تبليغاتX
فصل شکفتن

این خانه واژه های نسوزی دارد

این ها پیرم می کنند. همین ندانستن ها , ماندن ها , منتظر ماندن ها . می دانی ؟ دلم می خواهد تمام آدم های دنیا را معطل خودم کنم. دوست دارم حتی سحابی عقاب را چشم به راه بگذارم . دلم می خواهد آن کسی نباشم که زودتر می رسد و تا آمدن دیگری تنها می ماند. دوست دارم وقتی برسم که بقیه بگویند : خوب بهتر است شروع کنیم . برای شام خوردن , برای سینما و تئاتر رفتن , برای دویدن , برای یک استکان چای نوشیدن حتی .
راستش را بخواهی خسته ام. راستش را بخواهی اگر , هوا بد جوری گرم است و دارم کم کم چروک می خورم. من از نفس های بعدی خورشید می ترسم که هی شیشه ی دنیا را بخار می کند , بخار می کند , آن قدر بخار که تار می شود که نبینم. می ترسم پشت پیچ بعدی یک عدد خالی منتظرم باشد و پایین پرتگاهی که مه تمامش را گرفته , حتی جاذبه ی سیب نیوتون هم انتظارم را نکشد.
این طوری است که من پیر می شوم و همین روزها می رسد روزی که استعفایم را تقدیم این شهر می کنم و تا بعد  ... سقوط . اما  سکوت هم ...
سکوت درست مثل کسی که سالهاست توی سر من بست نشسته و دارد تخمه می خورد لابد که وقت ندارد حرف بزند . انگار مثلا کوله اش را بر داشته که برود  و من دم در گیرش انداخته باشم.

حالا تو هی مرا وسط عکس های تکی بکار که سبز شوم , این خانه دلگیر است , دلگیر است , و کلید هایش را همین روزها تحویلت می دهم . بعد سرم را می اندازم پایین و از کنارش می گذرم. و پنهانم تمام این وقت ها . پشت تمام صندلی ها , میز , لای کتابهای کتابخانه ی خاک گرفته , توی تمام بنفش های کاغذ رنگی ها .
اما سکوت و کلید هایی که مال من نیست و بخار دهان خورشید و نیروی از دست رفته ی گرانش است که مرا دیوانه می کند هم چنان. آن قدر که بالای این پل بایستم و یک به یک برای تمام چراغ هایی که خاموش می شوند دست تکان بدهم.
بقیه اش را تو بنویس . 

پیوست
1.نمی دانم این کدام مرض است که گرفته این شهر را . سکوت به جای جواب هایی که باید بشنوم. باور کن آن قدر خسته ام که نای افتادن هم ندارم. ( بعدا به شعر هایم رجوع کن ) تو هم که رسما به هر چه به خودت مربوط می شود هم بی اعتنا شده ایی .

2. یک فنجان قهوه جلوی من است
 من : تو چه جور قهوه ایی دوست داری ؟
 م:  نمی دانم( و فنجان مرا می کشی طرف خودت و یک قلپ می خوری و )
     فکر کنم قهوه دوست ندارم!
!! نوشته شده توسط شادی | 23 | 87/05/30

من از آن روز که در بند توام , آزادم

حالا من , هر گوشه ی این شهر را که نگاه کنم  یک دلیل هست که آرامم کند . آنقدر آرام که فرو بریزم , آنقدر آرام , آرام  , آرام... فرو بریزم که شهر هم به همراه من فرو بریزد و آرام بهم بریزم آرام , آرام هر چه هست را  جا بگذارم  یک گوشه ایی که این شهر ,
                                          هر گوشه ایی و در هر دستگاهی که بخوانم
                                                  
                                                                                         تو تکرار شده ایی ... آرام , آرام , آرام.
                                                                                         و اینها همه تو نیستی.
                                                                                                               




پیوست

1. ساقی من, این منم تکیده ترین تاک
   از تبر مست ناامید شدم پاک
   دست به دامان ابرها شدم امشب
  صاعقه ایی کاش راحتم کند از خاک
  ساقی من ! تا کجا به خویش بپیچم
  درد کمی نیست بی نصیبی از افلاک
  هیچ امیدی به التیام ندارم
  اشک مریزید پای این تن صد چاک
  ...
                                  سید صابر موسوی

2. پیوست 1 را  اگر اهل شعر هستید که لازم نیست بگویم  , و اگر نیستید بخوانید حتما و چند باره بخوانید که عجیب حالتان را جا می آورد.

3. راستی من کجا بودم آن روزها ... من کجا بودم . من یک گوشه ایستاده بودم. یک گوشه ی دور افتاده ی غریب  و فکر می کردم چقدر  همه چیز نزدیک است. تو کجا بودی آن روزهایی که همه چیز برای من آسان و نزدیک جلوه می کرد ؟
!! نوشته شده توسط شادی | 14 | 87/05/25

فکر کردی فقط خودت بلدی؟

 آمدم که بنویسم. آمدم اما ... . نوشتن ... نوشتن ...  .

تو اگر خیلی راست می گویی بخوان :

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پیوست

۱. پایان من ... پایان چیزی که نیست.

۲. سحابی های عزیز    جواب مرا زودتر بدهید . سحابی عقاب هم لطفا خودش را هر چه سریع تر برساند  چون اینجانب به یک عدد آغوش گرم نیاز دارم. 

 

!! نوشته شده توسط شادی | 11 | 87/05/20

چند دقیقه نبودن

توی این شلوغی و گرما  توی این همه ترافیک آدم و صدا و ماشین و زندگی  دلم  یک کم زندگی نکردن می خواهد .  تصور می کنم همه مان  یک زمانی زندگی نکردن را تجربه کرده ایم . حالا دلم برایش تنگ شده .  زندگی نکردن  از نوع کاملا احمقانه اش. زندگی نکردن  مثل قدم زدن توی برف  توی خیابان بدون هیچ نوع ترافیکی . زندگی نکردن مثل پیاده روی با یک نفر دیگر  حداکثر . یک نفر که غزل های تازه حفظ باشد  یا  حتی  فیلم های قدیمی را که صدبار دیده ام با اصرار برایم تعریف کند. زندگی نکردن از نوع نداشتن هیچ گونه حدس و گمان در باره ی اینکه فردا چه می شود ؟ زندگی نکردن مثل رفتن به کافی شاپ و پنج شش ساعت مدام سکوت کردن و قهوه خوردن. زندگی نکردن مثل نبودن حتی توی خواب های آدم ها .  زندگی نکردن مثل فراموش کردن ... . مثل از یاد بردن . مثل رفتن . مثل منزل به منزل رفتن به سبک هولدن .

 

پیوست

۱. دلم می خواهد حالا که هستیم  لااقل یک روز برویم جایی که بشود  چند روزی فقط قهوه و بستنی خورد و سکوت کرد.

۲. من نمی فهمم منظور خیابانی وقتی که گفت : "رژه ی کاروان ورزشی ایران تاثیر گذار بود" دقیقا یعنی چه ؟ منظورش رنگ لباسشان بود  سبز فسفری ؟ یا مثلا نوع لبخند زدنشان  دقیقا چه ؟

!! نوشته شده توسط شادی | 20 | 87/05/18

منم که شهره ی شهرم ...

 دلتنگی حالا ی مرا  هر طور که حساب کنی  بیشتر از اینهاست . اما این منم که به طرز شگفت آوری به روی خودم نمی آورمش . این منم که تمام دنیا را از ترس اینکه بالا نیاورم مرتب قورت می دهم و یک آب هم رویش. دنیا گاهی هم شیرین است . گاهی هم ... شیرین . و تو گاهی توی بهم ریختگی اش از خواب بیدارم می کنی که به همه چیز که به طرز بهم ریخته ایی منظم چیده شده نگاه کنم. وحشت همه ی وجودم را می گیرد .

 

پیوست

۱. من دیوانه وار عاشق سحابی عقاب هستم. من دیوانه وار ... من ... .  من دیوانه وار عاشق سحابی عقاب و نیروی گرانش و یک چیزهای دیگری هم شاید توی این دنیا ی بهم ریخته ی با نظم و ترتیب هستم. و عاشق باد هستم و پشت بام و سرما و ... . دنیا ... دنیای گاهی شیرین .

۲. و جهان با دنیا فرق دارد. خیلی هم فرق دارد. جهان ممکن است سحابی عقاب به میزان لازم داشته باشد. دنیا ممکن نیست.

!! نوشته شده توسط شادی | 6 | 87/05/12

زباله ها

یک چیزهایی این دور و برها هستند که باید دور ریخته شوند.

چه می شد اگر تو اینجا بودی و اینها نبودند؟  انگار مثلا هفت آسمان تالاپی می افتاد زمین . نه ... حقیقتا الان برایم جالب شده . چرا ؟ سوال من از کل عالم هستی همین است .حتی سحابی عقاب هم الان موظف است پاسخ دهد. چرا ؟  من به سبک نگین  تا زمانی که پاسخم را از این ها نگیرم سکوت می کنم و یک بازوبند هم می بندم و ... علی الحساب چند تایی شعار تهدید آمیز هم روی پلاکارد می نویسم که یعنی بچه بازی نیست.

 

یک چیزهایی اما ... که باید دور ریخته شوند . آشغال دانی های دنیا پر شده اند . چرا ؟

!! نوشته شده توسط شادی | 5 | 87/05/11

مثلا تو مرا ندیدی

بعضی چیز ها

زیبا هستند

بعضی چیزها

      فقط جالب اند

      و در بهترین حالت

                              دوستشان داریم

 

 و بعضی چیزها

دست نیافتنی اند ؛

مثل وقتی که باد

                                با موهای بلند دختری عشق بازی می کند,

                                که می رود پهلوی موج ها بخوابد

                                          در دریایی طوفانی.

 

پیوست

۱. غم انگیز است اینکه بخواهی پیاده راه بروی  . در شهری  که  به اصطلاح مردانش هر طور شده دلشان می خواهد دستی بهت برسانند. معلوم نیست  اصلا معلوم نیست این وسط با این همه مشکلات عمده ی بشری توی خیابان دنبال چی می گردند. غم انگیز است این که تو خودت هم یک کم گیج بزنی !  یعنی دقیقا اینکه توی حال خودت باشی و ناگهان یک نفر مورد عنایت قرارت دهد. غم انگیز است در جواب نگاه تند تو  با نیشخند بگویند ببخشید . این ببخشید گفتن هم حکایت عجیبی دارد ها!

۲. این که  پست امروزم و به خصوص پیوست ام مغایر با یه سری چیزهاست  به خودم مربوط است . اینکه صریح نوشته ام یا ننوشته ام هم به خودم مربوط است . اصلا کلا همه چیز به خودم مربوط است.( شما بهش محل ندین َ  حرف خودتونو بزنین) 

!! نوشته شده توسط شادی | 3 | 87/05/07

به من خندیدند. با چشم های خودم دیدم. و به روی خودم نیاوردم. به من خندیدند چون بلد نبودم  حرف های فیلسوفانه بزنم . و چون کلمه های عجیب و غریب شان را نمی فهمیدم. چون هیچ خاطره ایی از ایل و تبارم نداشتم که بهشان بگویم. چون گیج می زنم همیشه . چون بعضی رفتارهایم در ۱۳ سالگی مانده . خودم می فهمم . اما لزومی نمی بینم که تلاشی هر چند ناچیز در تغییر وضعیت موجود ایجاد کنم.

من  همینی که اگر کفش هایش بند داشته باشد همیشه باز است  من  که پله ها را دوست ندارم  چون گیجم می کنند  من  که شمارش و هر چه به تعداد و کمیت مربوط باشد عصبی ام می کند   و  از اشک ریختن هیچ واهمه ایی ندارم برایشان مسخره هستم  . 

حالا یک راز بگویم :  همه شان هم برای من مسخره هستند. و به همه شان تا حالا بارها خندیده ام.

 

پیوست

۱. نمی دانم دقیقا کدام یکی از اعضای شرکت ناپرهیزی کرده و کاری!!!! انجام داده که همانا تاسیس وبلاگ شرکت است .

۲. دندان پزشکم دیروز در چهارمین جلسه ی دیدار مان  از چشمم افتاد . نه که فکر کنید قبلا چشمم را گرفته بود ها . من فقط تحملش می کردم. تمام این مدت هیچ اعتراضی به شیوه های مختلف سلاخی اش که در پس آمپول بی حسی پنهانشان کرده بود نکردم. اما  دیروز بعد از تعریف کردن یک خاطره ی فوق العاده بی مزه   آخرش اعتراف کرد که دروغ گفته بعد از چشمم افتاد .

۳. شیدا !!!!  کاش لااقل می نوشتی . کاش می فهمیدم الان توی دلت چه خبر است . شیدا دلم یک عالمه برف می خواهد  .   

!! نوشته شده توسط شادی | 3 | 87/05/02