خیلی زحمت کشیدید که بزرگ شدید!
به سرم که
زد بنویسم , کلمه ها دسته دسته از توی سرم پریدند . انگار یک عالمه گنجشک با هم از
روی سیم های تلفن بپرند.
بچه که بودم بقیه با نگاه ها و حرف هایشان همیشه می گفتند که برادرم از من خوشگل تر ودوست داشتنی تر است. یادم هست توی بچگی به خودم می گفتم : اینها هیچ کدام نمی فهمند. همه شان دارند اشتباه می کنند. معلوم بود که من هم خوشگل تر بودم هم دوست داشتنی تر!
عصر ها می رفتیم بیرون بازی . مادرم همیشه شایان را می سپرد به من. کار خوبی نمی کرد. چون من هم دختر ها را صف می کردم که شایان را بغل کنند. وتا شب نمی دیدمش ! به نوعی بدم نمی آمد که باهاش یک معامله ایی راه بیندازم. اما آن موقع متاسفانه خواسته و آرزویی در زندگی نداشتم که به خاطرش شایان را اجاره بدهم به دخترها.
زن دایی ام برایم عروسک خریده بود. ازم پرسید اسمش را چی میگذاری ؟ گفتم رضا ! گفت رضا که اسم پسر است . و من با تعجب نگاهش کردم. یعنی چی که اسم پسر است . متوجه نبود که اسم آن عروسک رضا است . از همان اول اسمش همین بود. آن جا من به تفاوت اسم های دخترها و پسرها پی بردم.
هفت سالم که بود پدر و مادرم به صرافت افتادند که من هنوز شغل آینده ام را انتخاب نکرده ام. بعد بهم یاد دادند که هر جا ازم پرسیدند بهشان بگویم که می خواهم دکتر شوم! گفتن این جمله همین قدر برایم عجیب بود که مثلا بگویم دلم می خواهد در آینده علوم ارتباطات بخوانم ! همیشه تصویر سیاهی می آمد جلوی چشمم. بعد ها فهمیدم که من فقط برای دو کار در دنیا ساخته شده ام : یا باید مکانیک شوم. یا گوشه ی خیابان بنشینم و عکس آدم ها را بکشم.
تا شش سالگی از اسمم خجالت می کشیدم . اسم عجیب و مسخره ایی به نظر می رسید. هیچ کجا اسم خودم را فاش نمی کردم . خیلی ها در بچگی من فکر می کردند احتمالا لال هستم که جواب اسمت چیه را بلد نیستم. فکر می کردم مادرم مرا دوست نداشته که اسمم را گذاشته شادی . و تمام این سال ها را با حسی آمیخته با دور افتادگی سپری کردم.
شب هایی که حوصله ی مسواک زدن را نداشتم تا خود صبح به کرم ها التماس می کردم : تو رو خدا امشب دندان های مرا نخورید. آخر یکی نیست به این آموزش و پرورش بگوید چرا با من این کار را کرد ؟ خلاصه تا صبح کارم همین بود.
یک لباس صورتی بد رنگ داشتم. لباس خواب بود به اصطلاح . اما فقط موقع هایی که برای خودم نمایش اجرا می کردم می پوشیدمش. و باهاش نقش دخترهایی را بازی می کردم که ازشان متنفر بودم. یادم نیست دقیقا چه جور دخترهایی.
عمویم که آن موقع هنوز بیست سالش هم نشده بود از زور بیکاری برای من میز تحریر ساخته بود . من و شهاب هم بعد از دو سه روز که کاملا در حالت آرامش به سر می بردیم , یک روز ظهر بعد از وظیفه ی خطیر خواباندن مامان , دو تا از پایه هایش را شکستیم و باهاش سرسره درست کردیم . من که بدجنسی را آن موقع تازه یاد گرفته بودم می رفتم رویش می خوابیدم که شهاب بازی نکند.
خوب .. . بقیه ی بچگی هایم هم مثل بچگی های همه تان راز است .
دلم می خواهد کلا از خواب بیدار شوم . یعنی بدون اینکه دچار مازوخیستی , چیزی شده باشم دلم یک رعد و برق عظیمی می خواهد که کلا از خواب بپراندم و بعد از اینکه حالم سر جایش آمد بفهمم که همه چیز در امن و امان است.
فکر کن یک روز از خواب بیدار شوی و بفهمی کلا تا به حال خواب بودی و تازه بیدار شده ایی.
پیوست
1. فاطمه اولاد؟؟؟ تو به روح اعتقاد داری؟
- نه
خوب پس فعلا رک باش مورد آخر تا برگردی .
مادر مگه این همه بچه هایش را تک وتنها به امان خدا رها می کند؟ بیا ببین وقتی نیستی رحمانی صبحانه نان و پنیر و نوشابه می خورد! ( این قسمت خدایی در حد اگه به مامان نگفتم های دبستان بود .)
2. باید تو را به خواب ببینم , شاید
یا در یک قطار موازی
با قطاری که هر صبح سوار می شوم
و ایستگاه آخرش خانه ی توست ,
وقتی که تو نیستی .
غلام همت آنم ...
...
ولش کن , هر چه بگویم همان حکایت همیشگی است.
من هستم و یک کوله پشتی که مدام بهم چشمک می زند و جایی برای رفتن که ندارم!
کاش یک بار فقط دلمان را به دریا می زدیم.
ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش
یک گوشه دراز کشیده بود ,
اون پشت ها
زل زده بود سمت ماه , و هر ازگاهی سمت انگشتی که ماه رو نشونه گرفته بود.
دستش رو گرفتم که بلندش کنم
اونقدر خسته بود که حتی نای تکون خوردن هم نداشت.
حالا چند روزه روی دست های من خوابش برده .
پیوست
1. فکر می کنم دندان پزشک تنها کسی است که وقتی بهت می گوید :" دهنتو ببند !" خوشحال می شوی.
بر سر آنم که گر ز دست بر آید...
حق با "تو"ی توی خوابهایم بود . این روزها انگار برای من دیر است ! روز هایی که بی خود هی کش می آیند. تا شب بشود جان آدم در می رود. و من مثلا زنده هستم که کسی کاری به کار مردنم نداشته باشد.
این اعتراف من است که دلم برای تو و تو و تو و تو و تو و تو و ... تنگ شده. دلم برای آن گوشه ی خیس خندیدن هایم تنگ شده . دلم برای آن دلهره ایی که مدت هاست ندارم تنگ شده .هر چه بود همان دلهره ها زنده ام می کرد. تازه ام می کرد . مثل بارانی که مرا می کشاند تا زیر ابرها که تمام سرمای آن روز صبح را ولگردی کنم. بر عکس دلهره های اخیرم که پیرم می کنند.
حالا غمی ندارم. حالا به خودم دستور داده ام که غمی نداشته باش . فاصله اما دارد کار خودش را می کند. انگار چیزی نزدیک من بود که حالا در دوردستها نقطه شده . یک نقطه ی سیاه. و من منتظرم. انگار یک نفر قرار است حرفی را به من بگوید.
پیوست
۱. اگر توی دنیا فقط ۳ چیز باشد که من ازش بترسم یکی اش رعد و برق شبانه است
دومی: دندانپزشک! خدا ما را از خشم دندان پزشکان در امان نگه دارد.( خودم حواسم بود سومی را حالا نمی گویم )
اینجا دلم برای خودم شور می زند
خودم را که توی آینه می بینم, ( همان آینه ایی که هیچ کس نمی بیندش ) دلم برای خودم حتی ...
می سوزد
راستی راستی که چقدر درب و داغان شده ام. چه چیز را باید بین این همه ویرانی پیدا کنم , درک کنم و بسازم؟
دلم برای خودم , شور می زند!
پیوست
1. جدیدا بعضی دوستان و خواهرانشان , اعتقاد دارند که بنده مثل جوجه مریض ها هستم. ضیف و احیانا سوسول تشریف دارم. باشد , این هم برای شما , فقط از آن جایی که من این روزها تنها طرفدار حق و حقیقت هستم و با هیچ کس هم نمی بندم.
2. برای من اصلا مهم نیست این همه آبرویی که توی دنیای مجازی ازم برده شده . نوش جانتان. ولی 5000 تومان ارزش این همه گفتن را ندارد , خدا به سر شاهد است که من از آبرو و کفش های زیبای پارچه ایی ام مایه گذاشتم . ( برای اینکه قضیه دستگیرتان شود این و این را ببینید.)
3. تیتر با تحریف از شعر های نجمه زارع است : این جا دلم برای تو هی شور می زند.
4. یکی از مهم ترین آرزوهای من این است که دوره ی کامل در جستجوی زمان از دست رفته را موقع امتحانات پایان ترم بخوانم. خیلی فاز می دهد. از تمام کسانی که دوست دارند به من کادو بدهم دعوت می کنم که هنوز هم دیر نشده ترم دیگر هم شد اشکالی ندارد , همه با هم بسیج شوید و طی یک حرکت انقلابی جوانی را به یکی از آرزوهایش برسانید. شصت , هفتاد هزار تومان ارزش ناکام ماندن مرا ندارد . باور کنید.
بگو بگو که ...
چیزی بگو لطفا
به جای دلتنگی این ظهر ها
شعری
یک غزل
یک غزل تازه
یک حرف در گوشی حتی
شاید قابله ی این ابرهای آبستنی شدی
که درون من اند
و دارند جیغ می کشند بر سر دنیا.
پس کجایی تو؟
یک غزل تازه برایم بخوان
آنقدر تازه که خیس ام کند
خیس
خیس خیس خیس
از تو!
پیوست
1. تو دیگر چرا ؟
2. فیلم ها و عکس های دسته جمعی بچه های دانشکده علوم اجتماعی ( به قول فاطمه دهکده علوم اجتماعی ) دیدن دارد. ما خودمان بین خودمان که هستیم خیلی عادی و معمولی جلوه می کنیم اما به عنوان کسی که جو را نمی شناسد اگر نگاه کنیم بعضی حرکات و رفتارها واقعا در حد بیماران روانی است . ( خودم را اول از همه عرض می کنم به دوستان بر نخورد لطفا ) من توی تمام عکس ها شبیه خون آشام ها افتاده ام.
من دلم نمی خواهد امروز به تو کادو بدهم. اصلا از کادو دادن این طوری متنفرم. باید حتما یه عالمه روی کادویی که می خواهم بخرم فکر کنم , این طوری خوب نیست . دلم می خواهد مثلا یهو وقتی چیزی را می بینم برایت بخرم و همان روز بهت هدیه بدهم. اما خوب خودت که خوب می دانی جیب من همیشه از پول خالی!!
ببین
تو اینجا را نمی خوانی . می دانم. اصلا حوصله اش را نداری. اما من هم دلم نمی خواهم همان کاری را بکنم که همه می کنند. مثلا درست همین امروز که همه ی گل فروشی ها پر آدم است بروم برایت گل بخرم یا اینکه ... قبول دارم که اشتباه است . قبول دارم که احمقانه است چون امروز روز تو بود و من هیچ کادویی نداشتم که بهت بدهم. اما باور کن حتی تا توی گل فروشی هم رفتم اما از هیچ کدام این گل ها خوشم نیامد. این هم می شد عین همه ی آن گل هایی که بقیه همچین موقعی به هم می دهند.
به من چه که تو بچه ایی داری که یکم خل است و هنوز با قوانین این دنیا آشنا نیست و با این اصول و قواعد و باید و نباید نفسش بند می آید . بیچاره دلش می خواهد توی کوچکترین چیزها هم که شده به این اصول دهن کجی کند و حالا از بخت بد تو خورده به پستت.
باشه . خودم می دانم. روزت مبارک . بهت هم گفتم. اما من منتظر هستم. نمی دانم منتظر چی . امروز روز غریبی بود برای من هم عین تو . درست عین تو.
حس می کنم دنیا پر از سنگ است
اما این شب
آنقدر طولانی است
که هیچ قصه ایی
از خستگی اش کم نمی کند.
قصه را
نمی دانم دوباره چه کسی دوست دارد
از اول بشنود
من این قصه را حفظم
من این قصه را دوست ندارم
کاش امشب
قصه ی دیگری برایم می خواندی
من آخر این قصه را بلدم
اصلا قشنگ نیست
درست مثل اولش
این بار اما
از وسط نرده های توی قصه می پرم
و خودم را
میان گندمزارها
پنهان می کنم
باور کن
من که نباشم
قصه ات پایان شیرین تری دارد
پیوست
تیتر از شعر های آتوسا صالحی است .
من خیس شده ام باران از کجاست؟
یا مثل اینکه یک نفر بهم گفته از امروز حق نداری از مداد رنگی استفاده کنی.
انگار مدت هاست دارد باران می بارد و چترم سوراخ است . انگار دست کسی را که این اواخر چترش را روی سرم گرفته بود ندانسته رها کرده ام.
انگار یک نفر دوباره دارد مجبورم می کند شطرنج بازی کنم آن هم با مهره های سیاه و بدون اسب.
شما می دانید گورباچف وقتی شوروی منحل شد چه حسی داشت ؟ من یک همچین حسی دارم.
پیوست
۱. فقط دانشجویان دانشکده ی علوم اجتماعی دانشگاه تهران که احتمالا خانه را بشناسند می فهمند من چه می گویم.
۲.شما نه اما گورباچف این چند روزه می فهمد من چه حالی دارم.


