یک روز دانشگاه
هوا سرد است . من کنار فروغم : نجات دهنده در گور خفته است .
من حرف لحظه ها را نمی فهمم , فروغ می فهمد.
بهار است . من احساسش نمی کنم. هوا مثل پاییز است یا مثل تابستان شاید.
کسی اینجاست که مدام حرص مرا در می آورد. و من جوابی ندارم که بگویم.
کسی اینجا می خواهد بگوید که خیلی حرف تازه بلد است . می خواهد بگوید خیلی کتاب خوانده .
کسی اینجا عصبانی است .
می خوانم:و خاک , خاک پذیرنده اشارتی است به آرامش .
دیشب فروغ خاطرات سفر ایتالیا را تعریف می کرد. امروز رفته بودم کافی شاپ . احساس کردم اینجا ایتالیاست .
حس کردم مایکل کورلئونه کنارم است . یا یک کم دورتر در میز بغلی. کسی شبیه مایکل کورلئونه نبود . من حس کردم
دلم اسلحه می خواهد . من حس کردم دلم می خواهد همه ی آنهایی که توی لیست سیاهم نوشته ام را به کافی شاپ دعوت کنم.
و دلم می خواهد که همه شان را نفله کنم
می خوانم :"من راز فصل ها را می دانم" و نمی دانم راز این فصل کجاست
و نمی دانم راز شعر های پر از نقطه چین فروغ کدام است . و نمی دانم زیبایی کدام است
من شبیه آدم های ته غار هستم , پر از حس غریب درک نشدن!
۸۶/۱/۲۸
سلام . سال نو مبارک
سال نو مبارک .
دنبال چیزی می گردم . دنبال یک تغییر . یک تغییر واقعی . چیزی عوض نشده .دنیا همانی است که قبلا بود.
من چیزی از عید نفهمیدم . و نفهمیدم چرا این همه برای آمدن این فصل تبلیغ می شود.
واقعیت این است که آمدن بهار هم درست مثل آمدن تابستان است. ما خودمان عادت کرده ایم که الکی
بگوییم سال نو . یعنی چه ؟ اصلا مگر قرار است چیزی تغییر کند؟ این که می گویند سال نو یعنی چه ؟
یعنی سال تازه شده. یعنی دوباره خورشید مثل پارسال می تابد . یعنی درخت ها دوباره سبز می شوند
مثل ... پار سال .. یعنی ....
همه ی اینها برای این است که بگوییم یک سال گذشت . یک سال گذشت و هیچ اتفاق عجیبی نیفتاد . یک سال گذشت و
هنوز به قول سهراب آب میریزد پایین اسب ها می نوشند.
خوب که چی ؟ من هنوز نمیفهمم چرا اصرار داریم اگر سال جدید آغاز شود باید چیزی تغییر کند .
باید ... بهتر ... شود.
ولی من نشسته ام وتو هم شاید ....
و دنیا ایستاده است . دنیا ... خوابیده است . درختها اصلا هم بیدار نشدند فقط خمیازه ایی کشیدند و توی جایشان قلط زدند که دوباره بخوابند. زمین هنوز هم نمی تواند درست نفس بکشد . آدم ها اصلا مهربان تر نشدند . و من ... اصلا عوض نشدم هنوز هم می ترسم و آن قولی که به خودم دادم هم عملی نشد.و آن اتفاق بزرگ که همه ته ته دلشان منتظرش هستند هم نیفتاد
زندگی کردن بهار و تابستان ندارد. زمستان و پاییز هم ندارد. زندگی کردن درست مثل فصل های یک رمان چند جلدی است خیلی همه چیز کند است . شاید هم انقدر سریع اتفاق می افتد که چیزی را نمی فهمم . آنقدر همه چیز سریع است که تغییر معنایی ندارد مثل گذر ثانیه ها . مثل ... من ...مثل من .
دوباره همان فکر های لعنتی قدیمی و توی لعنتی قدیمی و آدمهای لعنتی قدیمی و من که مثل همان من لعنتی چند سال پیش ام .
باید زندگی کنم. باید زندگی کنم و بگذارم که زندگی کنند . پیر پیر هم باشم یا بچه ی بچه چیزی که مهم است زندگی کردن است بودن ... رفتن ... رسیدن... بازگشتن.
درخت های توی راه مهم نیست . علف های توی راه , آدمهای توی راه , شهر های توی راه , جاده های توی بیراهه.
دوباره نقطه سر خط
من نمی فهمم چرا خدا بهار را از بقیه ی فصل ها بیشتر دوست دارد و تو را از من بیشتر . من نمی فهمم چرا عید با زمستان شروع نمی شود ؟ اصلا چه می شود اگر عید من با عید تو فرق داشته باشد؟اگر ما همین طور زندگی کنیم و مهم نباشد که توی کدام سال زندگی می کنیم؟
بیخود بهانه ی بهم خوردن نظم دنیا را نیاور . اگر خدا دلش بخواهد می شود .

