تبليغاتX
فصل شکفتن

هذیان

رها شده ام . و دیگر تفاوتی نمی کند  ...

و  

دور می شوم

اگر چه نزدیک نبوده ام.

و دیگر تفاوتی نمی کند ... چیزی که به زبان نمی آید .

این شهر

جذام دارد

به دورش حصار کشیده اند

که خاکسترش کنند

شهر من ... در قرنطینه است .

و دیگر هیچ چیز

تفاوتی نمی کند...

که من

     رها شده ام.  

!! نوشته شده توسط شادی | 21 | 86/11/29

آن اتفاق زرد ... که افتاد

تمام شده است.  خیلی وقت است که تمام شده است. چیزی نگو لطفا . بیشتر از این نمی توانم بنویسم. انگار قطره قطره قطره از خون خودم از خودم را دارم می ریزم روی این صفحه. درد دارد . معلوم است که درد دارد. فردا که از خواب بیدار شدم ... بقیه اش را نمی نویسم هرگز.

تو خوبی اما این یکی فقط برای خودم است . بگذار چیزی برای خودم داشته باشم. چیزی که تو ندانی.

!! نوشته شده توسط شادی | 23 | 86/11/21

تو خود حدیث مفصل ...

خبر های تازه  از گوهر فشانی های(به قول نگار) سرپرست شورای حل اختلاف خانواده تهران

زن هایی که بلد نیستند یک تخم مرغ هم بپزند!

با این حساب دیگه چاره ایی جز مردن نداریم.!!!!!!!!!!!!

!! نوشته شده توسط شادی | 8 | 86/11/08

لی لی

دلم لی لی بازی می خواهد.  روی آسفالت خیابان لی لی بکشم و تمام ماشین ها را مجبور به توقف کنم. دوست دارم موهایم را ببافم با یک پیراهن آبی و کتانی های کثیف و کهنه توی خیابان لی لی بازی کنم.

دوست دارم کسی به من لبخند بزند و بگوید که خیلی خوب لی لی بازی می کنم. نگوید که من دارم جر زنی می کنم. و توی چشم هایش هم قشنگ معلوم نباشد که به این که تمام سنگ هایم توی خانه هایی که می خواهم می افتند حسودیش می شود. به این که لازم نیست کسی برایم گوشه بگیرد. دوست دارم به این جا که رسیدیم با هم دعوایمان بشود  ولی او با من قهر نکند و من توی نم نم باران اردی بهشت تنها نمانم. دوست دارم نگوید قهر قهر تا روز قیامت!

کاش همیشه سنگ هایم آن جایی می افتاد که می خواهم.

!! نوشته شده توسط شادی | 21 | 86/11/03