تبليغاتX
فصل شکفتن

باز روم به سوی او , شب به چراغ روی او 

چون برسم به کوی او , حلقه ی در بگیرمش


و ایضا ؛ 

بیا بیا که مرا با تو ماجرایی هست...

و به قول شایان , از این جور چیزها !



!! نوشته شده توسط شادی | 23 | 88/09/07

هی بگرد , هی شیش بیار!

صفحه ی منچ را باز می کنم . تاس را می اندازم . می اندازم . می اندازم . می اندازم . می رود جلو . می اندازم . مهره ام را می کارم . دو تا . می رود جلو . سه . می رود جلو . چهار . می رود ..... . می رود جلو . دو . و شوتش می کنم بیرون . خونش را می ریزم . می ریزم . تاس می ریزم . می ریزد . ....

توی فیلم هایم , می گردم . سکانس به سکانس . چند باره . جلو و عقب می زنم . کتابهایم را , تکرار می خوانم . ورق می زنم . جمله به جمله . کتاب های تازه می خرم . می خوانم . تند تند . بهم می ریزم . بهم می ریزم . صفحه را بهم می ریزد . خط خطی می کنم . خاموش می کنم ...

می آید . قدم به قدم دنبالم . زیر گوشم , آرام زمزمه می کند . مهربانانه نگاهم می کند , تحسینم می کند . دنبالم می آید و بهم دلگرمی می دهد و هست و هست و هست .... و نیست !

پیدایش نمی کنی . گم شده . موسیقی گوش می دهی و به روی خودت نمی آوری . راه می روی. حرف می زنی .می خندی. زنده ای  و  گم شده است . حالا هی بگرد . هی تاس بریز . تاس بریز . هی زندگی کن ! 

از اینکه این جا ایستاده ام , خوشحالم . از اینکه این طوری است , بدم نمی آید . راستش اصلا بدم نمی آید کیوسک گوش بدهم و منچ بزنم و از این جور کارها !  راستش حتا بدم نمی آمد اگر کتاب "ها کردن" را نوشته بودم . بدم نمی آمد از روی مبل لمیدن و  ریچارد براتیگان خواندن . بدم نمی آید از غذا خوردن . از خوردن . از بیرون شدن از بیرون شدن از بیرون از صفحه ی بازی شدن . بدم نمی آید ...

بعد از اینکه بهش آوانس می دهم که بدون شش بیاید توی بازی تازه می فهمم قضیه از چه قرار است . می آید توی بازی و هی تاس می ریزد . شش . پنج . بعضا حتا هفت هم می آورد از توی تاس . و بهش آوانس می دهم . می آید . می آید قدم به قدم دنبالم . زیر گوشم , حرف می زند . نگاهم می کند . دنبالم می آید و آوانس می دهم ...

جلو می آید و تمام مهره هایم را یکی یکی از بازی بیرون می کند .  

با دست می زنم روی شانه اش . بهش می گویم : ببین ! پیدا نمی شه . حال تو هی شیش بیار...


* ها کردن . پیمان هوشمند زاده : حالا تو هی بردار!

!! نوشته شده توسط شادی | 22 | 88/09/05

طاقت فرسودگی ام هیچ نیست / در پی ویران شدن آنی ام

می دانم . معلوم است که دوباره احساساتی شده ام. معلوم است که دوباره کرم نوشتن گرفته ام و شنیدن صدای کیبورد مستم کرده . می دانم که بعدا پشیمان خواهم شد . 

نوشتن از خودم و از زندگی و آنچه در سرم می گذرد  جزو نوامیسم شده . نوشتن توی این وبلاگ انگار بی غیرتی می خواهد . بی همه چیز بودن . گفتن نیز هم .

می دانی ؛ تازگی ها دنبال ربطی بین  اتفاقات می گردم . دنبال ارتباطی که زنجیره ی علیت را ثابت کند و بعد به این فکر می کنم که  حتا یک دقیقه ی بعد هم معلوم نیست به حالا ربطی داشته باشد . احساس پیرمرد پیرزن های خسیس و بد بین را دارم که همه جا دنبال توطئه می گردند و  فکر می کنند همه ی دنیا  دست به دست هم داده اند تا نابودشان کنند . خودشان را از بقیه دور می کنند که نکند گوشه ای از این توطئه ها دامنشان را بگیرد . 

به گمانم آدم خیلی شهامت دارد که با این وضعیت می تواند ادامه دهد . حتا فکر کردن بهش هم باعث می شود بروم زیر دو تا پتو قایم شوم و تا صبح به خودم بلرزم. به گمانم جا دارد برای چنین اوضاعی آدم سنگکوب کند . کافی است یک لحظه بهش فکر کنیم . به این که کارهای ما لزوما آن نتیجه ای را که ما می خواهیم و انتظار داریم ندارند . به اینکه هر چه دور و برمان هست مدام دارد رنگ عوض می کند .

از اینها گذشته , اوضاع خیلی خوب است .  می دوم  ؛  زنده ام . "خودم" را درگیر می کنم و مراقبش هستم که یک وقت تلف نشود.  گمانم به قول زد بازی " یکی فکر ما بوده ". 

فقط یک چیزی :

این روزها حقیقتا برای من دیر اند . 

این روزها برای من دیر است ...

این روزها ....

گفتنی است همین موضوع علیت باعث می شود بعضی گندکاری هایمان لا پوشانی شود خود به خود !


!! نوشته شده توسط شادی | 0 | 88/09/04

دیگر دست هایم کرخ شده بود . لیز خورد و افتاد روی موکت , توی تاریکی اتاقم ؛

شکست .


و بعد:

گلوریا رفته است توی جلد من . دیشب داشت سرم داد می زد .

!! نوشته شده توسط شادی | 0 | 88/09/04

نسیه رو ول کن, نقدو بچسب

بعضی وقت ها , شنیدن یک حرف بی اهمیت آدم را به فکر می برد . من هم نشستم روی آن صندلی و زل زدم به دیوار و وانمود کردم دارم گوش می دهم .اما گاهی خاطرات آدم را در خود نگه می دارند . بعد به خودت می آیی و می بینی که مدت هاست داری به چیزی فکر می کنی که دیگر از دستت گریخته است . گاهی هم آنقدر از گذشته ای که زمانی دوستش داشتی دور می شوی که به وجود این خاطرات شک می کنی . فکر می کنی این ها مال زندگی آدم دیگری بوده . اصلا با تو جور نیست . حتا دلتنگشان هم نمی شوی . فقط هر وقت یادش می افتی ... ترجیح می دهی اصلا یادش نیفتی . چون بی فایده است . فرسنگ ها ازش فاصله داری. تو , که تا همین چند وقت پیش تمام گوشه کنار های گذشته ات را هر چند وقت یک بار با خودت دوره می کردی که نکند تکه ای از آن را یادت برود , حالا دیگر اصلا نمی شناسی اش . شاید هم می شناسی اش اما دیگر دنبالش نیستی . به طرز مسخره ای منطقی شده ای و از این پیشامد خرسندی . 

زمانی باید برای مقابله با دردهایمان به فکر چاره باشیم . راهی که دردمان را کم کند . چیزی که دلداریمان بدهد . به فکر درمان هستیم  و برایش به هر دری می زنیم. یک وقتی هم هست که دیگر برای هر درمانی دیر شده . تلاش مذبوحانه ای است و فقط بیشتر  خسته مان می کند . 

هفته ی قبل امتحان داشتم. امتحان سختی بود و یک بار هم تاریخش عقب افتاده بود و  هیچ جوره نمی شد از زیرش در رفت . به خودم گفتم آخر هفته را درس بخوانم . غرض اینکه آخر هفته وقتی به آخرش رسید و دیگر وقتی برای خواندن نبود و من کاری از پیش نبرده بودم , جزوه هایم را بستم و به جایش یک فیلم 3 ساعته ی جانانه دیدم . نمی گویم که از کاری که کردم کاملا احساس رضایت می کنم . بیشتر از روی تنبلی بود  . بعد هم سر کلاس و نیم ساعت قبل امتحان جزوه ها را نگاه کردم و  اندازه ی یک صفحه چرند نوشتم و تحویل استاد دادم . 

خوب ماجرا این است که به طرز فجیعی منطقی شده بودم . فهمیده بودم که فکر کردن به امتحان وقتی که از موضوع کلاس هم حتا بی خبری , پشیزی نمی ارزد و فقط دلشوره ات را بیشتر می کند . 

من هم نشستم فیلمم را دیدم . اصلا این روزها کارم همین است . با دنیا. من می نشینم و فیلمم را می بینم و گذشته , کم کم از من  می گریزد . خاطرات زود از خاطرم می روند و آنچه که می ماند انگار ازآن من نیست . مثل اینکه توی دنیا انفجاری رخ داده و همه چیز و همه کس را تکه تکه کرده . بعد این میان آدم ها بعضی از تکه های هم را جابجا برداشته اند . خاطرات من هم انگار فقط شبیه خاطرات من اند . نمی شناسمشان . شاید هم می شناسمشان اما به  وجودشان , به  اتفاق افتادنشان مشکوکم . 

بعد هم مثل آدم هایی که هفتاد پشتشان تاجر بوده و اهل حساب و کتابند به خودم می گویم : فکر نان باش بچه جان !  نسیه را ول کن و نقد را بچسب . یک روز از این منطقی بودن بیجا با ملیحه حرف می زدیم . راستش الان فکر می کنم خیلی هم خوب است آدم حساب بلد باشد . 

سرم را تکان دادم و گذشته را ازش دور کردم . گذشته ای که از من گریخته است .


و بعد : 

1.البته ماجرا این است که بهتر است آدم در هر صورت از درمان نا امید نشود . یعنی که لطفا حتا یک صفحه هم که شده شب قبل درس بخوان که گند نزنی . فیلم دیدن فقط درد را تسکین می دهد . ( راجع به این موضوع هم با کسی حرف زده ام که کاش یک نفر پیاده شان می کرد اینجا تا مجبور نباشم دوباره بنویسم ) 


2. خرسند ! به خیل واژه های محبوبم پیوست .

3. اتفاقی که هر بار می خواهم بگویم فراموش می کنم :عینکم در جنگل النگدره ی گرگان گم شد. این دومین بار است . 

!! نوشته شده توسط شادی | 0 | 88/08/28

the secret life of words

She Will Not Speak. Words Fail Her


و بعد :

یعنی که هرچه نوشتم را پاک کردم چون روح نوشتن در من جاری نبود . چون نوشتن نمی دانم.



!! نوشته شده توسط شادی | 20 | 88/08/26

قهقهه ی آمادئوس

از عصبانیت اینکه چرا فردا امتحان دین و رسانه و کلاس زبان دارم , نشستم و فیلم دیدم . آمادئوس . خیلی هم چسبید . موزارت هم بسیار زیبا قهقهه می زد.

و بعد :

1.زیاد برای سین وقت نمی گذارم . درواقع آن قدر کار دارم که فرصت نمی کنم بهش گیر بدهم . نمی دانم از این پیشامد خوشحال است یا ناراحت . 

2.یک سری آشغال هم این دور و بر دارم که باید زودتر از شرشان راحت شوم . 

3. دوباره پاییز و دوباره پیاده روی در خیابان ولیعصر و شعر . این است روز و روزگار من ! 

!! نوشته شده توسط شادی | 23 | 88/08/22

باز آی و در چشمم نشین , ای دلستان نازنین...

کتاب خواندن و فیلم دیدن ,

  نوشتن  و  نوشتن , 

جلسات ادبی و شورای کتاب کودک , حرف زدن و بودن با آدمهای اهل شعر وکتاب ,

 زبان خواندن آخر شب , 

 تنهایی تئاتر و سینما رفتن , 

 رها کردن همه چیز و ناگهانی سفر رفتن گیرم به هر قیمتی , 

رفتن و رفتن  و  به هیچ روی آرام نگرفتن , 

خوابیدن روی کتابها , توی اتوبوس , سر کلاس های سه واحدی, 

شعر خواندن و پیاده روی ,

امید  

امید 

امید ...

صبر کردن بر یک بغض چند ماهه , 

تکیه کردن به ستونی که تویی 

دلتنگی برای خانه , برای خانواده , 

خوشحالی برآوردن آرزوی کسی که دوستش دارم 

همه ی اینها را 

همه اش را 

تو به من داده ای

همه ی اینهایی که دوست دارم 

سعی می کنم نگهشان دارم...




!! نوشته شده توسط شادی | 0 | 88/08/21

صید قزل آلا در کتابسرای نیک

در آمریکا , قزل آلا صید می کنم* این روزها  و خوابم می برد و خوابم می برد...

و بعد :

یک روزی که خیلی دلم گرفته بود رفتم کتابسرای نیک و چهار عدد کتاب خریدم که به عبارتی شد 12500 تومان . بعد آقای مهربان کتابفروش یک عدد سر رسید بهم هدیه داد به خاطر خریدهایم .

البته فایده ای نداشت , جیب هایم بدجوری خالی شده . چه با سر رسید چه بی سر رسید .

به دوستی که نوشته بود :شد یه بار دل شما "خواندن" بخواهد؟!  باید بگویم که می خواهد ... بدجوری هم .

* صید قزل آلا در آمریکا . ریچارد براتیگان

!! نوشته شده توسط شادی | 15 | 88/08/20

امشب خیلی دلم نوشتن می خواهد . اما نمی دانم از چی ...

!! نوشته شده توسط شادی | 22 | 88/08/19