تبليغاتX
فصل شکفتن

 

حد تو رثا نیست  عزای تو حماسه است

ای کاسته از شان تو این معرکه گیران

!! نوشته شده توسط شادی | 19 | 86/10/28

عجب دنیای گندی است

که صداقتت را به مسخره می گیرند

وقتی راست می گویی اغلب به چیزی متهم می شوی که هرگز انتظارش را نداری

 

لعنت به فرجه های امتحانات

که من هی فکر می کنم, که هی گذشته را زیر و رو می کنم, که هی بالا می آورم,

و هر روز  دیروزم را بالا می آورم.

 

من بیزارم

بیزارم

بیزار بیزار

از آدم ها

دیگر سفر هم  حتی دلم را خوش نمی کند.

تنها چاره این است : محو شدن

!! نوشته شده توسط شادی | 16 | 86/10/20

عنوان ندارم

من ناراحت نیستم.

 فقط دلم گرفته است.

و گریه هم نمی کنم دیگر تا کسی ببیند.

من و دنیا

                به هم آتش بس داده ایم.

من دویدم

دویدم

دویدم

و نرسیدم.

حالا یک گوشه ایستاده ام

                                     و برای جاده هایی که خسته نمی شوند

                                       دست می زنم

من ...

فقط دلم گرفته است.

می خواهم

یک بار

تنها همین یک بار 

قیصر را توی خواب ببینم

و  بگویم

که چقدر جایش توی این شهر خالی است.

و بپرسم

که چرا دیگر

رفتن رسیدن نیست.

فقط...

دلم...

پیوست

۱.این شعر نیست فقط دلم خواست این طوری بنویسمش.

 

!! نوشته شده توسط شادی | 20 | 86/10/10

نمی دانم چند تا

کیک , شمع نمی دانم چند تا . می خواهم توی شیرینی فروشی حساب کنم چند سالش می شود , هی قاطی می کنم. هی ... نمی خواهم بدانم که چند سالش می شود. اولین باری که به صرافت افتادم بدانم چند سالش است سوم دبستان بودم. آن موقع 27 سالش بود. حالا نمی خواهم بدانم .

امشب هوا خوب نبود. باز هم همان ابرهای همیشگی . به ابرها می گویم که امشب تولد مادرم است. رویشان کم می شود.  یاد تمام ابرهایی می افتم که روی مادرم سایه انداخته اند. فوتشان می کنم. نمی روند. ابرها خیلی سمج اند.

شمع ها را فوت می کند. پنج تا شمع گذاشته ام روی کیک . بیشتر از این جا نمی شد!!! اصرار دارد که ما حتما باور کنیم آن بیست باری که از غروب در یخچال را باز کرده کیک به آن گندگی را توی یخچال ندیده. باشد.

امروز صبح با حالت کودکانه ایی می گوید: امروز تولد کیه؟!!! می گویم : مامان!!! می خندد.

هر کاری کنیم باورش نمی شود که بابا تولدش را یادش بوده . خوب حق دارد. ما هم بیشتر از این دروغ نمی گوییم.

مادرم آدم عجیبی است. رانندگی اش از بابام بهتر است. تمام برق کاری ها و تعمیر وسایل و لوله ها توی خانه مان روی دوش مادرم است و من مطمئنم اگر بخواهد کوه را هم جابجا می کند. آرایش زنانه و مردانه هر دو را بلد است.یهو  می آید و خاطره ی عشق نوجوانی اش را برایم تعریف می کند. مثل یک  گاهی مثل یک دختر بچه توی بغلم گریه می کند.  وقتی برف می بارد اصرار دارد از خواب بیدار شویم و  ببینیم. عاشق ناصر عبداللهی است. یک عالمه دوست و رفیق دارد. درست برعکس من. و من نمی فهمم چطوری دوست صمیمی همه ی شان است!!!!!!!! در کلکسیون دوست هایش از دختر بچه ی 7 ساله دارد تا 70 ساله.

یک بار بهم گفت شادی تو خیلی غیر قابل تحملی. من حتی حاضر نیستم تو اتوبوس کنارت بشینم!!!!بعد خودش با خیلی از دوستهای من دوست است از خودم بیشتر...

مادرم نمی دانم امشب چند سالش تمام شد. نمی خواهم بدانم. مادرم خیلی بزرگ است. از من بزرگ تر است . بهش تکیه می کنم.

!! نوشته شده توسط شادی | 21 | 86/10/05