خانواده سیمپسون
دختر: من خیلی عصبانی ام
مادر: تو یه زنی . می تونی تا ابد نگهش داری!
برای درونی کردن ارزش هایی که یک زن می تواند در خانواده داشته باشد چه چیزی بهتر از کارتون . از همان ابتدای کودکی ذهنیت را شکل می دهد . لازم هم نیست برای فهماندنش جنگ راه بیفتد.
تو سر تمام حرف ها و کارهایت پافشاری می کنی و یک عالمه آدم دور و برت برایت هورا می کشند. من اما از هر کدام از قدم هایم می ترسم و وقتی به خودم می رسم که دیگر هیچ آدمی اطرافم نیست. باز حالا تا من خسته شدم تو بیا بگو بسه . هی تا من می گویم دلم می خواهد فردا نباشد اخم کن که چی ؟
اوایل تحسینت می کردم . تو خوب بودی و محکم . تو می دانستی چه می خواهی. همه اش هم برای این بود که تو همیشه چند نفر را داشتی که بهت راه رفتن را یاد بدهند. بهت آخر جاده را نشان دادندو کوله ات را پر کردند و تو راه افتادی.حالا فقط نگاهت می کنم. دیگر حتی دلم نمی خواهد مثل تو باشم. مثل هیچ کدامتان. راستش دلم می خواهد از همه تان قهر کنم. بروم یک گوشه ایی که هیچ کدام این" تو" هایی که این روزها زیادند را نبینم. دلم می خواهد چند قدم فقط چند قدم دیگر بردارم و برسم به سحابی عقاب !
نه در ميخانه كين خمار خامست...
همه چیز اما آنقدر سریع است که از نوشتن می مانم. دوست دارم از حال این روزهایم بنویسم. که نمی شود گفت . از اینکه به تمام این ثانیه هایی که در راهند دل می بندم. به جای تک تکشان که زود می روند نفس می کشم. تمام آن ثانیه ها ی مرده را دوست می دارم. اصلا معلوم نیست چه ویتامینی به این ثانیه ها تزریق کرده اند. معلوم نیست قبل از من چه کسی این ها را زندگی کرده است که اینقدر تازه اند. اینقدر دوست داشتنی اند درست مثل زمستان. باید اعتراف کنم که من هم بیشتر به آسمان نگاه می کنم. به سحابی عقاب فکر می کنم . به خانه ام توی تنها درخت زیبای دانشکده .

نه . فکر نکن حالا همه چیز به مراد دل من است که این قدر ذوق مرگ شده ام. نه. راستش را بخواهی این روزها سرد است . انگار یک جای دنیا جایی بین ابتدا و هرگز یخ بسته است. سرما آرامم می کند. سرما زنده ام می کند. آنقدر که دلم راستی راستی یک برف حسابی می خواهد توی این روزهای اردی بهشتی.
پيوست:
۱. فكر كنم يادم آمد . به اين ثانيه ها شكلات گلاسه و آش و نمايشگاه كتاب تزريق كرده اند و اين جمله را : كاش يه برف حسابي بياد
۲.توي ويترين مغازه ها هيچ چيز بدرد بخوري پيدا نمي شود. تا چند سال ديگر فكر كنم بايد كفش و جورابم را هم بدهم بدوزند.
گاهی دلم برای غم تنگ می شود
اصلا مهم نیست که این آهنگ مرا بهم می ریزد. آدم گاهی دلش برای غم هایش تنگ می شود. تو بگو مازوخیست. هر چه دوست داری. من این موسیقی را با تمام وجود زندگی می کنم. با تک تک نت هایش نفس می کشم. حقیقتش این را که گوش می کنم یاد آن روزهای زرد می افتم و به جای آدمی که خودش را به خواب زده بود برای خودم شعر می خوانم می خندم به جای خود آن روزهایم زندگی می کنم.
حالا که از تمام آن روزها فاصله گرفته ام.
اشتباه مادرم
۲. مامانم سر شام می گوید: من در مورد تو اشتباه کردم.
می گویم: هان!!!!!!!
می گوید : اشتباه کردم و دیگه دیر شده.
۳. منتظرم . منتظر اتوبوس. یک قسمت عظیم وجودم می گوید که عجب روز گندی . می گویم عجب روز خوبی بود. می گوید احمق خیلی روز گندی بود. می گذارمش به حال خودش . هی می گوید عجب روز گندی .... . هنوز نمی دانم کدام قسمت وجودم با آن یکی هماهنگ نیست. نمی دانم به ساز کدامشان برقصم. اتوبوس که زود می آید قسمت عظیم وجودم گیم اوور (game over) می شود.
روز ازل هم گریست آن ملک مست / نامه تقدیر را که بست به بالم
یک چیزی توی گلویم گیر افتاده . یادم نیست دقیقا از کی . یادم می آید که اتفاق خیلی پیش پا افتاده ایی باعث شد. بعدش من گیج شدم.
یک چیزی مدام توی تمام تنم منتشر می شود و خیلی زود محو می شود تا چند ثانیه بعد دوباره از اول منتشر بشود و محو بشود .من همش منتظر این فرآیند هستم .
یادم هست که نتوانستم فرار کنم . یادم هست که خیلی سریع اتفاق افتاد . یادم هست آنقدر خندیدم تا جلوی لرزیدنم را بگیرم. ولی به جایش آنقدر خندیدم که یادم رفت ... . همین روزها روی یک نفر بالا می آورمش . روی هر کسی که آن وقت نزدیکم باشد. بعد تا مدت ها ازش فرار می کنم. اطرافیانم آدم های بدبختی هستند. نه؟
هنوز یک چیزی منتشر می شود و محو می شود. اولش از گلویم شروع شد.مدتی جلوی غذا خوردنم را گرفت. حالا هی می آید و می رود. اما حس سرگشتگی اش می ماند.


