تبليغاتX
فصل شکفتن

من سردم است و انگار هیچ وقت گرم نخواهم شد

فرصت برای حرف زیاد است.

می نشینم درست رو به رویت . با دقت نگاهت می کنم. عینکم را به چشم می زنم. و دوباره و سه باره.

نمی نویسم . حرفهایت را زیر لب تکرار می کنم.و چشم از تو برنمی دارم. که شاید یک لحظه از زیر دست چشمم در برود.

حوصله ی دلم سر می رود و از چشم هایم فرو می ریزد

یک نفر لطفا به این شهر بگوید که ساکت شود. یک نفر لطفا کاری برای گرمای هوا بکند که من دارم می لرزم. که با این همه گرما چند روز است گرم نمی شوم. یک نفر جلوی بوق های ممتد را بگیرد.

 

به تخته ی کلاس نگاه نمی کنم که می گوید تو نیستی. راه می روم و این تنها تویی که توی تمام لحظاتم صادقانه حضور داری. عین همان چند سال گذشته . روزهای پریدن بدون بال شانه به شانه ی شعرهایت ,شاید . درست از روزی که عشق را شناختم . و برای تک تک بهانه هایم شعری گفتم باشد برای روز مبادا. که برایت بخوانمشان. که لبخند بزنی . که اخم کنی حتی شاید. که باشی لااقل . من دیر رسیدم می دانم. درست مثل همیشه که دیر می رسم . که گاهی اصلا نمی رسم.

با تمام وجود تو را سر کشیدم و به هیچ کس نگفتم.

شاید برای همین است که هر چقدر اشک شدم این بغض تمام نشد. این گره ایی است که تا آخر دنیا می ماند . که هی من بازش می کنم و هی تمام نمی شود. که این گره کور است . که این بغض شکستنی نیست. و اشک نمی دانم از کجا می آیند وقتی بغضی نمی ترکد.

تمام تو را مرور می کنم. و این روزها کمتر عطر می زنم که اگر خواستی کنارم راه بروی اذیت نشوی.

!! نوشته شده توسط شادی | 23 | 86/08/10

دنبال چیزی....

بچه که بودم یک بار گم شدم. در جایی که غریبه بودم. و هر کس مرا میدید می پرسید :اسمت چیه؟ اسم بابات چیه؟ خونتون کجاست؟

و من به هیچ کدام جواب نمی دادم. نه چون بلد نبودم و نه چون خجالت می کشیدم. و نه چون به هق هق رسیده بودم.

به یک دلیل ساده اینکه :

مادرم را می خواستم و آن موقع خانه نبود. و می دانستم که به این زودی بر نمی گردد.

گریه کردم آن قدر که نفهمیدم بقیه ی آن ساعت ها چطور گذشت . توی کوچه ها می رفتم و گریه می کردم و به هیچ کس جواب نمی دادم.

آخرش معلوم است :

گریه تمام شد.

!! نوشته شده توسط شادی | 10 | 86/08/03

چیزی که این روزها احتیاج دارم یک جعبه مداد رنگی ۲۴ رنگ است و

یک پاک کن.

!! نوشته شده توسط شادی | 7 | 86/08/03