فرق کرده .
من اما هی فیلم های تکراری می بینم . هی آهنگ های قدیمی نوستالوژیک گوش می دهم . هی پیاده روی می کنم . هی گذشته را مرور می کنم که بفهمم ما از کجا به اینجا رسیدیم . به جایی نمی رسم.
نچ نچ امروز حرف های خوبی به من زد . بهم گفت که دور و برم را نگاه کنم . بهم گفت چیزی که منتظرش هستم نزدیک خودم است . بعد نگار هم آمد و گفت شادی من خیلی به یادتم اما نمی دونم چرا بهت اس ام اس نمی دم. وبلاگت رو هم می خونم ... فقط خواستم بگم که دوستت دارم.
دیروز وسط دعای عرفه از دانشکده زدم بیرون . اما کلاس شورای کتاب کودک را هم نرفتم . حالم زیادی بد بود . زیادی . خساست بهم اجازه نداد وقتی حالم زیادی بد است هم با تاکسی بروم خانه . توی اتوبوس یک دوست قدیمی را دیدم که یادم آورد آخرین باری که همدیگر را دیده ایم من داشتم می رفتم مشهد . بعد یادش آوردم که درست ۱۶ آبان بود . دوره ی النی کاریندرو با شاهکارش توی دشت گریان و ابدیت و یک روز برای من که شد ابدیت و سه چهار روز.
دیروز که دوشنبه بود نه باران بارید و نه من رفتم کلاس . قراری هم که با دوستم گذاشته بودم بهم خورد . اما مریم بهم اس ام اس داد که لک لکم! زود برگرد .
فاطمه بهم می گوید که برات دعا می کنم شادی همیشه اما نمی دونم چی شده . کاملیا هم می گوید که فردا قرار است بیاید دانشکده که مرا ببیند فقط . و می گوید که چه بد شد با بچه ها نرفتم تئاتر چون که احساس تنهایی می کرده بدون من .
این ها را گفتم که از خودم بپرسم شادی داری چه کار می کنی؟
راست است که گذشته تلطیف می شود . راست است که خاطره آرامش بخش است . دلم هوای پیاده روی کرده ... دلم هوای پیاده روی دارد . دلم حسابی گرفته است . دلم برگشتن می خواهد .
پیوست
این روزها با وبلاگم صمیمی تر شده ام . تا بغضم نزدیک می شود می زنم به این صفحه و می ریزمش توی یک پست تازه . این روزها وبلاگم را دوست تر دارم.
فواید کلاه توکای مقدس
شروع کردم به وبلاگ خواندن. کار لذت بخشی که مدتی بود خودم را ازش محروم کرده بودم. تازه کیفش
به این بود که به هر وبلاگی می رفتم یه عالم پست نخوانده بود... خلاصه خوب بود.
بعد از اشک ریختن بعد از اینکه فهمیدم در حال گذار از شخصیت گریس هستم ...
می خواستم بگویم که این پست توکای مقدس حالم را جا آورد . به خصوص که امروز چند صفحه ایی
تذکره الاولیا خوانده بودم و ...
این آخر ترم مسخره
عجیب دلم هوای سی و دو سالگی ام را کرده . فارغ از درس و دانشگاه روی مبل لم بدهم و رمان بخوانم بیرون هم نم نم برف ببارد هر از چند گاهی هم به دخترم که آن موقع چهار سالش می باشد بگویم که مراقب باشد وقتی دارد می دود نخورد زمین !!!!!!
بنده به یک عدد مبل راحت با یک پنجره که منظره ی باریدن برف داشته باشد و دختربچه ایی از آن خودم و یک رمان سنگین و طولانی سخت محتاجم.
بدون ۵ واحد با دکتر عاملی بدون امتحان روش تحقیق دکتر عبدالهیان بدون فکر کردن به تمام چیزهای دلهره آور که همه اش را نمی شود گفت ...
پیوست
۱. من به صبح پنج شنبه و پیاده روی و خیابان ولیعصر بسیار بدهکارم !
۲. راست می گفت تارکوفسکی :"واژه که تسکین نمی دهد . دستمال که اشک نمی زداید." من همچنان پی آن برنامه ی گریه های روزانه را گرفته ام و ول کن هم نیستم تا اطلاع ثانوی!
۳. شما ها چقدر آدم های خوبی هستید . همه .
زندگی با شکوهی است . وقتی با خودم حرف می زنم. وقتی تمام دیالوگ های شب های روشن را از حفظم . وقتی می توانم مدت ها به بچه هایی که توی پارک بازی می کنند نگاه کنم و سیر نشوم . وقتی به راه هایی که نرفته ام فکر می کنم. به این که یک روز می رومشان. وقتی ماهی یک بار رهایی از شاونگ را می بینم که یک وقت خدای نکرده نا امید نشوم. وقتی املی را می بینم که فکر نکنم فقط خودم زیادی تنها هستم. وقتی رویای آریزونا را می بینم که برای چیزی که نیستم ولی می خواهمش بجنگم.
بله . من زندگی با شکوهی دارم !
زندگی بسیار با شکوهی
زندگی شگفت انگیزی
من می توانم از تمام زلزله های درونم تکان هم نخورم حتی . می توانم از آتشی که توی من است خاکستر نشوم. و می توانم وقتی باد دارد مرا می برد شاخه ایی پیدا کنم و بهش آویزان شوم.
پیوست
۱. توی سایت دانشکده دارند به مناسبت روز دانشجو به ما شیرکاکائو با کیک یزدی می دهند. هورت کشیدن آخرین قطره های شیرکاکائو با نی می گوید که زندگی بسیار با شکوهی دارم...
۲. من برای تو اشک می ریزم . دیشب دلم خواست برایت گریه کنم اما خیلی سرم شلوغ بود. بالاخره یک روز برایت اشک خواهم ریخت. من تو را نابود کردم . حالا همه ی دنیا هم که بگویند نه خودم که می دانم من تو را کشتم. اولین باری که تو را دیدم خیلی ضعیف بودی . من بر عکس خیلی شاد و شنگول! تو اما لباس های گشاد می پوشیدی و بلند سرفه می کردی که یعنی مثلا خیلی قوی هستی . یعنی هیچ چیزی تکانت نمی دهد . کاش به من گفته بودی . قبلا استدلال می کردم که اگر می دانستم می فهمیدم باید برایت چه کار کنم . تو هیچ وقت از خودت حرف نزدی . هیچ وقت . و من تو را نشناختم .
دیشب توی کاغذهایم یک دفترچه پیدا کردم که اسم تو رویش نوشته شده بود . همان روزهای اول بهم داده بودی . دفترچه ی خاطرات خودت را . من هیچ وقت نخواندمش . اگر همان روزها خوانده بودم اگر جدی گرفته بودمش اگر ... شاید حالا تو زنده بودی...
( مخاطب این پیوست به عقل جن هم نمی رسد . لطفا خودتان را به زحمت نیندازید)
رویای رفتن رویای ... رفتن
آن قدر در خانه ماند
که خواهرم شد...
" گروس عبدالملکیان"
این خیابان را نه ؛ این جاده را ؛ اصلا این راهی که آمده ایم را برعکس که برویم ... یعنی عقبکی راه برویم می شود زندگی من ! وقتی به چیزی برخورد می کنم تازه می فهمم که چیزی وجود دارد هنوز برای درد داشتن. برای درد آوردن. فکر کن با این همه برگی که این گوشه و آن گوشه ریخته توی این سربالایی فکر کن اصلا موسیقی باشد و ما و شاخه ها ی لخت درختان و برگ و برگ و برگ و کفش ها.... همه چیز حرف از رفتن می زند .
درست یادم نیست رویای رفتن رویای گریز چطوری به سر من راه پیدا کرد . دست نوشته ایی پیدا کرده ام برای حدود شش سال پیش از خودم که می گوید لااقل قدمتش به شش سال پیش می رسد...
من دوست دارم زیاد بنویسم.
من دوست دارم خیلی بنویسم از رفتن ... که حرف یکی دو پست هم نیست حتی
الان خیلی خسته ام و کلی هم کار دارم... .
الان آمدم بنویسم که به خودم بگویم هنوز هستم.
آمدم که باور کنم برای خودم هنوز هم می توانم بنویسم. که می شود فقط خودم منتظر خودم باشم. بدون آخر هفته های خوب حتی . بدون آخر هفته های با پیاده روی ...
پیوست
۱. من یک عکس دارم از رفتن که چون خیلی دوستش دارم اینجا نمی گذارم . باید سیستمی پیدا کنم که قاون کپی رایت در آن رعایت شود. این مهم ترین اثر من تا حالاست . تازه این جا که بگذارمش دیگر فقط مال من نیست که ... . الان اما فقط مال خودم است .
دلم گرفته درست مثل لک لکی که بال هایش را برای کوچ امتحان می کند
تو زیر باران... تو باران ... تو و من زیر باران ... تو ... من ... باران . تو خود باران !
می گویم بهت که دوستت دارم . می گویم که دلم خیلی زود برایت تنگ می شود . آره مریم. معلوم است که زیاد دلم تنگ ... معلوم است که خوشحالم که هفته ایی یک روز می بینمت . خوشحالم که دوشنبه ها که می بینمت هی باران می بارد .
از آن در آهنی که رد می شویم , باران اگر تمام شده باشد زمین هنوز خیس است . بعد با هم آن پیاده روی تنگ را راه می رویم . من می گویم که خیلی کارهای این ترمم سنگین است . تو هم همینطوری هستی . توهم شبیه من هستی . نه فقط برای کارهای سنگین این ترم.
وارد کلاس می شوم , یک صندلی کنار خودت برایم جا گرفته ایی . خوب ... راستش را بخواهی خیلی خوشحال می شوم. خیلی از اینکه جای مرا نگه می داری . از اینکه می دانم کنار تو همیشه جایی برای من هست . اینها که نیازی به گفتن ندارد .
مریم . این روزها مثل لک لک ها شده ام به قول تو . هی می روم . و هی منتظرم که یک نفر مثل تو باشد که برایم دست تکان بدهد و ازم بخواهد که زود برگردم. زود زود . تو اس ام اس می دهی : کجایی؟ این نشان می دهد که هنوز تو برایت مهم است که من هستم یا نه .
خودم را یادم می رود مریم . یادم می رود و وقتی یادش می افتم که با هم سر چهار راه می ایستیم و آخرین حرفها را می زنیم که یعنی خداحافظ . من که دلم از خداحافظی بهم می خورد . حالا دیگر پیش از طلوع هم تو را به یاد من می اندازد
. 
تولدت مبارک مریم . بهت که گفته ام . بدون اینکه چیزی بگویی . بهت که گفته ام چقدر دوستت دارم ...
پیوست
1. دوشنبه ها باران می بارد . روزهای دیگر هم می آید . اما دوشنبه ها حتما می اید . دوشنبه ها کلاسم ساعت 3و نیم تمام می شوم . بگذریم که استاد تا 3و 40 طولش می دهد معمولا .استادمان اعصابش خورد است . هی راه به راه عصبانی می شود . هی بیخودی قانون وضع می کند و خودش لغو می کند. دوشنبه ها ما سر کلاس اعصاب نداریم. راستی دوشنبه ها صبح هم کلاس دارم . این وسطش را بیکارم . از ابتدای ترم تصمیم گرفتم که کلاس صبحم را بی خیال شوم . یعنی اول استاد مرا بی خیال شد و از کلاس بیرون کرد . بعد من بی خیال شدم . اما از تصمیمم چیزی بهش نگفتم . به بچه ها هم نسپردم اما خودشان به استاد چیزی نگفتند . البته بعدا خودش فهمید و شاکی شد که چرا قهر می کنی؟؟؟؟؟
بعد تا ایستگاه می دوم . چون اغلب باران می بارد . و چون دوشنبه ها هیچ تاکسی ایی هوس انقلاب رفتن نمی کند . دوشنبه ها که باران است و هوا مرطوب آدم ها اتوبوس را بیشتر می پسندند.
دوشنبه های بارانی را با طعم دویدن و کتاب و کودک دوست می دارم .
۲.تیتر از شعر های گروس عبدالملکیان است .
اسب های تخیل من در تولد پرنیا
دسته ی آدم ها به هم که می رسند سر و صدا ایجاد می شود . این سر و صدا بسته به میانگین سنی آن آدم ها می تواند بسیار زیاد باشد یا بسیار کم , زیر باشد یا بم , گوشنواز باشد یا گوشخراش . دسته ی آدم ها ممکن است موسیقی گوش کنند با هم . می تواند صدای موسیقی شان بلند باشد یا نه ... به هر حال دسته ی آدمها به هم که می رسند گوشه ایی از خود تنهایی شان را جایی قایم می کنند و به هم لبخند می زنند . گاهی شاد هستند , حرف می زنند , می خندند , بالا و پایین می پرند , می زنند می شکنند , و همه ی اینها با صدای بلند انجام می شود . دیدن آدم ها , آدم هایی که شاد هستند و مدام دور هم می پلکند , آدم هایی که همدیگر را توی شلوغی بغل می کنند و برای هم از ته دل می خندند , در یک کلام دیدن آدم هایی که توی شلوغی خوشحالند (یا لااقل این طور وانمود می کنند) شادم می کند . آن قدر که می توانم مدتها بنشینم و تماشایشان کنم . دسته ی آدم ها وقتی که خیلی خوشحالند صداهای زیادی ایجاد می کنند . صداهایشان اما , برعکس همهمه شان , توی سرم جاری نمی شود , بلکه به دیواره اش می خورد , می شکند و به زمین می ریزد.
دسته ی آدم ها که زیادی خوشحالند و با جیغ با هم حرف می زنند , برای من تصاویر صامت دلنشینی هستند , با صدای بلند سکوت .
از کودکی صدای فریاد زیاد شنیده ام . فریاد های شاد و فریاد های خشمگین .بلند خندیدن. شیون . گریه . صدای گریه کردن . صدای گریه کردن از پشت در حمام . از کودکی اما با صدای بلند حرف نمی زدم.( آدم اگر از حرفی که می خواهد بزند اطمینان نداشته باشد , یا از گوش های شنونده مطمئن نباشد هیچ وقت بلند حرف نمی زند . خوب البته کار شرکتی ایی نیست به هیچ وجه . توی شلوغی که صدا به صدا نمی رسد جلب کردن توجه آدم ها برای اینکه یک جمله بهشان بگویی کار طاقت فرسایی است . ) از کودکی صداها از یک مقداری که بیشتر می شدند راهی به گوش هایم پیدا نمی کردند و از کنارش رد می شدند . مثل صدای بلند حرف زدن آدم ها توی یک حمام عمومی ... زیاد جالب نیست . من هم متعاقبا از کنار گوشهای آدم ها رد می شدم.
توی همین گیر و دارها برای همیشه دیواری بین من و آدم ها توی شلوغی کشیده شد . تخیلم همان وقت ها جولانگاهش را پیدا کرد و آمد بست نشست توی سرم. حالا اطرافم که زیادی پر سر و صدا می شود, وقتی چشم می دوزم به آدمها, تخیلم با تمامی اسب هایش می تازد و رشته های عصبی ام را لت و پار می کند . سرو صدا ها که تمام می شود چیز زیادی از من باقی نمی ماند . بعد می نشینیم با تک تک سلولها , اشک می ریزیم برای رشته ها و گره های عصبی . شام غریبانی می شود که بیا و ببین.
پیوست
1. تمام آدم هایی که دویدن ما را در پی دوربین عکاسی ندیدند یقینا نصف عمرشان بر باد فنا است . پس در نصف دیگرش تقوا پیشه کنند!!!!!!؟
2. بنده ( غیر از بند بالا که تقریبا هیچ کس حواسش سر جایش نبود) تمام مدت جانب شرکت را نگاه داشتم و روی مبل نشستم .


