تبليغاتX
فصل شکفتن

حالم خوب است .

از صبح تا حالا تنها کاری که کردم خوردن بود. همش داشتم خودم را سیر می کردم. از صبح تا حالا نفهمیدم که چی می خورم. هر چه دم دستم بود خوردم. خیلی خوش خوراک شده ام به قول مادرم. چقدر خوشحال است مادرم. و من توی چشم های پدرم نگاه می کنم و بهش دروغ می گویم . که حالم خوب است. تازه مسخره ترش این می شود: عالی ام.

این روزها فقط می خورم. غذا می خورم. میوه . یک عالمه چای. و هله هوله می خورم.

بعدش کتاب می خورم و زود دلم را  می زند. مجله می خورم. شعر می خورم . همه رقم. اینترنت می خورم . وبلاگ می خورم . روزنامه می خورم و با صفحه ی حوادث دهانم را تمیز می کنم. خودم را هی می خورم که بمیر. نمی میرم . قوانین راهنمایی می خورم. چراغ قرمز می خورم کلاج ترمز و دور دوفرمان می خورم . نه؛ شام نمی خورم به جایش بی حوصلگی می خورم و روی این صفحه بالا می آورم. دوباره شعر می خورم وبلاگ می خورم حماقت و پشیمانی بالا می آورم . قصه می خورم اس ام اس و کامنت و آف لاین می خورم و رودل می کنم و هذیان بالا می آورم.

هی صبر می خورم و از گلویم پایین نمی رود کسالت بالا می آورم . آنقدر که تمام هیکلم را می گیرد و کم کم او مرا می خورد.

از دیروز تا حالا هی دلم می خواست بعضی چیز ها را نابود کنم. مثلا این مانیتور را وقتی کامپیوتر هنگ می کند ؛ دلم می خواست پرتش کنم از پنجره بیرون. تلفن را . و دیشب فهمیدم که چقدر از ایرانسل متنفرم. و فهمیدم که دلم می خواهد سر نابغه ایی که به فکر را ه انداختن اش افتاد بکوبم به دیوار.

امروز شایان تیراندازی با انواع اسلحه ها را به صورت پانتومیم یادم داد و من یاد نگرفتم البته . و او ادای مرا در آورد.

از جزر و مد خسته شده ام. سرم دارد گیج می رود.

پیوست:

دقت کردید که توی این مسابقه هایی که برای شاد کردن روحیه ی مردم بم برگزار شد با عنوان بم زنده است زن ها عضو آن گروهی که باید برای شادی دلشان کاری کرد نبودند.تمام مدت به جای مسابقه صورت های خندان مردان بم را نشان می دادند و خوشحالی شان را و هوار هایشان را و هیجانشان را . و من فکر کنم هیچ جنس مونثی توی بم باقی نمانده و هرچه مانده دارد کم کم فراموش می شود.

!! نوشته شده توسط شادی | 22 | 86/05/28

از دیروز بهترم!!!!!!!

و او کسی نیست جز دوست من : کاغذی

این اسم قبلاها به ذهنم آمد و گذاشتم بماند. او تازه از خارج آمده و دوباره دارد به یک خارج دیگرمی رود . به جایی که هیچ گشت ارشادی وجود ندارد .

معلوم است که دوباره بر می گردد!

من پسورد وبلاگش را گم کردم که به من داده بود که اگر آب و هوای خارج خوب بود و ماندگار شد توی وبلاگش بنویسم که چقدر آدم خوبی بوده.من پسورد وبلاگش را به باد دادم.

بعدش زنگ موبایلش مثل من بود نمی دانیم از کی.هر دو.و به من گفت که همین امشب باید توی وبلاگم از او بنویسم.

...

یعنی که نمی دانم چه بنویسم. و نمی داند هنوز که قبلا برایش نوشته ام یک جایی . شاید هم خوانده ولی امکان ندارد بفهمد چی و کجا. و نمی گویم بهش هم هرچقدر که التماس کند و حتی اگر التماس نکند...

و گفت برایش شعر هم بگویم .

...

یعنی اینکه شعرم نمی آید. شاید هم تا آخر این پست بیاید.

اولین بار که به نظر من با هم دوست شدیم توی مدرسه داشتم از هوشنگ شان می گفتم .!!!!!!!!!!!!! بعدش هم آن شعری را که توی دوچرخه چاپ شده بود را که خوانده بودم ازش گفتم خیلی قشنگ بود.

و نمی داند وقتی که اسمش را روی پارچه توی مدرسه دیدم چه جوری در مورد دانش آموز جدیدی که مدال طلا گرفته گارد گرفتم. آن موقع این طوری بودم خوب. پر از دوره های شیدایی - افسردگی. و وقتی توی حیاط بچه ها می ریختند سرم که شعر هایشان را تقطیع کنم هر جا کم می آوردم صدایش می کردم. و او بر عکس من که همین طور هردنبیل و یکی در میان شعر تقطیع می کردم با جدیت تمام .

و یک روز هم آمد به من گفت که مانا نیستانی را گرفته اند.من دهنم سه متر باز شد و گفت که چقدر دلش می خواسته که من این خبر را نشنیده باشم و خودش به من بگوید و چقدر دلش می خواسته قیافه ی منرا این موقع ببیند.

و سر کلاس روانشناسی بهم گفت که می خواهد اسکیزوفرنی بگیرد. و بعد ها گفت پشیمان شده و می خواهد معتاد شود تا ببیند وقتی که می گویند نمی شود ترک کرد یعنی چه. و یک روز دیگر گفت بیا برویم تجریش بستی بخوریم از اون گرون ها. و قرار شد برویم اتوبوس سواری . بعدش تازه می خواستیم روز سوم را هم ببینیم.

این ها همه مال قبل از خارج رفتنش بود.

حالا صدایش شادتر شده و من هنوز هاله ی دور سرش را ندیده ام. و خاطره هایش زود تمام می شودمثل قبل. نمی دانم هنوز هم نگران تنهایی انسان مدرن است یا نه.

مریم محمد خانی از سعدی خوشش می آید و از اینکه مجسمه ی فردوسی روبروی دانشکده ی ادبیات است حرصش می گیرد.

من مجسمه ی فردوسی را از اولین قرارمان توی دانشکده ادبیات دوست دارم.و وقتی نبود فهمیدم چقدر زیاد یک چیزی کم است هم توی تهران هم توی وبلاگ و وبلاگ بازی هم توی خودم.

من هنوز خاطره هایم تمام نشده ولی فکر کنم این پست زیادی طولانی شد. و پر از غلط نگارشی لابد.شعرم هم نیامد. شاید یکروز دیگر و شاید برایش اس ام اس زدم.

و اینکه من هنوز کارتون می خواهم. لطفا حالا حواست باشد! و به من چه که تو به هیچ کس کتاب و فیلم قرض نمی دهی . درعوض من هم ازت پول نگرفتم.

 

!! نوشته شده توسط شادی | 2 | 86/05/15

باران می بارد . من هم


اینک این من سر به سودای پریشانی نهاده*
داغ نامت را نشان کرده به پیشانی نهاده
گریه ام را می خورم زیرا که می ترسم ز باران
مثل برجی خسته برجی رو به ویرانی نهاده


تاریکی ... باران... تاریکی ... باران... اتوبان... سرعت... باد...
و کسی که برایم شمع روشن می کند
امشب نخستین شب است . یا شاید آخرین شب


استاد حسین منزوی* .
!! نوشته شده توسط شادی | 8 | 86/05/05