تبليغاتX
فصل شکفتن

حواسم نبود و ... هستم

می فهمم طاهره .



این روزها تقریبا تمام احساس هایت را تجربه کرده ام .
انتظار چیزی که وجود ندارد را چشیده ام
از بین رفتن خاطرات را به چشم خودم دیده ام و فهمیده ام که عکس ها دیگر کاری نمی توانند بکنند
سوال های بدون پاسخ را
رفتن و از نیمه ی راه برگشتن را
گم شدن و پیدا نشدن را
بغض هایی که سر باز نمیکنند
و اشک هایی که هر چقدر می آیند تمام نمی شوند
دوباره ایستادن سر پله ی اول را
زمستان را
برف را
و فهمیده ام چرا  توی خانه ی همسایه تان گفتی نمی توانی قرآن برایش باز کنی.
 
می بینی طاهره ! من  شبیه تو ام . از تو  گاهی تنها ترم. شاید تو از من تنهاتری .  ما از هم دیگر تنها تریم.
دلم گرفته طاهره . دلم برای روزهایی که هیچ وقت نبوده اند تنگ شده . دلم برای چیزی که نمی دانم چیست می تپد . دلم می تپد و من را بی خودی زنده نگه می دارد . برای تمام لحظه هایی که نیست . که نبوده است اصلا هیچ وقت . که نخواهد بود ... حتی .
این روزها طاهره , هی چمدانم را می بندم , روسری ام را سرم می کند , می روم تا سر کوچه و ... .
نمی شود
همیشه یک نفر هست که اسمم را صدا کند و بپرسد : کجایی؟

چند روز است به آدم ها می گویم : استخاره هایشان خوب است , خیلی خوب ... .


پیوست

1.دلم را خوش کرده ام به زمستان که قرار است بیاید و قرار است لباسهای گرم بپوشم .
دلم را خوش کرده ام به این که هنوز شب سکوت کویر وجود دارد
دلم را خوش کرده ام به آدم هایی که دارمشان و آنهایی که ندارمشان
دلم را خوش کرده ام به اینکه دنیا خیلی کوچک است
دلم را  به شعر هایی که هنوز نخوانده ام خوش کرده ام
دلم را  به این نقطه چین ها ... خوش کرده ام
و توی این ... ها  گم کرده ام
دلم را به گم شدن و پیدا نشدن خوش کرده ام .
خوش کرده ام به حیاط پشتی دانشکده صبح های زود که هیچ کس نیست,  دلم را .
به سازدهنی خوش کرده ام اش  . 
دلم را که دارد می تپد ... که دارد می تپد ... که دارد الکی می تپد ... که گاهی سرم را کلاه می گذارد و اصلا نمی تپد اما من فکر می کنم دارد می تپد ... بعد بهم می خندد ... و من می فهمم که فریب خورده ام ... که می توانستم مرده باشم اما حواسم نبود ... حواسم نبود و حالا هنوز هستم.

هستم برای زمستانی که قرار است جای پایم روی برف هایش بماند.


2. بازی را دوست دارم تهمینه . چه توکای مقدس اختراعش کرده باشد  , چه تو نوشته باشی.

!! نوشته شده توسط شادی | 13 | 87/06/29

حدودا هستم!

  قرار است این حرف ها را این جا ننویسم .  همین حرفهایی که توی دل من اند . همین هایی که به کسی هم نمی شود گفت . همین ها دیگر ... قرار است ننویسم. قرار است ... طبق یک قرار ننوشته .
اما حالا خودت بگو چه کارشان کنم؟ حرف هایی که معطل مانده اند ... و همه شان را خودت می دانی . همان هایی که همیشه بدون جواب ماندند...
بله . قرار است ننویسم.
من هیچ کدام اینهایی که می گویی نیستم. من هیچ کدام اینهایی که خودم فکر می کنم هم نیستم. من یک چیزی سوای این ها هستم. یک چیزی سوای اینهایی که هستم. یک چیزی که تا به حال نبوده ام. من یک چیزی هستم غیر از اینهایی که تو دیده ایی. من ... حیف که قرار است اینها را ننویسم. فقط بدان که من یک چیزی بین دانه های برف و نوشتن هستم. یک چیزی بین خندیدن و تاب بازی کردن ... یک چیزی که در حال رفتن است ... یک چیزی حدود محو شدن .
!! نوشته شده توسط شادی | 22 | 87/06/22

 آسمان که آبی نیست . زمین هم خیلی کثیف است . برگ های درخت ها هم دوده گرفته اند . تو هم ... که نیستی.
ترجیح می دهم چشم هایم را به روی دنیا ببندم.
!! نوشته شده توسط شادی | 17 | 87/06/20

چیزهایی که او به من نگفت

2.

مداد رنگی ها را برداشتم و تمام سازدهنی هایش را آبی کردم. از گوشه ی سمت راست خانه مان صدای موسیقی آمد  . موسیقی ملایمی که فقط  آشنا بود برایم. انگار هر روز گوش داده بودم اش و فراموش اش کرده بودم. انگار فقط یک ثانیه توی تمام زندگیم قطع شده بود و حالا دوباره داشتم می شنیدم اش و صدای کودکانه ایی داشت نت ها را توی گوشم به صدا در می آورد و پش بندش می خواند: وقتی که باد... وقتی که باد...
ما باد را خیلی دوست داشتیم. مخصوصا که غروب های تابستان می پیچید توی برگ ها . باد بود که بچه ام را از بالای یک جایی پرت کرد روی زمین . همان جایی که ارتفاعش زیاد است ... . اما با این همه خوب یادم هست که هر دویمان باد را دوست داشتیم. یادم هست که می گفت : "کاش صدای من مثل باد بود ، تو تا به حال توی برگ ها قدم زده ایی؟ باد هر روز این کار را می کند. " بیشتر وقت ها همین طور که صدای باد را تقلید می کرد روی دست های من خوابش می برد .
و یک شب باد کار خودش را کرد. داشتم از پشت پنجره حیاط را نگاه می کردم . برای خودش هو هو می کرد و توی حیاط می رقصید . بهش خندیدم . برگشت و دست تکان داد. باد همان موقع ها بود که پیچید به دست هایش .
آخر شما که نمی دانید وقتی که باد ... وقتی که باد ...


سوال قسمت دوم:
سازدهنی ها چه صدایی می دهند؟
پاسخ: صدای دریا می دهند اما وقتی باد را ببینند صدای موج هم ازشان به گوش می رسد. تازه سازدهنی ها باید از دل دیوار بیرون  آمده باشند

(قسمت اولش را توی دو تاپست پایینی بخوانید. البته من هنوز نقطه ام و نه چیز دیگری!)
!! نوشته شده توسط شادی | 21 | 87/06/12

حرفهای یک نقطه ی کور







                                                                      .





این حکایت من است . نیازی هم به هیچ حرفی نیست . حکایت من است که تا به حال ناگفته بود. یعنی همین یک نقطه هم زیادی است . یعنی باید پاک شود . اما سمج است.
!! نوشته شده توسط شادی | 20 | 87/06/06

چیزهایی که نمی شود بهش گفت

1.
من اما بچه ام را سر راه هم نگذاشتم. حالا بماند که چطوری پیدایش شد اصلا . آن موقع هنوز موسیقی را نمی فهمید . خوب تو بگو چه ربطی دارد . من می گویم اصلا اگر بچه ی من است باید بلد باشد . حالا یاد گرفته . خودم هم بفهمی نفهمی نت ها را یادش داده ام. اما خوب بچه است هنوز حالی اش نیست . هی می آید بغل گوشم های و هوی می کند , هی دو  ر  می   فا  ... اصلا ولش کن . بهش می گویم نکن  . بلند می زند زیر خنده . می گوید بزرگ که شدم می خواهم با تو ازدواج کنم.
بچه ام را حتی بیرون هم نیاوردم از خانه . زجر آور است دیگر . ببینی چه طور نگاهش می کنند  . من که تاب  کج کج نگاه کردن های شان را نداشتم. همچین هم لبخند می زدند که کسی نمی فهمید فکر می کرد محو زیبایی اش شده اند . خوب خودم می دانم که زیبا نیست . حالا انگار همه چیز به همه ی آدم ها  ربط داشته باشد هی می آیند می پرسند که : چند سالش است ؟ خوب رشد می کند؟ کلاس چندم است ؟  درس اش خوب است ؟ چی می خورد ؟ چه جور رژیمی؟ چه جور دارویی ؟ من یه دکتر خوب سراغ دارم که به درد این طور مریضی ها ...   خوب بچه ام پنج شش سال پیش از پشت بام یک جایی افتاد زمین . ارتفاع زیاد بود , خودم هنوز مانده ام که چطور شد نمرد . ناقص شد یک کم. خوب راستش مخش تاب برداشت . در واقع دیگر مثل بقیه نبود. اصلا بعد از آن خیلی کم قد کشید . انگار که هر روز با پتک بکوبند توی سرش مثلا . به من که باشد می گویم حتا آب هم رفت . دکتر ها عقیده دارند همه چیز سطحی است . من نه . خوب من که بهزیستی نمی فرستمش قطعا . شب ها گاهی ناله می کند اما . من دوست دارم. حتی این طوری ناله کردن هایش را . هی می روم بغل گوشش  سی   سل   فا  می  ر  ... . گاهی تا صبح   . خوب معلوم است که درد دارد. اصلا در حالت عادی که  می خندد هم درد می کشد . خوب می دانم دیگر . آخر یک طوری می شوم همش . فکر کن یک چیز سنگینی توی تمام تنم  منتشر بشود . هی مدام  دلم هری بریزد . بعد توی سرم مدام سنج بزنند . 
توی خواب هی بهم می گوید : دیدی رعد و برق ترس دارد؟ می گویم : آره  ؛  تو کی بر می گردی .
صبحی رفته ام نان بخرم دیدم  نشسته توی ایستگاه اتوبوس  , تک و تنها . کوله اش را هم گرفته دستش که من رفتم. محکم دستش را گرفتم تا کسی ندیده ببرمش خانه . بهم گفت : این اتوبوس ها ببین چه جوری صدا می دهند ! 
در ها را قفل کردم , یک نفر را هم آوردم برای پنجره ها حفاظ درست کند , خودم هم بست نشستم توی خانه  و هی زیر نظرش گرفته ام. حالا هی ساز دهنی می کشد روی دیوار ها . من نگاهش می کنم. بعد با هم نشستیم به گریه . سیلی راه افتاده بود که نگو.
می گوید : بگذار بروم بیرون . من نگرانش هستم. اصلا همین عادت روی دیوار خط خطی کردنش . خوب اینها را که نمی شود بهش گفت . بچه است.

!! نوشته شده توسط شادی | 21 | 87/06/02