تبليغاتX
فصل شکفتن

دلیلش من هستم

وقتی شب
حرفهایم را از نقطه ی دید چشمت می دزدد
وقتی آستینهایم خیس می شود
وقتی ویروس سرماخوردگی را متهم می کنم
وقتی هنوز نرسیده به مهر باد مرا میبرد اول زمستان؛
یعنی یک جای کار لنگ است و یک نفر چشمهایش شور.
می خواهم به مادرم بگویم اینقدر اسپند دود نکند و بگویم درمان تهی بودن ؛ گل گاوزبان و قرص استامینوفن نیست.
کسی که چشم هایش شور است من هستم و تقصیر گوینده ی اخبار است که شور بودن آب باران را اعلام نکرد.
این ویروس که به جان این خانه افتاده
جذام است.
جذام ثانیه ها ی من . جذام لحظه های کوتاه سرخوشی.
!! نوشته شده توسط شادی | 15 | 86/06/26

من و كتابها

نمي دونم برنارد شاو يا يكي ديگه گفته به كسي كتاب قرض ندهيد ؛ كتابخانه ي شخصي من از كتابهايي است كه ديگران به من قرض داده اند.
البته كه من حرفش رو گوش نميدم. كتاب قرض مي دم يه عالمه اونم شش ماه. وبه كتابخانه ام كه نصف شده نگاه مي كنم. مي رم دوباره كتاب مي خرم. بعد دوباره همونا رو قرض ميدم. بعد كتابهام رو كسي برنمي گردونه ومن لبخند مي زنم. امروز از اون روزايي كه فقط بايد يه جا نشست و خوند. و از اون وقتايي كه من پول كتاب خريدن ندارم.
حوصله ي شاهكار ها رو ندارم. حتي اگه خوشه هاي خشم باشه. يا بيگانه يا هر چي ديگه. و خيلي متاسفم كه كتابهاي شريعتي رو چند سال پيش خوندم و الان ديگه بهم حال نميده. و متاسفم كه اون موقع هيچ كس نبود كه بهم بگه چي بخونم مناسب سنم باشه و من كتاب خوندن رو با داستان راستان و صمد بهرنگي و عزيز نسين و اينا شروع كردم وقتي حتي اسمشون رو هم به زور تلفظ مي كردم. الان دلم مي سوزه .
امروز از اون روزهاست. هيچ هيجاني واسه دانشگاه ندارم. با خودم مي گم وقتم رو ميگيره. بلند ميگم انگار . مامانم مي گه مثلا تو چي كار داري؟ خوب وقت با خودم بودن رو مي گيره.
لطفا يه نفر پيدا شه و به من كتاب قرض بده . يه نفر كه كتابهاي پل استر و داشته باشه . سه گانه اش رو مي خوام. با داستان هاي كوتاه يوديت هرمان. يا از اسكار وايلد يا هر داستاني كه شاهكار بودنش رو خودم كشف كنم. نه كتابخونه نمي خوام. يه نفر باشه كه من بهش بگم اين كتاب رو داري و اون بگه آره و بره برام بياره.فيلم هم داشته باشه. من 21 گرم رو ميخوام با ادوارد دست قيچي. فعلا.
حالا تو اين ويراني اعصاب من يه نفر هم چمدون دستش گرفته و من نمي دونم به اين موضوع الان فكر كنم يا وقتي رفت.
پيوست
1. شايان داد ميزنه سوسك . شادي بيا اينو بكش. بعد در جواب نگاه عاقل اندر سفيه من؛ مي گه : فكر نكني مي ترسم ها اااااا. مي دوني چشمم كه به چشمش افتاد مهرش افتاد تو دلم نمي تونم بكشمش
!! نوشته شده توسط شادی | 15 | 86/06/23

بیا با هم والس برقصیم

 تا حالا والس رقصیدن یه کولی رو با یه ملکه دیدی؟
!! نوشته شده توسط شادی | 5 | 86/06/14

چند ثانیه لبخند

ما رسما كشته مرده ي تنيس شديم. مخصوصا اگر مارات سافين داشته باشد.نمي دانيدچه حالي داشت وقتي به توپها ضربه مي زد. ما از فرياد ها ي مارات سافين خوشمان آمد. ما كلي با عربده هايش حال كرديم. اصلا هيچ ورزشي تنيس نمي شود. حتي اگر بازي را تا آخر نبينيم.

ما دلمان مي خواهد برويم استاديوم . نمي دانيد چه جمعيتي آمده بودند تماشا. براي بازي آبي و قرمز هاي ايران هم چنين جمعيتي نمي آيد.

ما دلمان خواست كه توي ورزشگاه راهمان بدهند. و دلمان خواست شبكه سه به جاي پخش مسابقات فضاحت بار فوتبال تنيس را نشان بدهد. و دلمان خواست برنامه ي فردوسي پور تعطيل شود. ما دلمان مسابقات تنيس مي خواهد با مارات سافين و ماريا شاراپووا. نه چيز ديگري نمي خواهيم. همين كافي است.

!! نوشته شده توسط شادی | 5 | 86/06/11

هزار سال

هزار سال است که نبوده ام. این حس عمیق مشترک را من و تو سالها با هم تجربه کردیم. کور بودم. ندیدم که تمام این مدت آوازی که توی گوشم بود صدای تو بود.

 

این منم که گوشه ی اتاقی نشسته با یک سطل رنگ سفید کدر.و تمام آواز ها را از یاد برده ام. 

خط می زنم.

از خواب بلند می شوم و وحشت دیوار های غریبه جذام می شود به جان ثانیه ها ی خنک صبح. بوی لیموی تازه می آید قاطی یک عالمه غربت.

خط ... می زنم.

یک جفت کتانی آبی ؛ همراه همیشگی وقت های دلتنگی ام. ورقه های امتحان. کارنامه. نمره هایی که اصلا بیست نیستند. سوال هایی که جواب ندارند . تست هایی که نمره منفی دارند . اخم دارند. دلخوری دارند.به اندازه ی خط های دفتر های مشق دلتنگی دارند . تنهایی دارند. و تنها ماندن. و یک چیزی را توی دل پنهان کردن. مثل یک راز رازهایی که گفتنی اند اما شرمندگی دارند .نفهمیده شدن دارند.فراموش کردن دارند.

می گذرم.

مرا در لباس سیاهی می برند . در خرابه های یک آرامگاه دورافتاده که شمال و جنوبش معلوم نیست. قبله اش نشانه ندارد. مدفونم می کنند. از یاد می برندم. طوفان می شود . باران. سیل . به شوره زار دست هایم.

نه ؛ جور نمی شود

ماسک می زنم به صورتم و برای کسانی که به من زل می زنند می رقصم . با یک جفت کفش چوبی . برایم هورا می کشند. می شکنم.

خط خطی می کنم.

این فیلم نیست . یک دوئل واقعی است. من و خودم. دور یک کیک کوچک نشسته اییم و شمع ها را فوت می کنیم. هر کی زودتر فوت کند برنده است. به آرزویش زودتر می رسد. چه میدانم صد سال عمر می کند. لابد. ما به کیک و شمع ها چشم دوخته ایم . کسی سوت شروع بازی را نمی زند.

توی دل من غوغاست. اول کدام آرزو؟ اول چه می خواهم؟ آرزوی من چه ربطی به شمع ها دارد؟اصلا شمع ها چه دستی در کاینات دارند؟ آرزویم را می پیچم توی یک دسته گل می دهمش دست باد تا برایت بیاورد.

آخرش به توافق رسیدیم . من انصراف دادم. شمع ها بیخودی خودشان را قاطی کرده بودند.

خودم شمع ها را فوت کرد . گفت گناه دارند. گفت ما برای این شمع ها را فوت می کنیم که دارند می سوزند.آره جان خودش!

تولد دارد تمام می شود. این کیک برای من بود یا تو؟ چند تا شمع باید بیاورند تا تو فوت کنی؟ کی؟ هزار سال است هم من امروز فردا می کنم هم تو.

!! نوشته شده توسط شادی | 22 | 86/06/06