تبليغاتX
فصل شکفتن

به همین سادگی

در دامنه ها ذهنی روشن دارم

و چه ساده است حساب دنیا

یک نارنج به علاوه ی یک مشت خاک و نهر آب

می شود حاصل:

با درخت و سایه اش

می شود حاصل:

آفتاب عالم تاب!

!! نوشته شده توسط شادی | 15 | 86/12/25

این احساس عجیب

من ....

آلزایمر دارم. نه ندارم . واقعا . فقط من دو هفته در خلسه بودم. یه خلسه ی عمیق . من همه ی قول هایی که تو این دو هفته به اطرافیانم دادم رو فراموش کردم. من حتی بعضی دیالوگ ها رو هم کاملا از یاد بردم.

سندش تو نگهبانی دانشکده علوم اجتماعی موجوده. باید فردا برم نگهبانی و پوستر هایی که دارن خاک می خورن رو بگیرم  و به توصیه ی روانشناس محترم( سپیده ایازی ) بزنم تو سر خودم  شاید فرجی بشه .

راضیه که اینو بخونه دوباره بهم می گه : شادی من مطمئنم که تو خوب می شی.

اما باید به استحضار برسونم که برنامه پخش و نقد فیلم پارک وی با حضور کارگردان و بازیگر این فیلم  که قرار بود من پوستر هاشو بچسبونم  با استقبال کم نظیری روبرو شد و اساسا دانشجوهای  فرهیخته ی علوم اجتماعی دانشگاه تهران توش جا نمی شدن. طبق آمار من ظرفیت سالن 300 نفر بوده  ولی 500 نفر اومده بودن. این نشون می ده که :

تمام مسئولیت های مهم رو به من بسپارید چون صلاح خودتون رو از خودتون هم بهتر می دونم!

و اینکه

این اصلا عجیب نیست که من یادم رفته بود که سپیده بهم زنگ زده و ازم خواسته برم پوستر ها رو بچسبونم و من بهش گفتم که دشت هویج بودیم و حتی اینکه یه سری از بچه ها رفتن جنوب و اینکه ما تو دشت هویج آواز خوندیم و برف بازی کردیم  رو هم فراموش کردم.

تو این دو هفته هر وقت از کنار نگهبانی رد می شدم یه حس عجیبی داشتم. فقط همین!

 

 پیوست

 

به شایان می گم : من آلزایمر گرفتم . می گه : .... یعنی چی ؟ یعنی خنگی ؟ این که مهم نیست!

!! نوشته شده توسط شادی | 21 | 86/12/18

از گرانش

عاشق شده ام.

باور کنید عاشق شده ام. عاشق نیروی گرانش. این اصلا شوخی نیست. گرانش یعنی تمایل اجسام به همدیگر . یعنی من  همه چیز را همین حالا اگر بخواهم به سوی خود جذب می کنم و یعنی همانقدر  که من سیب را جذب می کنم سیب هم مرا جذب می کند . همانقدر که من سکوت را  سکوت مرا . هر قدر من سفر را سفر مرا.هر قدر من تو را  تو هم مرا.

خودتان بگویید. این نیرو دوست داشتنی نیست؟

!! نوشته شده توسط شادی | 23 | 86/12/13

گریز

زیباترین تعبیری که درباره ی زندگی شنیدم

زندگی قصه ی مرد یخ فروشی است که از او پرسیدند فروختی ؟

 گفت نخریدند  تمام شد.

!! نوشته شده توسط شادی | 23 | 86/12/13

از سکوت ...

 

گوشم را کر می کند این سکوت

مثل بوق کامیون

انگار یک نفر با ناخن روی دیوار ها می کشد

و رها نمی کند این بازی وحشتناک اش را

یک نفر شب ها برایم صدای رعد و برق در می آورد

می داند که از سوسک نمی ترسم

یک نفر توی گوشم سکوت می کند

همین طور سکوت می کند  طولانی طولانی

سکوت برایم مثل غروب شده

وقتی تنها حرفی را که باید نمی شنوم.

و سکوت است که توی گوشم جیغ می کشد.

 

!! نوشته شده توسط شادی | 0 | 86/12/04