حکایت کسی که دلش مثل مدادرنگی است
و هی به خودم میگویم : وقتی که باد ... وقتی که باد...
پیوست
۱. این بود حکایت پست های طولانی من !
۲.با تو این شهر لااقل جای زنده مان است . تو که رنگ های تیره می پوشی به عکس من اما شادم می کنی . می آیی و می روی . قدم می زنی توی سر آدم ها حرف می شوی برایشان کشف هایت را به رخ می کشی و می خندانی و شاد می کنی . و سرک می کشم . و سرک می کشیم توی خیابان که شلوغ است تا چشممان به چشمت بیفتد . تو که هستی تا به هوای خفه ی ما تنفس تزریق کنی . هستی که با لباس های تیره ات روزهایم را پر از مدادرنگی کنی . با تو این شهر این خانه ... ارزش تحمل کردن دارد .
۳.ما آدم های تنهایی هستیم و من فهمیده ام که چرا دختری که توی گندم زارها بادبادک بازی می کند توی سر من شکل گرفته . ما تنهایی مان را باید پر کنیم . چیزی که اطرافمان وجود دارد آدم هایی هستند که از خودمان هم گاهی تنها ترند . و این رنجمان می دهد . تنهایی مان مثل بغضی است که هر روزصبح وقتی داریم دست و صورتمان را جلوی آینه می شوییم یواشکی قورتش می دهیم . می آییم وسط شلوغی زندگی می کنیم تا باورمان شود که تنها نیستیم ... با آدم ها دوست می شویم اما از تنهایی مان کم نمی کند . ازدواج می کنیم تا تک تک لحظه هایمان کسی باشد که فقط برای ما باشد اما تک تک لحظه های ما با تک تک لحظه های او تفاوت دارد . این موقع است که به فرزند فکر می کنیم . فرزندی که ناظر تمام لحظات بزرگ شدنش باشیم و تنهایی مان را مرهمی شاید ... که ناگهان تنهایی اش از زیر دستمان در می رود و همراهش بزرگ می شود . بزرگ و بزرگ تر تا تمام در و دیوار و سقف خانه مان را پر می کند ... و او هم مثل ما می رود دنبال کسانی که تنهایی اش را شریک شوند . انسان به عنوان مجاز کل از جزء بی نهایت تنهاست و همچنان دارد تنهایی متولد می کند و تحویل دنیا می دهد .
در ستایش جعبه مدادرنگی
نامهربان ها را ... راستش دقیقا نمی دانم اصلا توی زندگی ام بهشان برخورد کرده ام یا نه . از بعضی معلم ها ی دبستان و ناظم دبیرستان و یک سری دیگر از فعالین سیستم آموزشی در کلیه ی مقاطع که فاکتور بگیریم ... دقیقا یادم نیست شاید مثلا ... نه ... خوب البته یک دو دو تا چهارتای ساده می گوید که این آدم ها وجود دارند .
اما مهربان ها حال آدم را جا می آورند . همه ی آدم هایی که حاضرند با حرف زدنشان منافذ یخ بسته ی سرت را آب کنند یا اینکه به شوخی های بی مزه ات بخندند همه ایی که برایت از دور دست دوستی ( تاکید می کنم دست دوستی زیرا بر همگان مبرهن است که دست دشمنی و لبخند دشمنی و تمسخرانه هم داریم ) تکان می دهند همه ایی که نبودنت را حس می کنند وقتی ناراحتی کنارت می نشینند اما زیاد سه پیچ نمی شوند همه ایی که گریه کردن پیششان شرمندگی ندارد که حاضرند گاهی فقط برایت گوش باشند آدم هایی که شیرکاکائو را دوست دارند آیس پک و شعر و آواز را دوست دارند همه ایی که کتاب را و موسیقی را دوست دارند تو را دوست دارند جعبه ی مدادرنگی را دوست دارند تمام بچه های دنیا و بادبادک ها و موشک ها را دوست دارند ... آدم هایی که لایق دوست داشته شدن هم هستند و لایق پیاده روی کردن توی زمستان و سرما و لایق شنیدن رازهایت و لایق تاب بازی کردن و ... لایق همهمه شدن و حرف زدن و جاری شدن ... اوه ه ه خیلی خیلی چیزها را از قلم انداخته ام بی شک !
پیوست
۱. رنگ می زنم این روزها که یکی از مهم ترین موجودات دنیا جعبه ی مدادرنگی است . رنگ می زنم به خودم به لباس هایم به تمام کلمات .
رنگ ها ... وای رنگ ها ... چه حس خوب اصیلی دارند. سابقه شان به رنگین کمان می رسد و نمونه ی امروزی شده اش من هستم ! البته من چندان دلم نمی خواهد رنگین کمان باشم . رنگین کمان بعد از باران به دنیا می آید . کسی که باران را به عمرش ندیده باشد شخصیت ندارد قطعا . تازه منحنی هم هست . اشکال منحنی حرص آدم را در می آورند . انگار دائم دارد عشوه می ریزد . هم چین رنگ هایش را هم به ترتیب می چیند : بنفش نیلی آبی سبز .... . خوب که چی ؟ فکر کرده مثلا خدای ترکیب رنگ است .
من به شخصه مدادرنگی بودن را ترجیح می دهم . آن هم یک جعبه مدادرنگی . فکر کن یک جعبه مداد رنگی باشی که در دستان کودکی بازیگوش تمام دیوارهای دنیا را نقاشی کنی . بعد نامرتب توی جعبه چیده شوی زرد کنار سیاه کنار قرمز کنار سبزآبی کنار طوسی سفید سورمه ایی بنفش فیروزه ایی ..
۲.خیلی طولانی شد بقیه اش در قسمت بعدی ...
سمفونی همهمه
سکوت صدایش مثل سوت کشیدن است . سوت کشیدن مداوم . ولی یک جور سوت که اصلا گوش آدم را درد نمی آورد . فقط گاهی آدم را می ترساند . یا فکر کن که کسی توی گوشت می گوید : تنهایی... خوب این خودش به اندازه ی کافی می تواند ترسناک باشد . اما بشر این خاصیت را دارد که به همه چیز عادت کند . مثلا به صدای ترسناک سوت کشیدن سکوت توی گوشش . (عجب شاهکاری نوشتم ها ... چه واج آرایی خوبی دارد !)
چیزهای دیگری هم هست . مثلا اتفاق ها صدا دارند . باید قبول کنید که اتفاق هم مثل تمام چیزهای دیگر این دنیا وقتی می افتد صدا می دهد . این فراتر از صدای هیجانات ناشی از آن است . مثل اینکه اتفاق خودش را فریاد بکشد . مثلا .
مثلا باران اگر به حرف می افتاد شک ندارم که سین هایش می زد ( من علاقه ی عجیبی به سین دارم . سین و شین . خیلی حس خوبی بهم می دهند . وجودشان توی دنیا واقعا نعمتی است .تازه صدایی که آدم ها را به سکوت کردن وا می دارد هم همین سسسسسس است .مطمئنم در آینده ی نزدیک ( به قول معصومه ) مرا درگیر خودشان خواهند کرد.)
لازم به گفتن نیست که بلایای طبیعی تماما صدای فحش می دهند . از آن فحش های بد . خیلی خیلی بد . حرف زشت .
اما از این بین صدای بهمن بیشتر شبیه متلک انداختن است. فهمیدنش مستلزم این است که ادارک زیبایی شناسانه تان را به کار بگیرید.نه مثل سیل کثیفی به بار می آورد نه مثل زلزله ناهمواری ایجاد می کند و نه مثل آتشفشان گرم و غیر قابل تحمل است . درست مثل تیکه انداختن . تمیز و صاف و خنک .فقط یک مقداری از رویتان رد می شود .
اما صدای همهمه را دوست تر دارم. این روزها دلم می خواهد همه جا صدای حرف و همهمه باشد . البته خواهشا ولومش را کم کنند . صدای هیاهو خوب است . صدای هیاهو خیلی مهربان است . از آن بهتر صدای حرف زدن است . صدای حرف زدن یک آدم . که توی سرم جاری می شود و تمام منافذ یخ بسته اش را آب می کند . صدای حرف زدن مثل صدای رودخانه است . مثل رودخانه است که در واقع بی خانمان است و دارد دنبال جایی برای زندگی می گردد . مثل من است . مثل نگاه کردن به سحابی عقاب است .
پیوست
۱. مثل تمام اشیاء دنیا منتظر یک اتفاق هستم . و تا اطلاع ثانوی کاری در دنیا ندارم جز اینکه منتظر آن اتفاق باشم .
پیوست
۱. این کسی است که من دیوانه وار عاشقش هستم:

در واقع عکس تمام قدش این است : ببینید!
دانستن اینکه او هست و چشمش به زمین است دلم را آرام می کند.
۲. ما دیوانه هستیم . ما خیلی خیلی دیوانه هستیم ... اصلا نمی شود تصور کرد که ما چقدر دیوانه هستیم. خوبی اش این است که هنوز همه مان برای همدیگر هستیم . خوبی اش این است که هستیم . حتی اگر دیوانه و درب و داغان باشیم . لا اقل هستیم. به شما هم توصیه می کنم هر چه هستید باشید اما باشید . لطفا .
اذیتم می کند این هزار پا که در گوشم دارد پاهایش را می شمارد
من دلم نمی خواهد توی خودم باشم . اما این بیرون دیگر هیچ چیز خوبی اتفاق نمی افتد . نه , این بیرون اصلا چیزی اتفاق نمی افتد . من نمی دانم باید به حرف کدام این من هایی که درون من اند گوش بدهم .که هر کدامشان توی یکی از گوش هایم دارند جیغ می کشند . خسته ام اما نه برای اینکه کار مهمی انجام داده باشم . خسته ام از این گم شدن ها و دنبال خودم گشتن ها . خسته ام از این دل بستن ها و دل کندن ها . من دیگر به هیچ چیز و هیچ جا و هیچ کسی دل نخواهم بست . من دیگر حتی به ثانیه های گذشته و حال و بعد از این هم دل نخواهم بست . اگر روزی خودم را از روی زمین پرت کردم کنار جنازه ام تعجب نکن . دارم چروک می شوم کم کم پیر می شوم.*
تو می گویی فاطمه که توی سر من چی می گذرد ؟
جوابش ساده است : نمی دانم ! این نمیدانم برای از سر وا کردن نیست فاطمه . برای نمی دانم است . توی سرم هزاران چیز می گذرد . هزاران چیزی که مال حالا نیست .
حالا دیگر من دختری که توی راهروهای دانشکده اسکیت می رفت نیستم. حالا دیگر حال شعر خواندن زیر لب را هم ندارم که همه فکر کنند عاشقم. آن موقع به خودم می گفتم بگذار فکر کنند . لا اقل یک عده آدم سرگرمی داشته باشند برای فکر کردن . دیگر حتی یادم می رود برای دل خوشی ام می توانم موشک درست کنم و جلسات جدی را بهم بریزم. جلسات جدی و آدم های جدی . دیگر توان پیاده روی روی اعصاب آدم ها را ندارم تا لا اقل بخندیم . برای لحظه های یواشکی ام فقط یکم راه رفتن روی برگ های خشک حیاط پشتی دانشکده را نگه داشته ام . راه که می روم اما دیگر شعر ندارم که به خودم تقدیم کنم . فقط مدام به خودم فکر می کنم که هی محو می شود و دوباره پیدا می شود . اما این ثانیه ها آن قدر کوتاه است که نمی توانم چهره اش را به خاطر بسپرم . انگار یک نفر هی شیشه ها ی این آکواریوم بزرگ را بخار می کند .
لابد من توی خانه این هستم که دخترعمویم با سن یک رقمی اش کشیده :
و در بیرون این که لیلی کشیده :

راست گفتی دقیق ترش می شود اینکه پیر می شوم . یا به قول یاسمن کوک ام تمام شده .
اما چیزی که من فکر می کنم این است که رفته ام توی لاک خودم. توی لاکی که مدت ها هی ازش فرار می کردم . رفته ام تو و در خروجی اش را گم کرده ام . یک نفر هم انگار دارد از پشت در دیوار می چیند .
اما هنوز چیز هایی توی سرم هست . مثل زندگی کردن در سحابی عقاب . معلق شدن توی آسمان . مثل آن خانه ی وسط گندمزارها . مثل نشستن ام وسط یک عالمه موشک کاغذی .
من یک سازدهنی هم دارم فاطمه که هنوز مرا بلد نیست . دختری هم دارم با موهای بلند شانه نکرده و شلوار پیش بندی که وسط گندمزار ها بادبادک هوا می کند تا من به دنیا بیایم .
این جور موقع ها است که می توانم به آن چیزی که از توی مشت ام , از بین انگشتانم می ریزد بیرون فکر نکنم. این جور موقع ها و وقت هایی که می بینم هنوز چای وجود دارد . هنوز نیمه شب وجود دارد. هنوز ممکن است توی نیمه شب که دارم چای می خورم تو اس ام اس بدهی که : شادی الان باید خونه ی ما باشی تا با هم فیلم ببینیم. و وقت هایی هم که فهیمه ایی وجود دارد که وسط حرف زدنش با تو به یاد من باشد و با هم دو تا جمله ی خارجی ! رد و بدل کنیم. و وقت هایی که بتوانم برای کسی فیلم بیاورم . یا ببینم آدم هایی هستند که میخواهند بهشان کتاب معرفی کنم.
وقت هایی که تهمینه یادش می آید بپرسد : do you?
اما هیچ کدام اینها باعث این نمی شود که یادم برود همه ی شما دارید با سرعت نور از من دور می شوید . و بعضی ها بیشتر . آن قدر که روی فن می نشینند . آن قدر که با هم می رویم روی چمن ها می نشینیم تا همدیگر را یادمان نرود . البته من توی لاک خودم هستم. لاک پشت ها که نمی توانند پرواز کنند. من سر پر سودایی داشتم . الان حوصله اش نیست که بگم دقیقا یعنی چه . اما سرم را می کوبم به دری که دارد دیوار میشود و بنگ ! همه چیز تویش بهم می ریزد . بهم می ریزد . آن قدر که هنوز موقع رعد و برق های وحشتناک نرسیده بیخودی از خواب می پرم و می بینم توی کتابخانه ام. آن موقع ها دلم می خواهد فریاد بکشم از لرزش تمام اعضای بدنم.
من دندانهایم را زیاد به هم فشار می دهم که حرف از تویش نزند بیرون .
چند روز قبل یک اگهی دیدم : گم شده , عقب مانده ذهنی , کر و لال , دیالیزی , با ورمی در دست چپ . نمی دانم ربطش به من چیست . اما یکم نگاه کن . می شود توی من پیدایشان کرد .
به قول مهشید : می دونم هنوز خدا ه هست .
خوب اگر نمی دانستم که نفسم را حبس می کردم و تا هزار می شمردم .
ببین دکتر عاملی من این همه پست نوشتم. خودت گفتی فضای مجازی زیبا . ببین تازه هایپر لینک هم دارم . مولتی مدیا هم هست . اگر می بینی برای آن یکی وبلاگ دل نمی دهم برای این است که دلی وجود ندارد . وقتی که آمدم قرار نبود این طوری باشد اما شد . تو هم که از این دانشجو ها خوشت نمی آید و هی می گویی پژوهش ! ندارم دکتر . پژوهش ندارم . همه اش را گذاشته ام سر اینکه تکه های خودم را از گوشه و کنار جمع کنم و بهم بچسبانم ببینم آخرش چی از آب در می آید .
راستی به دکتر عبداللهیان هم بگو که من اگر نمی خندم برای این است که خنده هایم را نگه داشتم وقتی بچه ها مسابقه ی تلفنی می گذارند , وقتی خوشحالند نزنم توی ذوقشان . چون کم آمده از خنده هایم . چون به من کم فروشی شده .
فلسفه ی نقطه ایی من می گوید که هیچ کاره بودن شغل همه ی ماست .
و دنیا خیلی لابد بزرگ است که این همه دریا توی خودش دارد . پس به احترام بزرگتر صدایم را زیاد بلند نمی کنم.
بعد وقتی بغض حسابی دارم پدرم را در می آورد شایان یک غزل از حافظ می آورد و می گوید : معنی اش کن .
تازه هنوز چیزی توی همه ی ما وجود دارد که مثل شمشیر دو لبه است , به قول اندی اسمش امید است .
* از من در نمی دانم کی .
تیتر هم از شعر های علی محمد مودب است .
دنیای شما که رنگ عوض کرده
اما به قول مودب : آدم بشو نیست این آدم ....
حالا فهمیدم چرا تمام این چند روز را توی حال خودم نبودم. و بیشتر از همه دیروز . راستش از شما چه پنهان که بعضی ها خود را صاحب شما می دانند . فکر می کنند لابد حق بیشتری دارند . من می دانم اما که این طور نیست .
بعضی ها هم خواستند با اسم شما خودشان را تبلیغ کنند . یک زمانی شما نماد روشنفکری بعضی ها بودید . یک زمانی اسمتان و سوابقتان دلیل مطرح شدن دوباره ی سنتی تر ها . بعضی ها پشت چشم برای من نازک کردند که یعنی خیلی بیشتر با شما دوست بوده اند . بعضی ها هم هی اسمتان را توی بوق و کرنا کردند که بله ما را خیلی دوست داشت ... .
حالا خیلی چیزها عوض شده . و من فهمیده ام , دنیای شما هم مثل تمام دنیاهای دیگری که از ترس بهشان پا نمی گذاشتم چرک است . سیاه است . و پله های زیادی دارد . من از پله ها خوشم نمی آید . من بیابان را دوست تر دارم که تویش گم شوم . شما حالا خوابیده اید . شما حالا لابد از هزار و یک جور عطر و ادکلن آدم هایی که از کنارتان رد می شوند نفستان بند آمده .
امروز را من برای شما عطر نمی زنم.
پیوست
۱. دوست عزیز بانوی مهربان . صفحه ی وبلاگتان برای من باز نمی شود تا جواب سوالتان را بدهم .
۲.اینها که می گویند یک سال گذشته . من اما ... چیزی نمی گویم



