|
گویند سنگ لعل شود در مقام صبر آری شود ولیک به خون جگر شود خواهم شدن به میکده گریان و دادخواه کز دست غم خلاص من آنجا مگر شود از هر کرانه تیر دعا کرده ام روان باشد کزان میانه یکی کارگر شود ای جان حدیث ما بر دلدار (؟) بازگو لیکن چنان مگو که صبا را خبر شود در تنگنای حیرتم از نخوت رقیب یا رب مباد آنکه گدا معتبر شود بس نکته غیر حسن بباید که تا کسی مقبول طبع مردم صاحب نظر شود حافظ چو نافه ی سر زلفش به دست توست دم در کش ار نه باد صبا ... نیز هم !! حافظ هم یکهو بدجوری می زند توی خال ! تازه این یک چشمه اش بود. + نوشته شده در 88/04/12 22 توسط شادی |
نگر تا این شب خونین سحر کرد چه خنجرها که از دل ها گذر کرد هوشنگ ابتهاج هر طور که فکر می کنم , اوضاع دلقکم از من بهتر است . خیلی بهتر . درست است که من زانویم ورم نکرده و سیگار هم نمی کشم و موجودی ام از هیچی بیشتر است و هنوز از کار بیکار نشده ام . اما در اصل قضیه خیلی تفاوتی ندارد .... اوضاع او از من بهتر است . توی فکرم که به عنوان اعتراض به این روالی که دنیا در پیش گرفته یک حرکت نمادین انجام دهم . هنوز نمی دانم اما چه کار کنم . * مولانا + نوشته شده در 88/04/09 10 توسط شادی |
دلقکی را می شناسم که مدت ها می نشست و به رفت و آمد آدم ها در ایستگاه راه آهن نگاه می کرد . او دغدغه داشت که خیابان ها را از آدم ها و ماشین ها و آلودگی پاک کند تا بشود با خیال راحت و یک دل سیر در تقاطع خیابان ها منچ بازی کرد ! به بستن در خمیر دندان فکر می کنم . به نشستن روی نیمکت . به آینه و مار پله . به نردبان و سقوط . به کسی که از شبانه روز منچ زدن خسته اش نمی شود.به ایوان , شمال ... . سنگ کاغذ قیچی توی اتوبوس ... . دلقکی را می شناسم که زیبایی را در تک تک اتفاقات روزمره پیدا کرده است . او درک زیبایی شناسانه ی عمیقی دارد. او درد را وقتی که در آینه به تصویر خودش می نگرد درک می کند. او معجزه ی اشک را بخوبی می فهمد. او عظمت یک اتفاق را در بستن در خمیردندان کشف کرده است. در خمیردندان را باز می کنم . به پله های اضطراری و منچ فکر می کنم . به راضیه و شمال و شب بیداریمان پای منچ . به سنگ کاغذ قیچی و کرانچی . به خیابان کارگر و پیاده روی . به پاییز و مریم . به در خمیر دندان . به جرات حقیقت کثافت . به ایوان . به شمال . به نرده های حیاط پشتی . به راز . به شخصیت . به ارزش . به اس ام اس . به منچ . به مار . پله . پله اضطراری . به روسری . در خمیردندان . به دوست . ماری در خمیر دندان را می بندد , چمدانش را می بندد و چشم هایش را هم بر دلقک محبوب من می بندد . حالا من و دلقکم روزها پانتومیم بازی می کنیم و سعی می کنیم حرف هم را بفهمیم و به ماری فکر نکنیم. بدون صدا , بدون حرف . لطفا خیابان ها را خلوت کنید . لطفا از سر تقاطع ها متفرق شوید . می خواهم بر سر تمام تقاطع های این شهر یک دست منچ بزنم. راضیه ! بیا برگردیم به آن دو روز توی شمال . به منچ و سنگ کاغذ قیچی . به نیمه شب ایوان! حالا به من قول بده . اگر هم نمی خواهی نه ؛ این فقط یک پیشنهاد است . هر وقت مثل تمام آن بعداز ظهر ها شدی , هر وقت کلافه و سردرگم از پنجره به بیرون نگاه کردی و دلت خواست حرف بزنی چشم هایت را ببند و به هیچ فکر کن ! به دلقکی فکر کن که در وان حمام اشک می ریزد و حاضر است تا آخر دنیا به حرف هایت گوش دهد. پیوست 1.لعنتی ها همه جا هستند , این باتوم به دست ها که چهره ی شهر مرا چهره ی خیابان مرا اخم کرده اند . وطنم , وطنم عذاب وجدان دارد . من توی این خیابان ها عذاب وجدان دارم . من , دلقکی هستم که هیچ کدام از نمایش هایش آدم ها را به خنده نمی اندازد. 2.شخصیت ها : من : معرف حضورتان هست البته نه خودش ! دلقکم : هانس شنیر , که درواقع دلقک هاینریش است . هاینریش هم اتفاقا کتاب عقاید یک دلقک را نوشته است. ماری: لیاقت دلقک مرا ندارد اما در هر صورت حق با اوست ! حتی وقتی چمدانش را دارد می بندد در خمیردندان: کلی افتخار داده به این پست وبلاگ من راضیه :دوستم ... و با تشکر از دوست , منچ , تو , ایوان , آینه , مار و پله , وان حمام, سنگکاغذقیچی , خیابان کارگر , پاییز , مریم , کرانچی , شمال و تمامی عزیزانی که ما را در تهیه ی این برنامه یاری کردند. + نوشته شده در 88/04/03 20 توسط شادی |
مرا باز گردان! مرا ای به پایان رسانیده , آغاز گردان! پیوست 1.طرقه گوش می دهم و محسن نامجو , یک چیزی هم هی تا نزدیک گلویم می آید بالا و دوباره برمی گردد سر جایش . سه روز است از خانه بیرون نرفته ام . سه روز است ... دیشب باران بارید . شب های قبل هم . 2. مادرم دم رفتنی ما را به امام زمان قسم داده که توی شلوغی ها نرویم . راهپیمایی نه . تحصن نه . پدرم تهدید های حسابی کرده . کارت دانشجویی ام دست مهسا است . دانشجو بودنم هم ... فعلا سرگردان است . اس ام اس ها یک هفته است قطع شده . موبایل از بعد از ظهر به بعد آنتن نمی دهد و من سه روز است . سه روز است آنتن نمی دهم . سه روز است روشن نمی شوم . هی با شهاب می رویم اینترنت عکس می بینیم و آخرین خبرها , آخرین بیانیه ها . هی می روم وبلاگ می خوانم . خبرهای جدید . دیدگاه های آدم ها از این وقایع . از این روزها ... هی به عکس میرحسین نگاه می کنم . به روبان های سبز که این گوشه و آن گوشه توی خانه افتاده ... . کی این کابوس تمام می شود؟ کی این روزها تمام می شود ؟ 3. یک گنجشک افتاده وسط خیابان . بهش می گویم : خوب الان هم وقت بود؟ توی این شلوغی ؟ بیچاره دارد قبل از اینکه زیر دست و پا له شود از ترس سکته می کند . 4. سه شب است نمی توانم بخوابم . سه شب است از وحشت به مرز سکته می رسم . سه شب است اشک می ریزم و با خودم و خدا حرف می زنم . سه شب است هی بهش می گویم : ای برطرف کننده ی اندوه , ای رحم کننده ی اشک ها . دیروز که باران بارید دویدم بالا که خیس شوم . خوردم به در بسته ی پشت بام و صدای رعد و برق و فقط به خودم لرزیدم از این تنهایی عزیز . این تنهایی عزیز که خیال مرخصی رفتن ندارد . 5.یک گنجشک توی شلوغی خیابان می خواست برود آن سر خیابان , روی آن یکی درخت که یک لانه بود . * تقدیرهای الهی چون قطرات باران از آسمان به سوی انسان ها فرود می آید و بهره ی هر کی , کم یا زیاد به او می رسد.( نهج البلاغه , خطبه ی 23) + نوشته شده در 88/03/29 9 توسط شادی |
+ نوشته شده در 88/03/27 15 توسط شادی |
|