تبليغاتX
فصل شکفتن

یاد ایامی...

این چیزها مال توی گودر نوشتن بود. این نوستالژی بازی ها که من چند روز است بدجور گرفتارش شدم. البته همیشه کم و بیش همین بودم. حالا بدتر شده. خلاصه که اگر گودر هنوز بود این صفحه به این زودی ها خیال به روز شدن نداشت. اما حالا گودر شده فیدخوان و من یک عالمه وبلاگ رفقای قدیم را تویش داشته ام و همین طور ردیفی این روزها می روم سراغشان. 

برخوردم به این پست. گینزبورگ توی یکی از یادداشت های کتاب فضیلت های ناچیز حرفی می زند که الان هرچه گشتم پیدایش نکردم. کتاب دم دستم نبود و توی اینترنت هم چیزی پیدا نشد. از همان دو سال پیش یعنی وقتی خواندمش گاهی بهش فکر می کنم. حرف کلی اش این است که همه ی روزهای سخت زندگی یک وقتی رویای آدم می شوند. می فهمی زندگی واقعی همان ها بود و تو اشتباهی داشتی جای دیگری دنبالش می گشتی. 

آن روزها، همان روزها که این پست دوست عزیزمان منتشر شده روزهای خوبی برای من نبودند. کلا نیمه ی دوم سال 87 و اوایل 88 واقعا به من سخت گذشت. آن قدر که همین حالا هم که یادش می افتم درد از وسط سینه شروع می شود و زندگی ام را فتح می کند و همه ی این ها توی چند ثانیه می گذرند. اما گاهی، فقط گاهی به خودم می گویم که اگر کمی از حصار خودم بیرون آمده بودم و کمی کوچ کرده بودم و کمی چیزها را جدی نگرفته بودم این همه درد تلنبار شده نداشتم. 

برای همین، گاهی که به نظر می رسد دارم غر می زنم از چیزی یاد سال 87 می افتم. یاد نیمه ی دوم 87 که همه چیز داشت کم کم برایم فرو می ریخت و پوست می انداختم. به خودم می گویم که یک روز می شود که دلت می خواهد برگردی به همان روزها و فقط چند دقیقه توی آن هوا نفس بکشی. دست خود آن وقت هایت را بگیری و سعی کنی او را بشناسی. خیلی فرق کرده ای. اما هنوز همان چیزهای کوچک می تواند خوشحالت کند. بعد به خودت می گویی کاش بعضی چیزها برگردد به قبل از آن خرداد خون و شرف. به قبل از دردها و دوری ها و از دست دادن های بزرگ تر. 

پی نوشت

پی نوشت:

دوباره که این را خواندم فکر کردم چه بی ربط نوشته ام. منظور اینکه کلی یاد خاطرات شیرینی از آن سال افتادم که وسط این دردها از یادم رفته بود. رفقای اینطوری داشتن خیلی خوب است. فکر نکنم دیگر هیچ جا رفقای این جوری پیدا کنم و فکر نکنم هیچ رفاقتی مثل آن رفاقت ها شود. علوم اجتماعی خیلی رفقا و خیلی روزهای خوبی بهم داد. سعی می کنم بعضی چیزها را نگه دارم که یادم نرود خوشی چه بود آن روزها. حیف که بعضی وبلاگ ها به اجبار و بعضی به میل شخصی تعطیل شدند. حیف که دیگر وبلاگ بازی رواج آن روزها را ندارد. حیف که نیستیم. که زمان می گذرد...

!! نوشته شده توسط شادی | 22 | 90/10/01

شهر منهای وقتی که هستی...


اول

وقتی بروی، این شهر حسابی جای خالی دارد. تمام کافی شاپ ها و  سرتاسر خیابان ولیعصر و بلوار و پاستاها و شیرینی شکلاتی های نیشکر و چمن بزرگ پارک ملت یک پایشان لنگ است. می دانی؟ وقتی بروی حتی شمال و ایوانش و  سنگ کاغذ قیچی و مار و پله هم کم می آورند و  خودشان را از من پنهان می کنند. وقتی بروی این شهر نفس هایم را می خورد، هوا را می خورد. مثل کسی می شوم که هر نفسی که می کشد تهش به هق هق برسد. 

دوم

از خیلی قبل می خواستم امروز چیزی بنویسم اما هیچ فکر نمی کردم این باشد. یکهو چیزهای زیادی عوض شد و هنوز فرصت نکرده ام حتی بهشان فکر کنم. ببینم که اصلا خوشحالم می کنند یا ناراحت؟ مثلا حالا 4 مرداد است. آن سال هم 4 مرداد بود. فرقی هم نمی کند البته. اما گاهی زمستان تمام می شود و کم کم جایش فصل دیگری می آید. هر فصلی را هم پایانی است. کم کم.

سوم

می رویم عروسی. عروسی دوست.  

!! نوشته شده توسط شادی | 0 | 90/05/04

RSS