چون برسم به کوی او , حلقه ی در بگیرمش
و ایضا ؛
بیا بیا که مرا با تو ماجرایی هست...
و به قول شایان , از این جور چیزها !
هی بگرد , هی شیش بیار!
صفحه ی منچ را باز می کنم . تاس را می اندازم . می اندازم . می اندازم . می اندازم . می رود جلو . می اندازم . مهره ام را می کارم . دو تا . می رود جلو . سه . می رود جلو . چهار . می رود ..... . می رود جلو . دو . و شوتش می کنم بیرون . خونش را می ریزم . می ریزم . تاس می ریزم . می ریزد . ....
توی فیلم هایم , می گردم . سکانس به سکانس . چند باره . جلو و عقب می زنم . کتابهایم را , تکرار می خوانم . ورق می زنم . جمله به جمله . کتاب های تازه می خرم . می خوانم . تند تند . بهم می ریزم . بهم می ریزم . صفحه را بهم می ریزد . خط خطی می کنم . خاموش می کنم ...
می آید . قدم به قدم دنبالم . زیر گوشم , آرام زمزمه می کند . مهربانانه نگاهم می کند , تحسینم می کند . دنبالم می آید و بهم دلگرمی می دهد و هست و هست و هست .... و نیست !
پیدایش نمی کنی . گم شده . موسیقی گوش می دهی و به روی خودت نمی آوری . راه می روی. حرف می زنی .می خندی. زنده ای و گم شده است . حالا هی بگرد . هی تاس بریز . تاس بریز . هی زندگی کن !
از اینکه این جا ایستاده ام , خوشحالم . از اینکه این طوری است , بدم نمی آید . راستش اصلا بدم نمی آید کیوسک گوش بدهم و منچ بزنم و از این جور کارها ! راستش حتا بدم نمی آمد اگر کتاب "ها کردن" را نوشته بودم . بدم نمی آمد از روی مبل لمیدن و ریچارد براتیگان خواندن . بدم نمی آید از غذا خوردن . از خوردن . از بیرون شدن از بیرون شدن از بیرون از صفحه ی بازی شدن . بدم نمی آید ...
بعد از اینکه بهش آوانس می دهم که بدون شش بیاید توی بازی تازه می فهمم قضیه از چه قرار است . می آید توی بازی و هی تاس می ریزد . شش . پنج . بعضا حتا هفت هم می آورد از توی تاس . و بهش آوانس می دهم . می آید . می آید قدم به قدم دنبالم . زیر گوشم , حرف می زند . نگاهم می کند . دنبالم می آید و آوانس می دهم ...
جلو می آید و تمام مهره هایم را یکی یکی از بازی بیرون می کند .
با دست می زنم روی شانه اش . بهش می گویم : ببین ! پیدا نمی شه . حال تو هی شیش بیار...
* ها کردن . پیمان هوشمند زاده : حالا تو هی بردار!
طاقت فرسودگی ام هیچ نیست / در پی ویران شدن آنی ام
نوشتن از خودم و از زندگی و آنچه در سرم می گذرد جزو نوامیسم شده . نوشتن توی این وبلاگ انگار بی غیرتی می خواهد . بی همه چیز بودن . گفتن نیز هم .
می دانی ؛ تازگی ها دنبال ربطی بین اتفاقات می گردم . دنبال ارتباطی که زنجیره ی علیت را ثابت کند و بعد به این فکر می کنم که حتا یک دقیقه ی بعد هم معلوم نیست به حالا ربطی داشته باشد . احساس پیرمرد پیرزن های خسیس و بد بین را دارم که همه جا دنبال توطئه می گردند و فکر می کنند همه ی دنیا دست به دست هم داده اند تا نابودشان کنند . خودشان را از بقیه دور می کنند که نکند گوشه ای از این توطئه ها دامنشان را بگیرد .
به گمانم آدم خیلی شهامت دارد که با این وضعیت می تواند ادامه دهد . حتا فکر کردن بهش هم باعث می شود بروم زیر دو تا پتو قایم شوم و تا صبح به خودم بلرزم. به گمانم جا دارد برای چنین اوضاعی آدم سنگکوب کند . کافی است یک لحظه بهش فکر کنیم . به این که کارهای ما لزوما آن نتیجه ای را که ما می خواهیم و انتظار داریم ندارند . به اینکه هر چه دور و برمان هست مدام دارد رنگ عوض می کند .
از اینها گذشته , اوضاع خیلی خوب است . می دوم ؛ زنده ام . "خودم" را درگیر می کنم و مراقبش هستم که یک وقت تلف نشود. گمانم به قول زد بازی " یکی فکر ما بوده ".
فقط یک چیزی :
این روزها حقیقتا برای من دیر اند .
این روزها برای من دیر است ...
این روزها ....
گفتنی است همین موضوع علیت باعث می شود بعضی گندکاری هایمان لا پوشانی شود خود به خود !
دیگر دست هایم کرخ شده بود . لیز خورد و افتاد روی موکت , توی تاریکی اتاقم ؛
شکست .
و بعد:
گلوریا رفته است توی جلد من . دیشب داشت سرم داد می زد .
نسیه رو ول کن, نقدو بچسب
بعضی وقت ها , شنیدن یک حرف بی اهمیت آدم را به فکر می برد . من هم نشستم روی آن صندلی و زل زدم به دیوار و وانمود کردم دارم گوش می دهم .اما گاهی خاطرات آدم را در خود نگه می دارند . بعد به خودت می آیی و می بینی که مدت هاست داری به چیزی فکر می کنی که دیگر از دستت گریخته است . گاهی هم آنقدر از گذشته ای که زمانی دوستش داشتی دور می شوی که به وجود این خاطرات شک می کنی . فکر می کنی این ها مال زندگی آدم دیگری بوده . اصلا با تو جور نیست . حتا دلتنگشان هم نمی شوی . فقط هر وقت یادش می افتی ... ترجیح می دهی اصلا یادش نیفتی . چون بی فایده است . فرسنگ ها ازش فاصله داری. تو , که تا همین چند وقت پیش تمام گوشه کنار های گذشته ات را هر چند وقت یک بار با خودت دوره می کردی که نکند تکه ای از آن را یادت برود , حالا دیگر اصلا نمی شناسی اش . شاید هم می شناسی اش اما دیگر دنبالش نیستی . به طرز مسخره ای منطقی شده ای و از این پیشامد خرسندی .
زمانی باید برای مقابله با دردهایمان به فکر چاره باشیم . راهی که دردمان را کم کند . چیزی که دلداریمان بدهد . به فکر درمان هستیم و برایش به هر دری می زنیم. یک وقتی هم هست که دیگر برای هر درمانی دیر شده . تلاش مذبوحانه ای است و فقط بیشتر خسته مان می کند .
هفته ی قبل امتحان داشتم. امتحان سختی بود و یک بار هم تاریخش عقب افتاده بود و هیچ جوره نمی شد از زیرش در رفت . به خودم گفتم آخر هفته را درس بخوانم . غرض اینکه آخر هفته وقتی به آخرش رسید و دیگر وقتی برای خواندن نبود و من کاری از پیش نبرده بودم , جزوه هایم را بستم و به جایش یک فیلم 3 ساعته ی جانانه دیدم . نمی گویم که از کاری که کردم کاملا احساس رضایت می کنم . بیشتر از روی تنبلی بود . بعد هم سر کلاس و نیم ساعت قبل امتحان جزوه ها را نگاه کردم و اندازه ی یک صفحه چرند نوشتم و تحویل استاد دادم .
خوب ماجرا این است که به طرز فجیعی منطقی شده بودم . فهمیده بودم که فکر کردن به امتحان وقتی که از موضوع کلاس هم حتا بی خبری , پشیزی نمی ارزد و فقط دلشوره ات را بیشتر می کند .
من هم نشستم فیلمم را دیدم . اصلا این روزها کارم همین است . با دنیا. من می نشینم و فیلمم را می بینم و گذشته , کم کم از من می گریزد . خاطرات زود از خاطرم می روند و آنچه که می ماند انگار ازآن من نیست . مثل اینکه توی دنیا انفجاری رخ داده و همه چیز و همه کس را تکه تکه کرده . بعد این میان آدم ها بعضی از تکه های هم را جابجا برداشته اند . خاطرات من هم انگار فقط شبیه خاطرات من اند . نمی شناسمشان . شاید هم می شناسمشان اما به وجودشان , به اتفاق افتادنشان مشکوکم .
بعد هم مثل آدم هایی که هفتاد پشتشان تاجر بوده و اهل حساب و کتابند به خودم می گویم : فکر نان باش بچه جان ! نسیه را ول کن و نقد را بچسب . یک روز از این منطقی بودن بیجا با ملیحه حرف می زدیم . راستش الان فکر می کنم خیلی هم خوب است آدم حساب بلد باشد .
سرم را تکان دادم و گذشته را ازش دور کردم . گذشته ای که از من گریخته است .
و بعد :
1.البته ماجرا این است که بهتر است آدم در هر صورت از درمان نا امید نشود . یعنی که لطفا حتا یک صفحه هم که شده شب قبل درس بخوان که گند نزنی . فیلم دیدن فقط درد را تسکین می دهد . ( راجع به این موضوع هم با کسی حرف زده ام که کاش یک نفر پیاده شان می کرد اینجا تا مجبور نباشم دوباره بنویسم )
2. خرسند ! به خیل واژه های محبوبم پیوست .
3. اتفاقی که هر بار می خواهم بگویم فراموش می کنم :عینکم در جنگل النگدره ی گرگان گم شد. این دومین بار است .
the secret life of words
She Will Not Speak. Words Fail Her
و بعد :
یعنی که هرچه نوشتم را پاک کردم چون روح نوشتن در من جاری نبود . چون نوشتن نمی دانم.
قهقهه ی آمادئوس
از عصبانیت اینکه چرا فردا امتحان دین و رسانه و کلاس زبان دارم , نشستم و فیلم دیدم . آمادئوس . خیلی هم چسبید . موزارت هم بسیار زیبا قهقهه می زد.
و بعد :
1.زیاد برای سین وقت نمی گذارم . درواقع آن قدر کار دارم که فرصت نمی کنم بهش گیر بدهم . نمی دانم از این پیشامد خوشحال است یا ناراحت .
2.یک سری آشغال هم این دور و بر دارم که باید زودتر از شرشان راحت شوم .
3. دوباره پاییز و دوباره پیاده روی در خیابان ولیعصر و شعر . این است روز و روزگار من !
باز آی و در چشمم نشین , ای دلستان نازنین...
کتاب خواندن و فیلم دیدن ,
نوشتن و نوشتن ,
جلسات ادبی و شورای کتاب کودک , حرف زدن و بودن با آدمهای اهل شعر وکتاب ,
زبان خواندن آخر شب ,
تنهایی تئاتر و سینما رفتن ,
رها کردن همه چیز و ناگهانی سفر رفتن گیرم به هر قیمتی ,
رفتن و رفتن و به هیچ روی آرام نگرفتن ,
خوابیدن روی کتابها , توی اتوبوس , سر کلاس های سه واحدی,
شعر خواندن و پیاده روی ,
امید
امید
امید ...
صبر کردن بر یک بغض چند ماهه ,
تکیه کردن به ستونی که تویی
دلتنگی برای خانه , برای خانواده ,
خوشحالی برآوردن آرزوی کسی که دوستش دارم
همه ی اینها را
همه اش را
تو به من داده ای
همه ی اینهایی که دوست دارم
سعی می کنم نگهشان دارم...
صید قزل آلا در کتابسرای نیک
و بعد :
یک روزی که خیلی دلم گرفته بود رفتم کتابسرای نیک و چهار عدد کتاب خریدم که به عبارتی شد 12500 تومان . بعد آقای مهربان کتابفروش یک عدد سر رسید بهم هدیه داد به خاطر خریدهایم .
البته فایده ای نداشت , جیب هایم بدجوری خالی شده . چه با سر رسید چه بی سر رسید .
به دوستی که نوشته بود :شد یه بار دل شما "خواندن" بخواهد؟! باید بگویم که می خواهد ... بدجوری هم .
* صید قزل آلا در آمریکا . ریچارد براتیگان

