I am thinking...Of your voice
این صفحه را برای چه باز می کنم , نمی دانم. برای حرف هایی که مدت هاست برای یاد آوری به خودم می نویسم. می فهمم حتی اگر مریم نگوید می فهمم که حالمان با یک کم چپ و راست عین هم است .
حالا واقعا نمی دانم از چه بنویسم. از چیزی که خیلی وقت است فراموش کرده ام از حسی که هر روز در ترافیک چمران سراغم می آید و من به جایش سعی می کنم به خرما و حلیم سفره ی افطاری فکر کنم از کلافگی یا از اینکه همه چیز خوب است و همین خوب بودن دلتنگی می آورد برای لحظه های دم غروب من که توی حیاط دانشکده بنشینم و به هیچ فکر کنم و هیچ را محاسبه کنم و به قول مریم از انگشت هایم کم بیاورم. بعد آبغوره بگیرم. طوری که کسی نبیند.
وقتی همه چیز خوب است یعنی خیلی آدم بد بختی هستی. بد بختی زمانی سراغ آدم می آید که فکر می کنی همه چیز سر جایش است.
هر چند همین که همه چیز سر جایش است یک کم مرموز است.
من آشفته ام. آشفته و به هم ریخته مثل اتاقم . برای پیدا کردن هر چیزی مدت ها باید دنبالش بگردم. فعلا تمام تفریح من عبارت است از
برای خودم معما طرح کردن و حال خودم را گرفتن.
من خواب بودم. خواب بودم و حس می کنم من و هرچه به من مربوط است طلسم شده. عین یک بغض ابدی .


