butterfly effect
بعضی چیزها را نباید گفت . یعنی اصلا تا آنجایی قابل تحمل است که گفته نشود . بعد دیگر انگار چرک می شود . انگار که خراب می شود . برای همین است که من نمی گویم . نمی گویم که چه اتفاقی افتاده است و این چیست که این روزها مرا از هر طرف احاطه می کند .
اعتراف می کنم که الان دلم می خواست فارغ التحصیل بودم و ماهیانه از جایی به حسابم پول واریز می شد تا از سروش بیایم بیرون و کلاس زبان را هم بی خیال شوم اصلا و بنشینم با خیال راحت برای ارشد ادبیات درس بخوانم . اعتراف می کنم که دوست دارم برای خودم برنامه ی ماهانه ی مسافرت بریزم و توی این مدت به هر شهری که دوست دارم سفر کنم. بدون عذاب وجدان تنهایی رفتن . عذاب وجدان ترک کردن آدم ها .
چند وقت است خانه مان را بسیار دوست دارم و به هر جای دیگر ترجیحش می دهم . اما گاهی کندن و رفتن و زدن به جاده به تشویش و نگرانی پیش از سفر می ارزد. خانه مان را با آدم هایش با در و دیوار و هر چیز خوب و بدش دوست دارم . چند وقت است دلم می خواهد فقط جایی باشم که دوست دارم . کاری بکنم که دوست دارم .
دنیا نا امن است . دنیا بسیار نا امن است و نمی شود از این نا امنی به کسی گفت . نمی شود حرف زد چون خراب می شود . چند وقت است حس می کنم دنیا به مویی بسته است . حتا نفس کشیدن یا تکان خوردن یک تار موی آدم می تواند همه چیز را به هم بریزد. اعتراف می کنم که می خواهم بقیه ی زندگی را صرف رفتن کنم . شاید در یکی از این رفتن ها , برای چند لحظه امنیت را تجربه کنم . آرامشی را که آدم بعدش فقط می گوید: آخیش!
چند وقت است ویرانی و گریه تعقیبم می کنند. این حس گریز از ویران شدن , گریز از گریستن را تمام روز با خودم این ور و آن ور می برم . به این امید که شب به خانه میرسم , به گوشه ی اتاقم می روم و توی تاریکی از دستشان پنهان می شوم . توی تاریکی فراموش می کنم.
و بعد:
شعرخواندن و قدم زدن آخرشب , توی شهری که درخت هایش از ماشین هایش بیشترند , بیشترین چیزی است که دلم می خواهد.
چرا تا شکفتم ...
من قهرم . با نوشتن و سحابی ها و سین قهرم . با گلدان های پژمرده قهرم . با مدادرنگی , سازدهنی , باد . با باران و شیرینی های خیابان ولیعصر . با شکلات و شیرکاکائو قهرم.
یک نقطه می گذارم بعد می روم عقب نگاه می کنم بهش و نه ؛ اصلا خوب نیست . یا اینکه صفحه ی سفیدش را سیاه می کنم و بعد گزینه ی ثبت موقت را تیک می زنم که به قول قیصر : باشد برای روز مبادا.
با همه ی اینها گاهی هم می شود که بروم کافه فرانسه و"شیرکاکائو" بخورم ولی به رویش نیاورم که حوصله اش را ندارم. یا با اخم فراوان دست" نوشتن" را بگیرم بیارمش توی این صفحه قدم بزنیم ولی جواب سوال هایش را ندهم. یا مثلا توی گیشا راه بروم و به "خیابان ولیعصر" فکر کنم . مدت ها به "مدادرنگی ها"ی مغازه لوکس های انقلاب زل بزنم . خواب "سین" را ببینم که روی سحابی عقاب پاهایش را تکان می دهد .
ولی حوصله شان را نداشته باشم . یا اینکه , ببین اصلا ما خاطرات خوب زیادی با هم داشتیم ولی کافی نبودند . نه برای اینکه تمام عمر مرا راضی کنند . یعنی که آهای سین ! لطفا اگر حرف درست و حسابی داری بیا اگرنه اینقدر آیینه ی دق نشو برای من . همه چیز با تداوم معنا دارد عزیز دلم. اگر میخواهی فقط یک نقطه باشی توی این صفحه , اصلا نباش. اصلا نیا . اصلا اگر می خواهی فقط یک استکان چای بخوری و بزنی به چاک , برو چای ات را با یکی دیگر بخور . پولش را هم می دهم. ولی هی شیرین زبانی نکن ؛ عزیز دلم! عزیز دلم!
من فکر می کنم که مرزهای کشور خودمختارم را تعیین کرده ام. فکر می کنم که اعلام وجود کرده ام . اصلا گیرم که کشور نباشد . گیرم حتا یک ایالت هم نباشد . اصلا تو فکر کن یک جزیره اندازه ی کف دست . یک جزیره که در آغوش آبهای جهان است . اصلا شاید این تکه خاک , سنگ یا هرچی ؛ فرار کرده به آغوش آبهای جهان . آبهای جهان.
من قهرم . اما همه شان را دوست دارم. قهرم و دلم میخواهد برف ببارد . برفی که بماند , که بنشیند ...
و بعد:
1.امسال دوسالگرد قیصر امین پور , 8 آبان را گرگان بودم. با طعم شعر خواندن های آخر شب تا مرز بسته شدن پلک های من و کلی خیابان گردی . به نگار اس ام اس دادم که : این چند روز مثل کارت پستال بود توی زندگی ام . مثل یک خواب خوب .
چقدر خوب بود که پیش تو بودم نگار . چقدر خوب بود آن گنجینه ی کتاب شعرهایت . چه خوشحال بودیم وقتی دستم را گرفتی و گوشه کنارهای شهرت را نشانم دادی . شعری را که روز 8 آبان دو سال پیش توی جزوه ی مکانیکت نوشته بودی و نقاشی های بچگی ات را .
8 آبان , این شعر را برای قیصر می خوانم :
چرا تا شکفتم ,
چرا تا تو را داغ بودم نگفتم ؟
چرا بی هوا سرد شد باد؟
چرا از دهن حرفهای من افتاد...
2. گاهی که آدم بر تردیدهایش غلبه می کند اتفاقات خوبی می افتد . گاهی که بر تنبلی هایش نیز هم ! درست 7 آبان 86 من بر تنبلی و تردیدم غلبه کردم و توانستم برای آخرین بار در آخرین روز زندگی قیصر ببینمش . و نگاهش کنم و نگاهش کنم و نگاهش کنم...
3. اینکه هشتمین روز هشتمین ماه سال هشتاد و هشت می شود تولد امام هشتم یکم بو دار است . به نظر توطئه می آید ...
سلام .اینجا گرگان است
خانه ی نگار .
تازه از گردش برگشته ایم .
به ما خیلی خوش می گذرد.
جای همه ی آدم های خوب خالی ...
مراتب بعدی را به اطلاعتان می رسانم.
و بعد:
عکس ها را بعدا در همین محل مشاهده کنید.
شد خزان گلشن آشنایی
منو بگیر از همهمه
سلام مریم . این سومین باری است که دارم یک پست می نویسم که مخاطبش تویی و امیدوارم این بار دیگر پاکش نکنم . مریم این روزها پیدا کردن آدمی که حرفم را بفهمد بسیار سخت شده . اگر چه من هم خیلی به خودم زحمت نمی دهم. اما از آن روزی که توی انقلاب با هم پیاده روی کردیم و بعد تو پیشنهاد لازانیا خوردن مرا رد کردی دو هفته گذشته . می خواستم بهت بگویم مریم که آنروز که ازم می پرسیدی چرا حرف نمی زنم در واقع داشتم حرف می زدم . داشتم با تو حرف می زدم . اما هی می دیدم صدایم در نمی آید . چون دوست ندارم این حرف ها را بگویم . همین هایی که مدت مدیدی است گاه و بی گاه زخمی ام می کنند. دوست دارم تو بفهمی . دوست دارم یک جوری از یک جایی بفهمی و بعد بیایی بگویی : چی شده دخترکم ؟ بعد هم هی سعی کنی فضا را عوض کنی .
مریم این چند روز که تنها بودم به یادت بودم . به اینکه دوست دارم خیلی چیزها را تو بدانی فقط . دلم برای کسی که معجزه ی شعر را می فهمد لک زده . امشب تقریبا توی تمام گوشه کنارهای خانه گریسته ام . مریم حتی دوست دارم کنارت بنشینم و سکوت کنم . که چقدر حتی سکوتم را هم می فهمی . مثل آن شب که من از شخصیت و ارزش حرف می زدم . مثل آن شب که ... . مریم حرف زدن برایم سخت است . به فکر راه جدیدی برای ارتباط هستم .
پیوست
۱.تازه نشستیم با تهمینه کلی برنامه ی شاد چیده ایم . از همان مولودی ها و لباس شب و پارتی و این حرف ها .
۲. تو نبودی . نبودی و هیچ کدام آن روزها را ندیدی . تو حتی سعی هم نکردی که ببینی . چرا هیچ وقت از من نمی پرسی که چی دوست دارم ؟ چرا این شعر را تا آخرش گوش ندادی؟ چطور می توانی صفحه ی منچ را جمع کنی و بگویی که حوصله ات را سر برده ؟ فکر می کنی توی این دنیا از منچ مهم تر کاری هست؟
خلاء
تمام جمعه ها را از روی حس دلتنگی جوجه اردک زشت بازسازی کرده اند . تمام این چیزی که سراسر وجود آدم را می گیرد و لااقل اندازه ی چندین کوه سنگینش می کند و مثل خستگی بعد از یک کار طولانی مدت و بی نتیجه همین طوری می ماند و از بین نمی رود تمام این اتفاقی که هی جلو می آید جلو می آید و آنقدر جلو می آید که آدم می چسبد به دیوار و مجبور است بگوید : خیلی خوب باشه هرچی تو بگی و حس های دیگر از این دست را همه اش را از روی دست او نوشته اند.
دلتنگی عزیز من که تمام این مدت از حضور خودش خجالت می کشید و خودش را از من قایم می کرد از امروز صبح زده زیر گریه و اشک هایش تمامی ندارند. من و سین اول برایش دستمال کاغذی بردیم مقادیر زیاد . بعد تمام لیوان ها و پارچ ها و بطری ها و هر ظرف استوانه ایی که می شد را پر کرد . سین هم که خسته شد رفت هی با خودش منچ بازی کرد و تازه اخم هم کرده بود. من ایستادم و به خودم نگاه کردم . برای اولین بار بعد این سالها به خودم گفتم : چقدر دور و بر خودت را شلوغ کرده ایی .
بی حوصلگی ناشی از دلتنگی زیاد جزو بیماری هایی است که هنوز درمان مشخصی برایشان کشف نشده . میتواند تمام کارهای حیاتی آدم را به تعویق بیاندازد . می تواند دسته دسته کتابهای نخوانده به آدم بدهد . می تواند کارهای عقب افتاده برای آدم بگذارد . می تواند زندگی به هدر رفته عمر تلف شده بسازد .
کتابی را باز می کنم و هنوز ده صفحه هم نخوانده می بندم . فیلمی را در دستگاه می گذارم و بعد از نیم ساعت خاموش می کنم . ظرف های ناهار دیروز تا ناهار امروز می ماند و صبحانه خوردن امروز احتمالا به فردا صبح موکول می شود.
دلتنگی زیاد اغلب در آن مناطق جغرافیایی بروز پیدا می کنند که آدم بهشان هیچ احساس تعلقی ندارد. و در زمان هایی که آدم بی دلیل به گذشته نگاه می کند و به حال و به آینده یی که چیزی برایش ندارد .دلتنگی فراتر از حد تحمل آدمی اصولا با جمعه یا روزهای این چنینی پیوند تنگاتنگی دارد.
وقتی به دنیا می آیی وقتی شروع به بزرگ شدن می کنی و برای خودت شخصیت مستقلی به هم می زنی کم کم داری شیوه ی زندگی ات را هم انتخاب می کنی . بر خلاف آنچه آدمی فکر می کند پیش بینی کردن آینده بر طبق قوانین طبیعت خیلی دشوار نیست . بعضی ها برای زندگی در جمع آفریده می شوند . پر شر و شور هستند . به سادگی با آدم ها رابطه می گیرند . می دوند و این ور و آن ور می روند . در همه کاری دستی دارند و در هر زمینه ایی صاحب نظرند . به طور کلی در آن بخش از زندگی شان که به بیرون و به آدم ها مربوط می شود مشکلی ندارند . انگار همه چیز برایشان چیده شده باشد.
احساس خلاء یا دلتنگی اگرچه هر چند گاه به سوی این دسته از آدم ها هم هجوم می آورد و حتا طولانی مدت اما در اصل متعلق به گروه دیگری است که هویتشان را با سکوت و مکان های خلوت و سپیدی پیوند زده اند. در زندگی این گروه دیگر چیزی به اسم دلتنگی مقطعی وجود ندارد . هر چه هست آمیزه یی است از دلتنگی و خلاء.
شاید امروز از خانه بزنم بیرون . شاید بروم به جنگ خورشید . البته این که تا مدتی دیگر سراغ سین و سحابی ها و مدادرنگی و بقیه ی دوستانم را نمی گیرم حتمی است . وقتی بی دلیل به خودم برمی گردم یعنی اتفاقی افتاده که من از آن بی خبرم .
یک قدم مانده
خیلی دلم می خواست که تنها بودم توی این غصه . دوست داشتم تمام این غصه را خودم تنهایی به دوش می کشیدم اما وطنم ... .
این روزها خیلی غمگین می شوم که هر جا می روم به امیدهای نا امید شده برمی خورم . به آه های سوزان. به چشم هایی که فقط یک قدم تا اشک دارند.
میگویم ؛ به ابر سیاهی که از بالای سرمان جم نمی خورد :
ببار ؛ یک ریز و پی در پی ... تا جان داری ببار و تمام شو!
پیوست
دلقکم روزهاست که دارد به جای من می گرید.
ببین دلقک , با تو هستم !
فکر کنم تمام اینها به اضافه ی این قیافه ی جدیدی که از خودم ساخته ام همه اش محصول همان نارضایتی ام به روالی است که دنیا در پیش گرفته ...
از همه چیز بدتر و در عین حال بهتر این است که ما به همه چیز عادت می کنیم . حتا به درد . اما این موضوع باعث نمی شود که آرزوهایمان را فراموش کنیم .
از آن روزی که سرم محکم خورد به در بسته ی پیش رو یک ماه بیشتر است که می گذرد . آدم گاهی دلش فقط یک نمه برف می خواهد , حتا باران , حتا یک باد خنک حتا . این تابستان طولانی عاقبت همه مان را آب می کند . نمی دانم خورشید از چه چیز عصبانی است . نمی دانم .
پیوست
1. به خودم گفته بودم برای مقابله با این سختی و اینکه از غصه منفجر نشوم بهتر است نقشم را عوض کنم . اصلا بهتر است جایم را عوض کنم . حتا به سرم زد بالاخره بار و بندیل را ببندم و سر بگذارم به کوه و دشت ... . اما یک روز که از خواب بیدار شدم دیدم تقریبا بهش عادت کرده ام . بعد هم با اینکه این دختره اصلا ویژه نیست و شخصیت قابل توجهی ندارد من دوستش دارم . این دیگر با عادت فرق دارد . در واقع تمام خل بازیهایش را به دنیا هم نمی دهم ! همین .
2. یک روز هم با سین نشستیم کلی حرف زدیم . کلی از سوء تفاهم هایش را از بین بردم .
3. ببین دلقک , با تو ام ! می توانیم از فردا به جای منچ , سنگ کاغذ قیچی بازی کنیم . تازه ماری را هم بازی نمی دهیم.
در میان لاله و گل آشیانی داشتم
این چند روز را هر چه آمدم بنویسم نشد . حتی نوشتم . زیاد هم نوشتم . اما آخرین لحظه از ثبت کردنش پشیمان شدم و حتا به سرم زد پاکش کنم . بالکل ! حقیقت این است که دست و دل آدم به هیچ کاری نمی رود...( مجبورم برای چند دقیقه به صدای استاد شجریان ایست بدهم که مرا نبرد به دام تصاویر و بتوانم شاید امشب چیزی بنویسم . ) بعد هم آن دو آیه ایی که دو پست قبل نوشته بودم فکر کنم گویای همه چیز بود و به تنهایی کفایت می کرد .
امروز که شایان آمد اما ... یکهو به سرم زد از آن لحظه بنویسم . چون کسی نبود که بهش بگویم . حتی بعدش هم هی گفتم پاکش کنم اما خوب ... .
عوضش این روزها تا توانستم شعر خواندم . خواندنی که بهتر از هر چیزی مرا می گفت و دیگر شاید نوشتن را نیازی ... .
بعد هم یک روز گرم تابستانی با راضیه رفتیم سینما , درباره ی الی را بالاخره بعد از کلی فحش خوردن از مریم دیدم . بعد تصور کن که قبلش را توی جمشیدیه با ده یازده دختر رفته بودیم اردو.
( نتوانستم ایست بودن استاد را تحمل کنم و دوباره دارد می خواند) شایان هی می رود و می آید و از چیزهایی که امروز دیده می گوید( همین الان به سرم زد کل این نوشته را پاک کنم)
و نمی توانی بفهمی که امروز در کمال شرمندگی چقدر خوشحال شدم که آن چهار نفری که باید ازشان 'گفتگو می گرفتم گوشی هایشان خاموش بود . تازه مسعود رسام که داشت درباره ی یک برنامه ی تلویزیونی به زبان خودش انتقاد می کرد من همان لحظه حرف هایش را طوری می نوشتم که دوباره مجبور نشوم بروم اتاق سردبیر و خط قرمزها را برایم توضیح بدهد! این از این . و این هم از شاعری که دیروز از شاعرانگی حرف می زد که کفاف زندگی را نمی دهد . بعد هم این چند روز هر چه فکر می کنم می بینم نه ؛ آخرش هیچ گهی نمی شوم.
خوب حقیقتش این است که عذاب وجدان دارد خفه ام می کند . آنقدر که هر روز صبح دست و پایم را می بندد که هیچ کاری نکنم . بعد تا به خودم می آیم می بینم از 23 خرداد بیش از یک ماه گذشته . می بینم که امتحانات دارد نزدیک می شود .بعد هم می رویم شمال و می بینم مادربزرگم عکس کوچکی از احمدی نژاد را به شیشه ای آشپزخانه اش چسبانده و ما هر چه می گوییم جواب می دهد : نگو دخترم , به سید خدا نگو !!!( فکر کنید احمدی نژاد سید هم باشد) بعد شایان پولتیک می زند که بریم عکسش رو پاره کنیم ...
تازه اگر بگویم چند بار یاد آن روز توی ستاد افتادم که با خانم توحیدلو رفتم طبقه ی بالا سی دی پوستر های برنامه ی دوم خرداد را بگیرم , خوب است ؟ یا آن روز که توی انجمن اسلامی جلوی آقای طالبی درآمد که چرا با من این طوری حرف زده ؟ چند بار باشد خوب است ؟
این روزها تمام لحظه های نشستنم مثل زخم چرکینی ست که درمان ندارند. زخم بی ریختی که یاد آدم نمی رود. ( استاد دارد می خواند ؛ خوب هم زده توی پر این صدا و سیمایی ها . کلی حال کردم )
سوای همه این چیزها , گاهی که خیلی دلم می گیرد می روم عکس کهکشان را نگاه می کنم . عکس سیاره ها را . دیشب نوبت زحل بود . می خواهم ذره ایی از بزرگ بودن چیزها را بفهمم . غول پیکر بودنشان را . بعد یاد روزی توی ساحل انزلی افتادم که داشتم مجنون دریا می شدم . آنقدر که چیزی نمانده بود بزنم به آب و بروم . بروم . شاید حتی ترجیح می دادم نه غرق , که در آب دریای خزر حل شوم . آب دریای خزر ! و یک صحنه ایی هم هست توی فیلم ترومن شو که افق دریا به یک دیوار ختم می شود . درست مثل من که گاهی از ساعات روز به این جا می رسم که : نه ؛ هیچ گهی نمی شوم !
خیلی طولانی شد . بیشتر از آنچه می خواستم . تازه سرنوشت این پست هنوز معلوم نیست . شاید به خیل پست موقت های این چند وقت اخیرم بپیوندد. اما هرچه بنویسم از این روزها زبانم الکن است.
پیوست
1. این لینکدونی بغل بعضی چیزهایش به درد بخور است .
2. فکر کن به اینکه این پست را که داشتم می نوشتم مادرم بالای سرم ایستاده بود و همزمان می خواند.
3. نامه های زیادی برای ماری نوشته ام . نامه هایی که لابد به دستش نخواهند رسید . این روزها از بعضی کارهای خودم شگفت زده می شوم.
4. استاد دارد می خواند : یاد ایامی که در گلشن ...


