4
مثل شوره زار
کسی شب ها توی باغچه گریه می کند
کسی که انگار خیلی شبیه من است
و شبیه زنی که عینک دودی می زند
3
گم شده ایی ؛می دانم
و به هرطرف می چرخی چادری سیاه است
با چشم های پف کرده
و چای سرد شده
و به هر طرف می چرخی زنی هست که گریه کند
و دست هایی بزرگ
جلوی چشم هایت را میگیرد
2
هجوم وحشی روزنامه
و خفقان صحفه ی حوادث
چای سرد می شود
درست مثل حرف هایش
خستگی منتشر می شود
هزار نسخه!!!!!!!!!
و همه ی درو دیوار و سقف را پر می کند.
1
هی گم می شد
دیگر دنبال خانه نگشت
و باد او را برد
آه!!!!!!!!!!!!
در سوگ
تو را گم کردم.
در روز پر دلهره.
من خسته بودم. نفهمیدم چقدر به تو نیاز دارم.
به اینکه عاشقانه نگاهم کنی
و به من بگویی چه خبر است
هنوز یک سال نبود که می شناختمت
هنوز یک سال نبود عزیز دل.
من خسته بودم آن روز
تو جلوی چشم هایم بودی اما
نگاه من همیشه از تو می گذشت
و تو را نمیدید
ببخش عزیز دل
به خانه برگرد(این تیکه اش ربطی نداشت یاد یانگوم افتادم)
بدون تو
من چگونه رفیق را از نارفیق بشناسم
آن روز من خسته بودم
و دسته ی تو در دست من
و من باز هم خسته بودم
و یکهو دیگر دسته ی تو در دست من نبود.
بدون تو من چگونه اراجیف روی تخته را در دفترم پیاده کنم
(نه که قبلا خیلی جزوه نویس بودم)
تو نمی دانی آه
که من چه می کشم وقتی عینکی را به چشم کسی می بینم
و به جای خالی تو فکر می کنم
و دلم بد جوری می سوزد.
آه!!!!!!!!!!!!!!!!!!
من خسته بودم آن روز
مرا ببخش عینک عزیزم
ببخش که من استعداد عجیبی در گم کردن وسایلم دارم
اما به تو نیاز دارم
پیوست
۱.روز پر دلهره استعاره از روز انتخاب واحد است.
موزه
اینها را من امروز می نویسم و شما چند روز بعد می خوانید . اگر کسی بخواند. اگر ....
نور و رنگ.
و تو از سه.چهار تابلوی اول چیزی نمی فهمی. طبیعی است چون اصلا چیزی نیست که بفهمی . اصلا حسی نیست.
چند شاگرد و استاد شان صحبت می کنند . تو اول بی توجه گوش می دهی بعد سرت را برمی گردانی و استاد خودت را می شناسی.
سلام.
سلام چی شد شما هم اومدین اینجا.
...
از آن زمان ذهنت مسیر تازه ایی می گیرد. حرف می زنی . حرف میزند و حرف می زند و تو می پرسی و جواب می دهد و می خندد و می رود .
تو عاشق نقاشی . عاشق هنر . فکر کن. ! اگر هستی موزه ی هنرهای معاصر نرو.
چیزی در نقاشی این ملت نیست. اینجا کسی برای نقاشی کردن ساخته نشده. طرح های مینیاتوری . رنگ های بی مفهوم گاهی . کلاژ . نور پردازی بد به قول استاد
و چیزی به نام نقاشی وجود ندارد.
وقتی روح نقاشی به درد می آید. وقتی هنر زیر بی دانشی له می شود. وقتی حرف همه یکی است و هیچ کدام حرفی برای گفتن ندارند . یا به قول استاد حسی ندارد.
وقتی چیزی در وجودت می شکند و کسی که می گوید شاید برای تجربه ی یک چیز جدیدتر و بهتر.
وقتی می فهمی که تا به حال نفهمیده ایی نقاشی یعنی چه.
پیوست
1.منظور از استاد دکتر شریعتی است. گفتم اسم استاد دلنشین است و برازنده اش.
2.از دورویی بدم می آید. از دلسوزی هم بدم می آید . و این روزها این دو تا را زیاد می بینم.
۳. دیشب در مکاشفه ایی که موقع اتو کردن لباس داشتم به این نتیجه رسیدم که من چقدر زیاده خواه بودم در دوستی . و این که هرکس راز خودش را دارد
۴.عینک من هنوز پیدا نشده. من غمگینم . مراتب بعدی را به اطلاعتان می رسانم.
آمدم ماندم خندیدم و هنوز نمردم.
به من گفت
: خیلی غیر قابل تحملی !
گفت : اخلاقت خیلی گنده!
گفت: حتی حاضر نیستم توی اتوبوس برای چند دقیقه کنار همچین آدمی بشینم
چیز های دیگری هم گفت.
و من تمام مدت به انار خشکیده ی گوشه ی اتاقم زل زده بودم. و تمام مدت چیزی نمی شنیدم چون گوش هایم را گرفته بودم.
و تمام مدت مثل یک دانش آموز چهارم دبستان نگران کاجی بودم که روی سیم تلفن افتاده بود.
و گنجشک ها از توی سرم می پریدند , و از روی سیم های تلفن می پریدند و گنجشک ها هیچ وقت از موبایل خوششان نمی آمد.تمام مدت
کسی مهره های سیاه شطرنج را به من می دهد و می گوید بازی کن. انگار اسبم را هم برمی دارد و می گوید بازی کن.
من هی می گویم بدون اسب بازی نمی کنم و از وزیر و شاه و فیل بدم می آید و از قلعه هم بدم می آید و از مهره های سیا ه هم بدم می آید و از مهره های سفید هم چون مهره های سیاه را بیشتر به چشم می آورند بدم می آید.
و می گویم که شطرنج بلد نیستم.
با این همه توی تمام خواب هایم کسی هست که بگوید پیر شده ام. درست مثل زمستان.و من خنده ام بگیرد.
این کودک روزی گم می شود.
توی شهری که من هستم که خستگی هست و تنهایی آخر شب . و چراغهایی که زود خاموش می شوند.
می خندد
فقط برای چشم های بهاری زنی که عینک دودی می زند .
زنی که نمی شناسدش . توی شهری با یک عالمه عینک دودی و کلاه.
زنی که هر شب در انتهای خیابان درازی نقطه می شود.
رباعی
باد دیشب همه جا هو هو هو هو می کرد
انگار کسی دوباره جادو می کرد
دیشب همه ی خستگی اش داد به باد
مردی که میان کوچه جارو می کرد
دارم چیز های جدیدی رو تجربه می کنم. جاهای جدید. آدم های جدید. قالب های جدید برای شعر.
برای زندگی برای گفتن.. گفتن....
آن مرد در باران
می نویسی
با دست های کوچکت؛
دیوار های خانه را پر می کنی از:
1 2 " 3 سال انتظار"
تیک تاک ساعت تمام می شود
و یک گوشه ی آسمان
ستاره ایی می میرد
با انگشت های کوچکت
می نویسی: آب , با "با
تو بودن خوب است."
توی چشمهایت یک عالمه ستاره؛
با تو,
ستاره ها تا ابد زنده اند
تا ابدیت چشم هایت میدوم
این جاده
ته
ندارد
می خندی
می نویسی : باران
یکریز
آن مرد در باران خوابید
پل
ماشین ها
و کسی که زیر پل جشن گرفت
با گرمای یک نخ سیگار
انگشت هایت
می رقصند روی دیوار,
ماه پشت" ابر
ها دعوا می کنند"
می نویسی که می ترسی
پلک می زنی
و ستاره ها گم می شوند
دستت را می گیرم
می نویسیم:
باران
چتر
باران زیباست
می نویسیم:
رعد
صدا
رعد ترس ندارد
می خندی
دوباره از سر خط:
"آن مرد در باران به خانه آمد "
پس از
1 2 3
باران!
i become so numb
عین خواب می مونه. درست مثل رویا. چشم هات رو باز می کنی و می بندی . انگار نه انگار که مدت هاست خوابیدی. مثل اینکه یه فیلم با دور تند می بینی.
و بعد همه چیز محوه. همه چیز مبهمه. تار. تار تار. انگار نیستی. وجود نداری.
سست و بی روح
منتظر حادثه.
و بعد دیگه چیزی وجود نداره. مثل تو که خیلی وقته وجود نداری.


